این وبلاک تخصصی مربوط به هنر والای تئاتر می باشد.
محمد حسين ناصر بخت

طراح صحنه، نويسنده،كارگردان، پژوهشگر
تاريخ تولد: ١٣٤٣ كرج
تحصيلات: كارداني نمايش با گرايش ادبيات نمايشي از فرهنگسراي نياوران؛ 1368 ،كارشناسي نمايش با گرايش طراحي صحنه از دانشگاه هنر؛ 1374 ،كارشناسي ارشد پژوهش هنر از دانشگاه هنر؛ 1377 ،دكتري پژوهش هنر از دانشگاه تربيت مدرس؛ ١٣٨٣

نمايش‌ها:
نگارش و بازي در نمايش‌"موش‌ها و گربه‌ها" به كارگرداني"مجيد تابع بردبار"؛ كرج؛ 1361 ـ 1357
بازي در نمايش"پسري به رنگ شب" به كارگرداني گروهي؛ كرج؛ 1360
بازي در نمايش"يكشنبه سياه" به كارگرداني گروهي؛ كرج؛ 1360
بازي در نمايش"پشت شيشه‌ها" نوشته"محمد چرم‌شير" به كارگرداني گروهي؛ تهران،‌ فرهنگسراي نياوران؛ 1367
‌نگارش و چاپ مقاله"معرفی نسخه دیگری ازیوسف و زلیخا"؛ فصلنامه تئاتر، شماره 6 و 7 و 8 ؛ تابستان‌، پاییز‌، زمستان 1368
بازي و دستيار كارگردان در نمايش"مضحكه پهلوان و پري" نوشته و كارگرداني"حسن فتحي"؛ تهران، تالار هنر؛ 1369
نگارش نمايشنامه"توكا و قفس"؛ انتشارات نمايش؛ 1370
بازي و دستيار كارگردان در نمايش"ميرزا عبدالطمع و جنگ جهاني" نوشته و كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار محراب؛ 1370
نگارش نمايشنامه"توكا و قفس" به كارگرداني"يوسف آشوري"؛ گيلان، نخستين جشنواره گلريزان جوان؛ 1370
نگارش و چاپ مقاله"بودن یانبودن" (‌درباره هملت‌)؛ مجله ‌سروش؛ 1370
نگارش و چاپ مقاله"مجلس شهات قاسم ثانی"؛ ‌فصلنامه تئاتر، شماره 16؛ زمستان 1370
نگارش و چاپ مقاله"یحیی و سیاوش در آیینه اسطوره و نمایش"؛ ‌مجله نمایش(ویژه‌نامه دهمین جشنواره تئاتر فجر)؛ 1370
بررسی متون کمدی موجود در آرشیو شهربانی جهت یافتن رد پاهای مجالس تقلید(با همکاری محمد‌رضا خزائی)؛ 1370
نگارش و چاپ مقاله"نمایش سنتی و یازدهمین جشنواره تئاتر فجر"؛ ‌کتاب پویه؛ 1371
بازي در نمايش"كلوخ" به كارگرداني"علي يعقوب‌زاده"؛ تهران،‌ دانشكده سينما تئاتر؛ 1371
تصحیح‌، بازنویسی‌، تنظیم و جمع‌آوری حدود 100 نسخه از مجالس گوناگون شبیه‌خوانی(‌‌همگی در آرشیو کانون نمایش‌های سنتی موجود است)؛ از سال 1368 تا 1372
نگارش و چاپ مقاله"هزار و یک شب یکی از منابع قصص تخت‌حوضی"؛ ویژه‌نامه جشنواره نمایش‌های سنتی و آیینی؛ 1372
طراح صحنه نمايش"قصه باغ زالزالك" به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار سنگلج؛ ١٣٧3
طراح صحنه و لباس نمايش"راز عروسك" به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تئاتر شهر، تالارچهارسو؛ 1374
تأليف پايان‌نامه دوره كارشناسي با عنوان"نمادها و نشانه‌ها درصحنه‌پردازی نمایش‌های ایرانی"؛ 1374 ‌

نگارش و طراح صحنه و لباس نمايش"مواظب كلاهت باش" ‌به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار محراب؛ 1375
طراح صحنه ولباس نمايش"تخت وخنجر"‌ به كارگرداني" داود فتحعلي‌بيگي"؛‌تهران، تالارسنگلج؛ ١٣76
نگارش و چاپ مقاله"پرده‌های درویش"؛ فصلنامه هنر، شماره 35 ؛ بهار 1377
طراح صحنه و لباس نمايش"نمايش ممنوع" به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار سنگلج؛ ١٣٧٧
تنظيم"دفتر تعزيه 3" (با همكاري داود فتحعلي‌بيگي)؛ انتشارات نمايش؛ 1378
انتخاب به عنوان پژوهشگر فرهنگي سال، به خاطر پژوهش"اصول و قواعد بازيگري(نقش پوشي) در شبيه خواني"‌؛ 1378
طراح صحنه و لباس نمايش"‌پهلوان‌ و نوبهار" به كارگرداني"وحيد ترحمي مقدم"؛ تهران، تالار فارابي؛ ١٣78
نگارش و چاپ مقاله"شبیه‌خوانی، نمایش مقدس"‌ فصلنامه تئاتر، شماره 21 و 20 ؛ پاییز‌، زمستان 1378
نگارش و چاپ مقاله"رقص‌های آیینی و نمایشی هند" (با همکاری وفا امان‌الهی)؛ نشريه هنرنامه، شماره 5 ؛ زمستان 1378
نگارش و چاپ مقاله"تعزیه ، هنردینی" (‌مقایسه میان تعزیه و نمایش‌های قرون وسطایی‌)؛ ‌مجله نمایش، شماره 26 و 27 ؛ فروردین و اردیبهشت 1379
نگارش و چاپ مقاله"معرفی اجمالی پروژه اصول و قواعد نقش‌پوشی درشبیه خوانی و‌...‌"؛ روزنامه اطلاعات شماره 21892 ؛ 5/2/1379
تاليف كتاب"نقش پوشي در شبيه‌خواني"؛ انتشارات نمايش؛ ١٣٧9
نگارش، كارگرداني و طراح صحنه و لباس نمايش"قصه گرگ گرسنه"؛ تهران، تالار هنر؛ ١٣٧٩ يازدهمين جشنواره تئاتر كودك و نوجوان؛ 1380
نگارش نمايشنامه"مرگ در مطبخ"؛ مجله نمايش؛ شماره(؟)؛ 1380
نگارش نمايشنامه"عطرخوش يمني"؛ انتشارات مدرسه؛ چاپ اول؛ 1379 ، چاپ دوم؛ 1380
نگارش و چاپ مقاله"کارکردها و وظایف شبیه گردان" (زیر نظر دکتر مجتبی انصاری)؛‌ فصلنامه تئاتر، شماره 13 و 14؛ زمستان 1380 و بهار 1381
نگارش و چاپ مقاله"نگاهی به یک نمایشنامه" ( بررسی نمایشنامه مارا - ساد اثرپیتروایس )؛ مجله نمایش،‌ شماره ‌ 56 ؛ 1381 ‌
نگارش و چاپ‌"سفرنامه کاشان"‌(‌همایش تعزیه کاشان )؛ مجله نمایش شماره 51 ؛‌ 1381
نگارش و چاپ مقاله"کارکردها و وظایف شبیه گردان"؛ ‌فصلنامه تئاتر، شماره 29و30 ؛ زمستان 1380 و بهار 1381
نگارش، كارگرداني و طراح صحنه و لباس نمايش"حكايت مرده بي‌صاحب"؛ تهران، فرهنگسراي انديشه؛ ١٣٨١
نگارش نمايشنامه"مرگ در مطبخ" به كارگرداني"حديث حسي بيگي"؛ ابهر و شهرهاي مختلف؛ 1381
نگارش نمايشنامه"ضايعات جنگي" به كارگرداني"مجيد ميرزايي"؛ اراك، مشهد(جشنواره دفاع مقدس)؛ 1382
نگارش نمايشنامه"ضايعات جنگي"؛‌ مجله نمايش؛شماره‌ 66؛ 1382
نگارش نمايشنامه"قصه بزبزك‌ها" به كارگرداني"پيمان شريعتي"؛ تهران، تالار هنر؛‌ 1382
طراح صحنه و لباس نمايش"يوسف و زليخا"(زليخا نامه) ‌به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار انديشه؛ ١٣٨٢
نگارش و چاپ مقاله"تاثیر اساطیر ایرانی بر نمایش‌(‌شبیه خوانی‌)‌"‌ (با همکاری دکترمحمود طاووسی)؛‌ فصلنامه تئاتر، شماره 18 و 19؛ بهار و تابستان 1382
نگارش و چاپ مقاله"تاثیر فرهنگ و هنر ایران در هنرهای نمایشی غرب" (با همکاری دکتر محمد رضا پورجعفر)؛ فصلنامه پل فیروزه، شماره دهم؛ زمستان 1382
تأليف پايان‌نامه دوره دكترا با عنوان"تاثیر ادبیات مکتوب ایران برمجالس تعزیه"؛ 1383
نگارش و طراحي صحنه و لباس در نمايش"قصه گرگ و بزغاله" به كارگرداني گروهي؛ تهران، تالار الفبا؛ 1383
طراح صحنه و لباس نمايش"اين غرفه از بهشت"به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تئاترشهر، تالار اصلي؛ ١٣٨٣
كارشناس و مدير توليد در فيلم مستند"تمرين آخر" و"تعزيه" به كارگرداني"ناصر تقوايي"؛ 1383
نگارش و چاپ مقاله"تعزیه و اسطوره"‌(‌گفتگو با پل فیروزه‌، همراه با داود فتحعلی بیگی)؛ فصلنامه پل فیروزه شماره 7 ؛ بهار 1384
نگارش و كارگرداني و طراح صحنه و لباس نمايش"ارباب پاكروان و نوكرش ماهك خوش سيما"؛ تهران، تالارمولوي؛ ١٣٨٤
ٍطراح صحنه و لباس نمايش" كل ووي" به كارگرداني"وحيد ترحمي‌مقدم"؛ تهران، تالار انديشه؛ ١٣٨٤
طراح صحنه و لباس نمايش"جاده‌اي به سوي كعبه" به كارگرداني"سعيده آجربنديان"؛ تهران، خانه نمايش؛ ١٣٨٥
طراح صحنه نمايش"غروب مضحك صمصام ميرزا" به كارگرداني"داود فتحعلي‌بيگي"؛ تهران، تالار سنگلج؛ ١٣٨٥
نگارش نمايشنامه‌هاي"حكايت پند آموز بازرگان جوان"، "تعزيه دوازده رخ"، "سهراب جان برخيز"، "با پياده‌ها"، "نخل، چاه،‌ تنهايي"، "كابوس‌هاي مرد مشكوك"، "از دورازه دولت تا چال ميدان راهي نيست"، "مضحكه عروسكي چهار صندوقه"، "كنار ريل"، "سلول"، "ملاقات"، "حسني و ديوها"، "سفرهاي بادبادك"، "خانه برفي".‌
نگارش مقاله"شعرکهن پارسی درمجالس تعزیه"؛ (چاپ نشده است)
نگارش مقاله"تعزیه نمایش اساطیری‌"؛ (چاپ نشده است)
نگارش مقاله"اندیشه عرفانی و نمادها درشبیه خوانی"؛ (چاپ نشده است)
نگارش مقاله"اندیشه اساطیری درمجالس شبیه تعزیه‌"؛ (چاپ نشده است)
نگارش مقاله"تاثیر ساختار الگوهای موجود درقصص ایرانی بر تعزیه‌"؛ (چاپ نشده است)
نگارش مقاله"تاثیر ادبیات ایران بر شکل گیری نقش‌ها درمجالس حماسی تعزیه"؛ (چاپ نشده است)
نگارش و چاپ‌"سفرنامه سبزوار" (‌تعزیه درسبزوار‌)؛ ‌مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش و چاپ‌"سفرنامه آمل" (‌سوگواره تعزیه مازندران‌)؛ ‌مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش و چاپ‌"سفرنامه زواره" (‌همایش تعزیه زواره‌)؛ مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش و چاپ‌"سفرنامه کره" (‌سفرگروه تعزیه به کره جنوبی‌)؛ مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)
نگارش و چاپ‌"سفرنامه ایتالیا" (‌سفرگروه نمایش آنتیگون به رم‌)؛ مجله نمایش، شماره(؟)؛ سال(؟)

آموزش تئاتر‌(‌اصول ومبانی نمایش ، کارگاه نمایشنامه نویسی وتاریخ نمایش ایران وجهان ) در شهرستان‌ها (‌ایلام‌، سمنان‌، فارس‌) به عنوان مدرس اعزامی مرکز هنرهای نمایشی؛ 1377 – 1375
پژوهشگر کانون نمایش‌های سنتی و آیینی از سال 1368 تا 1375
کارشناس و مدرس نمایش‌های سنتی در سوگواره‌های مازندران، چهارمحال بختیاری، سبزوار؛ 1377 - 1376
کارشناس و منتقد ‌جلسات آموزشی نقد حضوری درجشنواره تئاتردانشجویی؛ 1377
کارشناسی تئاتر شهرستان‌های مرکز هنرهای نمایشی از سال 1375 تا 1378
مسئول ستاد خبری ششمین جشنواره تئاتر دفاع مقدس؛ 1378
مسئول کمیته روابط عمومی جشنواره تئاتر مهر؛ 1378
آموزش درس آشنایی با طراحی صحنه در کلاس‌های اداره برنامه تئاتر؛ 1378
‌دريافت جايزه نمايشنامه برگزيده از جشنواره سراسري تئاتر كودك و نوجوان زاهدان براي نمايشنامه"قصه گرگ گرسنه"؛ 1380
سخنرانی پیرامون"شبیه خوانی" در همایش تعزیه‌خوانان دانش‌آموز؛ زنجان؛ ‌1381
سخنراني با عنوان‌"اصول و قواعد بازیگری در شبیه خوانی" در همایش تعزیه زواره؛ 1380،‌ همایش تعزیه تفرش؛‌ 1382‌
قائم مقام دبیر دوازدهمین جشنواره منطقه‌ای‌(‌آسیایی‌) آئینی و سنتی ‌مهر؛ 1382
عضو هیئت‌های بازخوانی و بازبینی نمایش‌های داوطلب شرکت درجشنواره نمایش‌های سنتی و آیینی درسال‌های 1370 تا 1382 داور جشنواره استانی و منطقه‌ای طی سال‌های 1374 تا 1382
مدیر روابط عمومی مرکز هنرهای نمایشی ازسال 1378 تا 1383
سخنراني با عنوان‌"نمادها و نشانه‌ها در تعزیه" در ‌نشست‌های پژوهشی نخستین همایش سراسری آیین عاشورایی تهران، مرکز هنرهای نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی؛ 1383
سخنراني با عنوان‌"ویژگی‌های نمایش تعزیه شهادت امام حسین‌(‌ع‌)‌" در نخستین همایش سراسری پژوهش تعزیه، قم،‌ حوزه هنری سازمان تبلیغات؛ ‌1384
سخنراني با عنوان‌"تاثیرشیوه‌های گوناگون نقالی بر تعزیه" در همایش موسیقی تعزیه،‌ سازمان فرهنگی و هنری شهرداری؛ 1384 سخنراني با عنوان‌"نقالی در دوران صفویه" در همایش مکتب اصفهان برگزار شده توسط ‌‌فرهنگستان هنر، تهران‌، دانشگاه تهران؛ 1385
سخنراني با عنوان‌"نمایش سنتی‌، نمایش ملی‌، تئاتر ملی" در سمینار پژوهشی تئاترملی؛ ‌ ‌تهران، مرکز هنرهای نمایشی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و دانشگاه تهران؛ 1385
عضو هیئت ارزیابی و انتخاب ستاد سیزدهمین جشنواره بین‌المللی نمایش‌های آیینی و سنتی؛ 1385
شرکت در مراسم بازگشایی کلوسئوم ـ رم با گروه نمایش آنتیگون؛ 1999
شرکت در جشنواره هفتم شهرسوان ـ کره جنوبی ‌با گروه تعزیه مجلس شهادت حر‌(‌سرپرست گروه‌)؛ 2003
داوری وکارشناسی سوگواره‌های تعزیه استان مازندران و قم و شهرهای سبزوار و شهرکرد
مدرس تئاتر در دانشگا‌ه‌هاي آزاد تهران، اراك، تنكابن، بوشهر؛‌ دانشكده سينما تئاتر؛ مجتمع آموزش عالي سوره تهران و نبي اكرم تبريز
مسئول کمیته روابط عمومی دوره‌های هشتم‌، نهم و دهم جشنواره بین‌المللی نمایش‌های عروسکی
‌مسئول کمیته روابط عمومي دوره‌های هجدهم‌، نوزدهم‌، بیستم‌، بیست و یکم و بیست و دوم جشنواره تئاتر فجر
مسئول کمیته روابط عمومی دوره‌های نهم‌، دهم‌، یازدهم و دوازدهم جشنواره نمایش‌های سنتی و آیینی
داوری و راهنمایی پروژه‌های دانشجویی دوره کاردانی‌، کارشناسی و کارشناسی ارشد در دانشگاه‌های آزاد اراک‌، تهران، بوشهر‌ و سوره‌
عضو کمیته ثبت تعزیه در یونسکو به عنوان میراث معنوی ایرانیان
‌تدریس نمایشنامه نویسی در‌ انجمن‌های نمایش ایلام و هشتگرد
عضو کانون جهانی منتقدان تئاتر
عضو کانون ملی منتقدان تئاتر
عضو شورای کانون نمایش‌های سنتی و آیینی
عضو شورای تخصصی هنرهای نمایش پژوهشکده هنرهای سنتی سازمان میراث فرهنگی
عضو شورای برنامه‌ریزی و سیاستگذار جشنواره‌های نمایش‌های سنتی و آیینی از دوره سوم تا دوازدهم
عضو انجمن طراحان صحنه خانه تئاتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 0:56  توسط سین سمج  | 

یکی از دوستان در یادداشتی به وبلاگ ما از رابطه بین تعزیه با تئاتر خواستار شدند در

جواب به این دوست عزیز عرض می کنم که ((تعزیه سرامد تمام نمایش های آیینی سنتی ماست))

افرد صاحب نامی مثل پیتر بورک از همین تعزیه ما استفاده کردند.

همجنین متن  نمایش  چخوف توسط عظیم موسوی به صورت بحر طویل تعزیه درامده است.

اگر دوستان خواستار نحوه اجرای تعزیه بودند پیام بگزارند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۸۷ساعت 0:47  توسط سین سمج  | 

تعزیه، شبیه خوانی یا شبیه گردانی به نمایشی اطلاق می شود که برپایه قصه ها و روایات مربوط به زندگی و مصائب اهل بیت (ع) بویژه وقایع و فجایعی که در محرم سال ۶۱هجری در کربلا برامام حسین (ع) و خاندانش گذشت بنا شده است. موضوعات اجرای نمایش های تعزیه بسیار متنوع و گسترده است، که از جمله آن می توان به «فرود آمدن جبرئیل برای آگاه ساختن پیغمبر (ص) از شهادت امام حسن (ع) و امام حسین (ع) توسط دشمنان دین»، «رحلت پیغمبر (ص) » ، «رحلت حضرت فاطمه (س) »، «شهادت حضرت علی (ع) »، «شهادت طفلان مسلم»، «دعوت مردم کوفه از امام حسین (ع) برای به دست گرفتن خلافت»، «شهادت حضرت عباس»، «شهادت حر» «شهادت امام رضا (ع) » و «عروسی حضرت قاسم(عنام برد. در این گونه نمایشی دو گروه خیر و شر یعنی «اولیا» و «اشقیا» یا «امام خوانان» و «شمر خوانان» در مقابل هم قرار می گیرند و مبارزه ای از رویارویی بین حق و باطل در قالبی نمایشی به تصویر کشیده می شود. نمایش تعزیه معمولاً بر بالای سکویی اجرا می شود که نشان از رتبه بالا و سرزمین مقدس کربلا و جایگاه بلنداولیای خداوند است و درتکنیک اجرایی تعزیه به هیچ روی اشقیا بر بالای این سکو راه پیدا نمی کنند مگر درموارد استثنایی چون «توبه حرابن یزید ریاحی» و بازگشت او به سوی سپاه امام حسین (ع) . در نمایش تعزیه از نشانه های بسیاری استفاده می شود که طبق قراردادی نمایشی برای تماشاگر معنی پیدا می کنند. پارچه سرخ رنگ، نشان خون؛ تشت آب، نشان رود فرات؛ دورزدن، نشان حرکت و رحیل از جایی به جای دیگر است.
در نمایش های تعزیه امام خوانان به شعر و آواز سخن می گویند و شمر خوانان با کلام و جملات خشن، سخن سرایی می کنند. به گزارش ایرنا «پیتر چلکوفسکی»؛ ایران شناس، کارگردان و تئوریسین بزرگ تئاتر جهان؛ تعزیه را «تراژدی آب» یا «تراژدی خون» می خواند وی بر این باور است که تعزیه تنها نمایشی است که به اعتقاد برگزارکنندگان آن مرگ (شهادت) شروعی بر پیروزی حق بر باطل است و مرگ امامان و خاندان پیغمبر(ص) به نشانه پیروزی آنان بر جنود شیطان محسوب می شود. در نمایش تعزیه تماشاگر واقعه را از قبل می داند و بازی سازان و نویسنده تنها نحوه وقوع را توصیف می کنند. در نمایش تعزیه، اشقیا به دنیا می اندیشند و اولیا به آخرت واین اصلی است که به آسانی همه بدکاری های اشقیا و فداکاری های اولیاء را توجیه می کند. اشقیا به زیبایی و با استفاده از تکنیک فاصله گذاری درنمایش بین خود واقعی و شخصیتی که بازی می کنند فاصله می اندازند به طوری که درهنگام شهادت اولیاء، بازی سازان نقش اشقیا خود اشک ماتم می ریزند و معمولاً از پشت ذره بین سراینده ای مؤمن و دوستدار خاندان پیامبر به خود و وقایع داستان می نگرند. در نمایش های تعزیه آگاه بودن امام و همراهانش به عاقبت کار و به این که مقدر است کشته شوند نشانگر این واقعیت است که شهادت برای اهل خدا آغاز نجات و رستگاری است.
در نمایش تعزیه هیچ قتلی به پایان نمی رسد بلکه روایت می شود حتی نقش خوانان اشقیا نیز آن هنگام که به بخش شهادت آل پیغمبر(ص) می رسند دستار از سر می گیرند و بر ظلمی که بر امام حسین (ع) و خاندانش گذشته است، گریه می کنند. در این نوع نمایش شکست خورده واقعی اشقیا هستند که به دلیل مقابله با تفکرات دینی امامان و مخالفت با راه و سیره آنان به مرگ ابدی محکومند. اما تعزیه، نمایشی ایرانی ـ آیینی و مذهبی است که ریشه پیدایش آن به آیین باستانی «سیاوشان» یعنی سوگ سیاوش و مراسم آیینی است که در زمانه دور درغم از دست رفتن سیاوش سمبل پاکی و نجابت باستانی ایرانیان برپا می شد و بعدها با ورود اسلام به ایران گونه ای جدید و زاده تفکرات شیعی مذهب و مروج احکام دینی و اسلامی از این نمایش به وجود آمد. «بهرام بیضایی» پژوهشگر و نمایشنامه نویس بزرگ ایران در کتاب «نمایش در ایران» آورده است که در تاریخ الکامل نوشته «ابن اثیر شامی» آمده است که در زمان حکومت «معزالدوله احمدبن بویه» در بغداد در دهه اول محرم امر شد تمامی بازارهای شهر بغداد را بسته و سیاه پوش کنند و به تعزیه سید الشهدا (ع) بپردازند و چون این قاعده در بغداد رسم نبود، برخی آن را بدعتی بزرگ دانستند.
اما بعد از آن هرساله تا انقراض دولت دیالمه شیعیان درهرکجا که بودند در ده روز اول محرم در جمیع بلاد رسم تعزیه به جا می آوردند و در بغداد نیز تا اوایل دولت سلجوقی این شیوه عزاداری مرسوم بود. به طوری که «احمدبن ابوالفتح» در کتاب «احسن القصص» آورده است که تعزیه در سال
۹۶۳میلادی حدود ۳۴۲شمسی در بغداد توسط معزالدوله آل بویه اجرا شده است. از دو مدرک بالا برمی آید که سیاه پوشیدن و بازار بستن در عزای امام حسین (ع) بنابه امر معزالدوله رسم شده است و بعدها از این سیاه پوشیدن ها به تدریج یک شکل نمایشی به وجود آمد و طی هفت قرن مرحله به مرحله شکل نمایشی تعزیه یا شبیه خوانی کنونی که نمایشی دینی ومذهبی و منحصر به فرد از نظر تکنیک و محتوا است از آن استخراج شد. در یادداشت ها و سفرنامه های سیاحان اروپایی از جمله «ادوارد مونته» و «تاورنیه» و دیگر مستشرقان، مسیر پیدایش تعزیه چنین توصیف شده است که ابتدا دسته های سینه زنی و نظایر آن و حمل نشانه ها و علم و کوتل بود که بی شباهت به ابزار جنگی آن زمان نبودند. در مرحله بعد آوازهای دسته جمعی کمتر شد ونشانه هابیشترشد و یکی دو واقعه خوان ماجرای کربلا را برای تماشاگران نقل می کردند. چندی بعد به جای نقالان، شبیه چند تن از شهدا را به مردم نشان دادند که با شبیه سازی و لباس های نزدیک به واقعیت می آمدند و مصائب خود را شرح می دادند.
سپس گفت و شنود شبیه ها باب شد و با پیدایش بازیگری شاید در آخر نیمه دوم قرن حکومت صفویه تعزیه تحول نهایی خود را طی کرد و به شکلی که امروزه می شناسیم، در آمد. از ابتدا این دسته ها را فقط مردها می گردانیدند و زنان به هیچ روی در دسته های شبیه خوانی جایی نداشتند، نقش های زنان را نیز جوانان تازه سال و نازک صدا بازی می کردند تا این که در اواخر دوره زندیه تعزیه شکل خود را پیدا کرد و بعدها درابتدای دوره حکومت قاجاریه تعزیه به دلیل حمایت دربار و نیز طبقه جدید مرفه بازرگانان و سیاسی دامنه دار شد. در این دوره (دوره قاجاریه) پشتیبانی از دسته های تعزیه خوان وسیله ای برای وجاهت ملی نیز محسوب می شد به همین جهت تعزیه و تعزیه خوانی جایگاهی عام پیدا کرد و مکانی دائمی برای اجرای مجالس تعزیه توسط ناصرالدین شاه قاجار به نام «تکیه دولت» ساخته شد. اما باگذشت زمان این گونه نمایشی کم کم و بطورگسترده درشهرها و روستاهای ایران باب شد و دسته های تعزیه خوان در کوی و برزن شروع به روایت مصائب و ظلم هایی کردند که بر خاندان پیغمبر(ص) روا شده بود. تعزیه خوانی درطول تاریخ ایران با فراز و فرودهای بسیاری روبه رو بوده است به طوری که تعزیه گردانان گاه در اوج عظمت و گاه در حضیض ذلت حکومت های سیاسی به راه اعتقادی خود ادامه داده اند. تا جایی که در اواخر حکومت رضاخانی پلیس حکم کرده بود که دسته های تعزیه خوان، حق اجرای هیچ مجلس نمایشی را در هیچ کجا حتی در گوشه تکایا ندارند. این گونه نمایشی پس از انقلاب اسلامی ایران به دلیل استفاده از چشمه زلال معنویت اهل نبی و تکنیک خاص اجرایی و به مدد تعزیه خوانانی که در هر شرایطی اقدام به حفظ سنت های معنوی و اجرایی آن نموده اند توانسته است به عنوان هنری دینی، تأثیرگذار،مذهبی و ملی مشتاقان چشمه زلال معنویت را سیراب کند
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 2:26  توسط سین سمج  | 

تعزیه و تاریخچه آن نزد خاورشناسان/ داوود حاتمی

 


تعزیه
تعزیه، در لغت به معنى سوگوارى [تعزیت‏]، برپاى داشتن یادبود عزیزان از دست رفته، تسلیت، امر کردن به صبر، و پرسیدن از خویشان مرده است؛ ولى در اصطلاح، به گونه‏اى از نمایش مذهبى منظوم گفته مى‏شود که در آن عده‏اى اهل ذوق و کار آشنا در مناسبتهاى مذهبى و به صورت غالب، در جریان سوگواریهاى ماه محرم براى باشکوه‏تر نشان دادن آن مراسم و یا به نیت آمرزیده شدن مردگان، آرزوى بهره‏مندى از شفاعت اولیاى خدا به روز رستخیز، تشفى خاطر، بازیافت تندرستى، و یا براى نشان دادن ارادت و اخلاص فزون از اندازه به اولیا ـ به ویژه اهل بیت پیامبر علیهم السلام، با رعایت آداب و رسوم و تمهیدهایى خاص و نیز بهره‏گیرى از ابزارها و نواها و گاه نقوش زنده برخى از موضوعات مذهبى و تاریخى مربوط به اهل بیت ـ به ویژه واقعه کربلا [امام حسین؛ واقعه کربلا] را پیش چشم بینندگان بازآفرینند. بر خلاف معنى لغوى تعزیه، غم‏انگیز بودن شرط حتمى آن نیست و ممکن است گاه شادى‏بخش نیز باشد. بدین معنى که اگر چه هسته اصلى آن گونه‏اى سوگوارى و یاد کرد و بزرگداشت خاطره مصائب اندوهبارى است که بر اهل بیت و به ویژه امام حسین (ع) و یاران نزدیکش رفته است، اما با گذشت زمان و تحول و تکامل کمى و کیفى و گونه گونى و تعدد آن تعزیه‏هایى در ذم دشمنان دین و خاندان پیامبر (ص) پرداخت شده که نه تنها صفت اندوهبار بودن را از دست داده، بلکه سخت مضحک و خنده‏آور نیز هستند [تعزیه مضحک‏] . در این میان تعزیه‏هایى تفریحى نیز چهره نمایانده‏اند . که از آن جمله‏اند: تعزیه‏هاى درةالصدف، امیر تیمور، حضرت یوسف، و عروسى دختر قریش . شیوه برپا کردن آن نیز چنین است که با پایان گرفتن هر مجلس سوگوارى یا دسته روى ـ و یا حتى به صورتى جداگانه ـ عده‏اى شبیه خوان [شبیه‏] در هر جایى که مناسب تشخیص دهند، مى‏ایستند و نوازندگانى که از قبل همراه آنانند به زدن طبل یا شیپور آغاز مى‏کنند و در همان میان نیز زمینه را براى برپا کردن تعزیه آماده مى‏سازند. این زمینه معمولا عبارت است از شکل دادن دایره‏اى محل نمایش، جاى دادن سکوهایى کوچک و بزرگ [تختگاه‏] براى مشخص نمودن شأن و مرتبه اشخاص نمایش، و همچنین [علم‏] و [کتل‏]، و نصب پرچمهاى سبز و سرخ و سیاه. زدن طبل و شیپور در چنین لحظه و مناسبتها به خودى خود پیام از اجراى نمایش تعزیه مى‏دهد. به محض گردآمدن عده‏اى تماشاگر شبیه خوانى که از شخصیتهاى شناخته شده‏تر نمایش است، ابیاتى چند را به عنوان درآمد برمى‏خواند. مثلا شمر در آغاز کار در حالى که با گامهاى بلند و تند گرد صحنه نمایش را مى‏پیماید چندین بار به صداى بلند مى‏خواند :
الا یاران! نه من شمرم نه این خنجر
مراد از کار ما این است که این مجلس بکا باشد
و سپس معمولا با به اجرا درآمدن پیش‏خوانى نمایش مجلس اصلى آغاز مى‏گردد. در این نمایش مذهبى براى عواطف تماشاگران مرزبندى تازه‏اى صورت گرفته و براى خندانیدن و خندیدن جاى مشخصى در نظر گرفته شده است. هم از این روست که در این حالت لفظ شبیه خوانى را که آغاز نیز متداول بود و مفهوم شکلى از نمایش را افاده مى‏کرد، به جاى تعزیه که مفهوم تسلیت و سوگوارى دارد، به کار مى‏برند. بر پاى دارنده اصلى تعزیه را بانى و گرداننده آن را تعزیه گردان، معین البکا یا ناظم البکا و بازیگران آن را شبیه خوان یا تعزیه خوان و سایر همکاران بر پایى آن را «عمله تعزیه» مى‏نامند. گاهى نیز لفظ عمله را براى همه دست به کاران تعزیه به کار مى‏برند. در این نمایش محدودیتى براى استفاده از لوازم و اسباب در میان نیست چنانکه براى باشکوه‏تر جلوه دادن نمایش از هر وسیله ـ به شرط آنکه به تقدس ماجراهاى آن آسیبى نرساند ـ استفاده مى‏شود.
براى نمونه، در عهد ناصر الدین شاه به هنگام اجراى مجلسى از مجالس تعزیه هنگامى که سخن از وجود یک شیر به میان آمد، بى‏درنگ صورت زنده این جانور را که در قفسى محبوس بود از باغ وحش آورده و در پیش چشم حاضران به تماشا گذاردند تا مگر بر جدیت و هیجان صحنه افزوده گردد. از این رو، اگر دیده شود که مثلا شبیه شمر چکمه ولینگتون به پاى دارد و سیگارى خارجى بر لب و افزون برداشتن جقه فرماندهى و قبضه براق شمشیر، تپانچه تیرى در پر کمر، جاى هیچگونه شگفتى نیست. شبیه‏خوانها براى آسانى ادامه مطلب مربوط به نقش خود، معمولا به هنگام اجرا، تکه کاغذى به نام فرد، در دست دارند که در آنها مصراعهاى آخر نقش طرف مقابل یا نخستین مصراع از ادامه نقش خود یادداشت شده تا بتوانند به موقع و بى‏هیچ زحمتى نقش آفرینى خود را دنبال گیرند . بازیگران ناشى یا خردسال را تعزیه گردان، خود با توجه به مندرجات و یادداشتهاى بیاضى که در دست دارد [بیاض‏] از کنار محدوده نمایش راهنمایى مى‏کند. حتى گاهى به شبیه‏خوانهاى کارآزموده نیز تذکراتى مى‏دهد. نقش زنان را هم در این نمایش، به واسطه ممنوعیتهایى که شرع اسلام بر نقش آفرینى زنان بر صحنه‏اى در ملاء عام بسته است، مردان بازى مى‏کنند که در این حالت به آنها «زن خوان» مى‏گویند. طبیعى است که چنین بازیگرانى براى بهتر آفریدن نقش زنان باید صدایى خوش و دلاویز داشته باشند و ترجیحا نقاب بر چهره پوشند. گاه نیز براى بهتر در آمدن بازى نقش زنان، از پسران نوباوه کارآموخته استفاده مى‏شود. در این حالت، اگر چه این نوباوه نقابى بر چهره ندارد، اما به هیچ وجه کمترین نشانى از بزک (گریم) در سیماى وى به چشم نمى‏خورد.
شبیه خوانان در اجراى هر مجلس نوعا دو دسته‏اند: اولیاخوان و اشقیاخوان.
شبیه خوانهایى که نقش اولیا و یارى دهندگان دین را مى‏آفرینند اولیا خوان / مظلوم / انبیاخوان نامیده مى‏شوند، و کسانى که نقش اشقیا و دین‏ستیزان را بازى مى‏کند اشقیاخوان یا ظالم خوان‏اند. اولیاخوانها نقشهاى خود را موزون و خطابه‏اى سر مى‏دهند، اما اشقیا خوانها سخنان خود را ناموزون و معمولى، و در پاره‏اى از موارد، مسخره آمیز بیان مى‏دارند. اولیا خوانها جامه سبز یا سیاه بر تن مى‏کنند و اشقیا خوانها لباس سرخ . اما در مورد سیاهى لشگرهاى هر یک از دو دسته، استفاده از جامه‏هایى بدین رنگها مصداق کاملى ندارند.
نشانه و نماد در تعزیه کاربرد بسیار دارد، چنانکه گفته‏اند این نمایش باغى از نشانه و نمادهاست. از آن جمله‏اند انواع پرچمهاى سبز، سرخ و سیاه که نماد اهل بیت، شور و انقلاب، و سوگوارى‏اند، علم که نماد درفش سپاه امام حسین (ع) است و گفته‏اند صورت واقعى آن را معمولا سپهسالار وى ـ حضرت عباس ـ بر دست مى‏گرفت؛ طشت آب به نشانه شط فرات؛ شاخه نخل و یا هر نهالى به نشانه نخلستان و درخت. چرخش به دور خود و راه رفتن به گرد صفحه به علامت گذشت زمان و همچنین مسافرت. چتر که وسیله القاى تازه فرود آمدن هرولى یا فرشته به ویژه جبرئیل از آسمان است؛ زدن عینک سفید براى نشان دادن روح بصیرت و نیکدلى؛ عینک دودى براى جلوه خباثت و بدسگالى فرد مورد نظر؛ عصا که نشانگر تجربه و مصلحت‏اندیشى است؛ نگریستن گاه و بیگاه از میان دو انگشت بزرگ دست براى تأکید بر قدرت و فضیلت اولیاء در تجسم اوضاع آینده و همچنین پیشبینى؛ بر تن کردن نیمتنه بلند سفید (کفنى) به نشانه نزدیک شدن مرگ و اعلام جانبازى؛ زدن یا افشاندن اندکى کاه بر سر براى نشان دادن ماتم نشینى؛ اسب سپید بى‏سوار به نشانه اسب امام حسین (ع) (ذوالجناح) و به شهادت رسیدن صاحبش؛ گهواره آغشته به رنگ سرخ براى بیان به شهادت رسیدن کودک شیرخوار امام حسین (ع) ـ على اصغر؛ استفاده گاه و بیگاه از کبوترى سفید براى آگاهانیدن تماشاگران از دریافت نامه یا خبر و همچنین القاى حس معصومیت و همدردى در آنها؛ کجاوه نشینى شبیه زنان براى نشان دادن به اسیرى رفتن آنها. نقش‏خوانى بر منبر ویژه اولیاى نامدار است . بزرگى و کوچکى چهارپایه‏هاى که گاه اولیا براى سر دادن نقشهاى خود بر آن مى‏ایستند وسیله‏اى براى مشخص نمودن پایه و مرتبه آنهاست.
در تعزیه از موسیقى نیز استفاده مختصرى مى‏شود، چنانکه کاربرد آن تنها محدود مى‏گردد به یکى دو سازبادى ـ از جمله شیپور یا کرنا (براى اعلام برپایى تعزیه و یا جنگ نمایشى سپاهیان) و نى (امروزه بیشتر قره‏نى) براى سوزناک‏تر کردن لحظه‏هاى احساسى (از جمله، لحظه‏هاى وداع و بیکسى) و در کنار آنها سنج و طبل. از دستگاههاى موسیقى ایرانى نیز در این نمایش بهره‏هایى برده مى‏شد. این بهره‏ورى البته متناسب با موقع و مقام و روحیه شبیه انجام مى‏گرفت . مثلا حضرت عباس عموما چهارگاه، حر عراق، عبدالله ـ پسر امام حسن ـ راک (که به همین جهت، راک عبدالله آوازه یافته است) و زینب کبرى مى‏خواند، و اذان به لحن کرد بیات گفته مى‏شد. اجراى تعزیه نیاز به صحنه آرایى (دکور) خاصى ندارد، چنانکه اغلب بدون هیچ گونه صحنه از پیش تعیین شده‏اى مى‏توان آن را به اجرا درآورد. از همین روست که برخى از دست به کاران نمایش اروپا از جمله یژى گروتوفسکى ـ کارگردان لهستانى ـ تعزیه را جلوه‏اى از «تئاتر بى‏چیز / تئاتر ساده و ناب» به شمار مى‏آورند. اجراى تعزیه از نظر مکانى منحصر به جاى ویژه‏اى نیست، اما به دلیل پیوستگى‏اش با سوگواریهاى عمده مسلمانان، به ویژه مراسم ماه محرم، به ویژه در تکایا [تکیه‏] و حسینیه‏ها یا فضاى باز اطراف آنها، صحن مساجد، میدانچه‏ها و چهارراهها، و یا در عصر جدیدتر، در تماشاخانه‏ها بازى مى‏شود. هر چند نمى‏توان تعزیه را «تئاتر» در مفهوم ویژه و امروزین آن به شمار کرد ـ از آن رو که کشاکش آکسیونى در آن جایى ندارد و طرح یا پیرنگ ماجرا از آغاز به اصطلاح نزد تماشاگران لو رفته است و فرجام کار نیز از همان اوان کار پیداست ـ اما نمایش شناسان در بررسى گونه‏هاى مختلف نمایشى قائل به همانندیهایى میان این نمایش و تئاتر روایى هستند؛ از آن جمله است جنبه بهره بردند از شیوه فاصله‏گذارى یا بیگانه‏سازى که در جریان آن اگر چه بازیگر خود در نمایش ماجرا نقش مى‏آفریند، اما شیوه کار او چنان است که در تماشاگر مى‏دمد تا بازیگر را با شخصیت مورد نظر یکى نگیرد (یا به اصطلاح تئاترى، او را همسان نپندارند)، و بداند که وى فقط نقش افراد را بازى مى‏کند. براى دست یازیدن بدین منظور، یا لحظه‏هایى بازى را قطع نموده به روایت مانده دیگرى از اجرا مى‏پردازد و یا آنکه در برابر کامرواییها یا رنج و شکنجه‏هاى رفته بر آن شخصیت واکنش نشان مى‏دهد. از این جمله است شیوه برخورد سرکردگان اشقیا با اولیاى نامدار و همچنین برشمردن اصل و نسب سیاهکارشان به عنوان معرفى خود در برابر آنها . گریستن شمر بر شهادت امام حسین (ع) که خود از مرتکبان مستقیم این حادثه است، گوشه دیگرى است از کاربست این شیوه. در حال حاضر، اگر چه ذوق برپایى تعزیه به ویژه در روزهاى سوگوارى ماه محرم اندکى دامن گسترانیده، چنانکه گاهى هاله‏اى از آن در میان شیعیان کشورهایى چون هند و پاکستان، ترکیه، لبنان به چشم مى‏خورد، اما مردم کشورها به دلیل دسترسى داشتن به رسانه‏هاى گروهى و بهره‏مندى از تماشاى گونه‏هاى متنوع‏تر نمایش‏هاى ایرانى و خارجى و در نتیجه، به محاق افتادن جنبه آیینى این نمایش، در تعزیه بیشتر به عنوان نوعى از نمایش بومى کهن مى‏نگرند تا به عنوان آیینى فراگیر. به همین خاطر اگر کانونهاى رسمى نمایش یا شمارى از جوانان با ذوق بر این کار اهتمامى نورزند، بارى مردم به خودى خود، شوقى در برپایى آن نشان نمى‏دهند .

تاریخچه
تاریخ پیدایش تعزیه به صورت دقیق پیدا نیست: برخى با باور به ایرانى بودن این نمایش آیینى، پاگیرى آن را به ایران پیش از اسلام به پیشینه سه هزار ساله سوگوارى بر مرگ پهلوان مظلوم داستانهاى ملى ایران ـ سیاوش (سوگ سیاوش) ـ نسبت داده و این آیین را مایه و زمینه ساز شکل‏گیرى آن دانسته‏اند، و برخى دیگر با استناد به گزارشهایى پیداى آن مشخصا از ایران بعد از اسلام و مستقیما از ماجراى کربلا و شهادت امام حسین (ع) و یارانش مى‏دانند. از این دوره اخیر آگاهیم که سوگوارى براى شهیدان کربلا از سوى دوستداران آل على (ع) در آشکار و نهان ـ از آن رو که بنى‏امیه روز دهم محرم را روز پیروزى خود مى‏شمرد ـ در عراق، ایران و برخى از مناطق شیعه نشین دیگر انجام مى‏گرفت، چنانکه ابوحنیفه دینورى، ادیب، دانشمند و تاریخنگار عرب، در کتاب خود ـ اخبار الطوال ـ از سوگوارى براى خاندان على (ع) به روزگار امویان خبر مى‏دهد . اما شکل رسمى و آشکار این سوگوارى، به روایت ابن اثیر، براى نخستین بار به روزگار حکمرانى دودمان ایرانى مذهب آل بویه صورت گرفت؛ و آن چنان بود که معز الدوله احمد ابن بویه در دهم محرم سال 352 ق «در بغداد به مردم دستور داد که براى حسین على دکانهایشان را ببندند و بازارها را تعطیل کنند و خرید و فروش نکنند و نوحه بخوانند و جامه‏هاى خشن و سیاه بپوشند و زنان موى پریشان روى سیه کرده و جامه چاک زده نوحه بخوانند و در شهر بگردند و سیلى به صورت بزنند و مردم چنین کنند...» . به هر حال، مى‏توان دریافت که در این میان آنچه محرک ایرانیان در این امر مى‏توانست بود ـ جدا از انگیزه‏هاى سیاسى ـ مانده برخى از آیینها و مراسمى چون سوگ سیاوش نیز بود که در اوایل عهد اسلامى ممنوع گشته و اینکه در سوگوارى براى شهیدان کربلا تجلى مى‏یافت . ابن اثیر در بیان وقایع سال 363 ق از «فتنه‏اى بزرگ» میان سنى و شیعه یاد مى‏کند؛ بدین روایت که اهل سوق الطعام در بغداد، که سنى مذهب بودند «شبیه» جنگ جمل را ساخته و به گمان خود با اصحاب على (ع) مى‏جنگیدند. و این به گمان قوى در معارضه با عمل کرخیان که شیعى مذهب بوده و «شبیه واقعه کربلا» را پدید آورده بودند، صورت گرفته است (آل بویه و اوضاع زمان ایشان) . این سند چنان که پیداست، افزون بر سوگوارى، نمونه‏اى از شبیه‏سازى (البته به گونه صامت) را نیز ارائه مى‏دهد .
دیلمان در سوگوارى‏هاى خود بر سینه مى‏زدند و نمد سیاه بر گردن مى‏آویختند این مراسم و حتى جلسات وعظ و بازگفتن واقعه کربلا تا اوایل سلطنت طغرل سلجوقى آزادانه برقرار بود . اما از آن پس تا تأسیس دودمان صفوى، سوگوارى براى شهیدان کربلا بر اثر فشار و تضییقات حکمرانان سنى مذهب متعصب بیشتر در نهان صورت مى‏گرفت و هر گاه موقعیت مناسبى، پیش مى‏آمد ـ از آن جمله در دوران حکومت سلطان محمد خدابنده ـ شیعیان حداکثر استفاده را در انجام مراسم سوگوارى و بزرگداشت خاندان پیامبر (ص ) مى‏کردند. اما سوگواریها در این فاصله تاریخى سبک و سیاق یگانه‏اى نداشت و در این میان، گونه‏هاى دیگرى نیز در تعزیت پدید آمدند که از آن جمله‏اند: مناقب خوانى شیعیان در برابر فضایل خوانى سنیان (در سده ششم هجرى)، و پرده‏دارى یا پرده‏خوانى که هر دو گونه‏اى از نقالى مذهبى به شمارند، همچنین مقتل نویسى (سده ششم هجرى)، نوحه خوانى و مرثیه خوانى (سده ششم هجرى) و مهمتر از همه روضه خوانى. در کنار اینها دسته گردانیها [دسته‏هاى مذهبى‏] رواج یافت و به ویژه در عصر صفوى که تشیع دین رسمى کشور اعلام گردید و از آن براى یکپارچه کردن کشور خصوصا در برابر عثمانیها و ازبکها که بر آیین سنت بودند استفاده شد، مراسم محرم با توجه و پشتیبانى حکومت وقت به اوج خود رسید. این سیماى تکاملى را مى‏توان چنین خلاصه کرد: نخست دسته‏هاى سوگوارى فقط دسته‏هایى بودند که به آرامى از پیش چشم تماشاگران مى‏گذشتند و به سینه‏زنى و زنجیرزنى و کوبیدن سنج و مانند اینها مى‏پرداختند (سوگوارى به صورت سیار) . این دسته‏ها و علمهایى را که بى‏شباهت به ابزارهاى جنگى نبود با خود حمل کردند و با همسرایى در خواندن نوحه، ماجراى کربلا را براى مردم باز مى‏گفتند. رفته رفته، آوازهاى دستجمعى کمتر شد. در همین هنگام بود که چند واقعه خوان با همراهى سنج و طبل و نوحه‏خوانى ماجراى کربلا را در نقطه‏اى براى تماشاگران نقل مى‏کردند (سوگوارى به صورت ساکن) . کم کم جاى نقالان را شبیه شهیدان کربلا گرفت. کار این شبیه‏ها به این ترتیب بود که با شبیه سازى و پوشیدن جامه‏هایى نزدیک به روزگار واقعه ظاهر مى‏شدند و مصیبتهاى خود را شرح مى‏دادند. مرحله بعدى، گفتگو و محادثه در کار شبیه‏ها بود و همین گونه‏ها بود که به پیدایش بازیگران براى بازآفرینى ماجراهاى تعزیه انجامید . گویند در یک مجلس روضه‏خوانى در تبریز به سال 1050 ق.م «خواننده کتاب [شاید روضة الشهداء] چون بدینجا رسید که شمر لعین حضرت امام حسین (ع) را چنین شهید کرد، همان ساعت از سراپرده، شبیه شهیدان روز عاشورا و نیز شبیه کشته‏شدگان اولاد امام حسین (ع) را به میدان آوردند» (روز شکل‏گیرى شهر و مراکز مذهبى در ایران) . گاه نیز به مناسبت مطالب تصاویرى به خوانندگان نشان مى‏دادند [پرده‏دارى‏] . اغلب سفرنامه‏هاى اروپاییان ـ که از منابع توصیفى این نمایش آیینى به شمار مى‏آیند ـ در این مرحله از تکامل تعزیه در عصر صفویه از وجود شبیه تنى چند از شهیدان کربلا در دسته‏هاى سوگوارى و یا حمل جنگ افزارها و عماریهایى که در تابوتهایى قرار داشته و در تابوتها ( مانند تابوت طفلان مسلم و یا حجله حضرت قاسم) سخن مى‏گویند. نقطه تکاملى این مراسم و نیز بروز نشانه‏هائى مشخص از تکوین تعزیه به دوره میان افشاریه و قاجاریه مى‏رسد، یعنى به روزگارى که دو صورت روضه خوانى و دسته‏گردانى به هم در آمیختند. چنین بود که دسته‏گردانى به شبیه خوانى و عنصر نمایشى، و روضه خوانى نیز جنبه داستان گویى و آواز انفرادى [تک خوانى‏] و دستجمعى [جمع خوانى / همسرایى‏] بدان بخشید (تعزیه سیار در اراک) . به رغم چنین تحولى که در این مرحله در تعزیه دارى پدید آمد و حتى جنبه‏هایى از شکل دراماتیک تئاترى را نیز تا اندازه‏اى در خود داشت، باز هم سخن از تعزیه در مفهوم امروزى آن نمى‏توان به میان آورد، و این البته به واسطه موانعى بود که این آیین از همان اوان کار بر سر راه خود داشت که از آن جمله بودند همان «نهى از تقلید و شبیه‏سازى» حرمت موسیقى، منع از دخالت زنان در نمایشها، و تظاهرات و حتى به راه انداختن دسته‏ها از سوى برخى از عالمان دین» (نمایش کهن ایرانى) . علل روند کند شکل‏گیرى تعزیه در قالب نمایشى آن نیز همینها بوده‏اند. اما به رغم همه این اوصاف، مجموعه عواملى چون روضه‏خوانى، دسته‏گردانى، نوحه خوانى و مهمتر از همه، شبیه سازى رفته رفته دست به دست هم داده آیینى نمایشى را پدید آوردند که سیماى تکامل یافته آن را در عصر قاجار مى‏توان دید. این حرکت هنرمندانه با پشتیبانى‏هاى مستقیم و غیر مستقیم شاهزادگان و حکومتگران قاجار شتابان راه رشد پویید و در دوره ناصرالدین شاه به اوج خود رسید، چنان که این دوره را عصر طلایى تعزیه نام نهاده‏اند. بدینسان، تعزیه که پیش از آن در حیاط کاروانسراها، بازارها و گاهى منازل شخصى اجرا مى‏شد، اینک در اماکن باز یا سربسته تکایا و حسینیه‏ها به اجرا در مى‏آمد. معروف‏ترین و مجلل‏ترین این تکایا یا به تعبیرى نمایشخانه‏ها، تکیه دولت بود که در همین دوره به دستور ناصرالدین شاه و مباشرت دوستعلى خان معیرالممالک ـ گویا به تأثیر از معمارى آلبرت هال لندن و در اصل به نیت اجراى نمایشهاى بزرگ ـ به سال 1304 ق ساخته شد، ولى هنوز ساختمانش تکمیل نشده بود که بر اثر مخالفتهایى چند با این نیت تنها به تعزیه خوانى اختصاص یافت. در کنار عوامل داخلى، عوامل خارجى نیز در پیشرفت و تحول تعزیه دخالتى مؤثر داشته‏اند. از آن جمله‏اند: آمدن سفیرى از فرنگ به ایران در روزگار کریمخان زند که با توصیف تئاترهاى غم‏انگیز کشور خود، وى را به اجراى نمایشهاى همانند آن در ایران ترغیب نمود. سفر کارگزاران و سران دولت ایران به روسیه در عصر فتحعلى شاه که پس از دیدن مجالس نمایش و تئاتر آنجا مصمم شدند شبیه آن را در ایران اجرا کنند، و نیز سفر ناصرالدین شاه به اروپا و دیدن تماشاخانه‏هاى بزرگ و تئاترهاى آن و تمایل به برپایى و اجراى آنها در ایران ـ که چنانکه گفته آمد تکیه دولت یکى از ثمره‏هاى آن بود. بارى، همچنانکه دیدیم از این دوره بود که تعزیه روى به بالندگى نهاد، به گزارش گوبینو در آغاز سلطنت ناصرالدین شاه ـ در میان سالهاى 1274 تا 1280 ق، دویست تا سیصد جا براى مراسم تعزیه، اعم از تکیه و حسینیه و میدان وجود داشت که هر کدام دویست تا سیصد نفر را در خود جاى مى‏داده‏اند. در اواخر دوره ناصرالدین شاه رفته رفته تعزیه از حالت سوگوارى محض بیرون آمد و جنبه تفننى و تفریحى به خود گرفت، تعزیه مضحک و تعزیه زنانه از همین دوره‏اند. از تعزیه گردانان بنام این دوره که در تحول تعزیه نقش و سهمى بسزا داشته‏اند، یکى میرزا محمد تقى تعزیه گردان است که تحولى مهم در تعزیه ایجاد کرد و «به وسیله برگ و ساز و شاخ و برگ دادن به وقایع، تعزیه را از حالت عوامانه قبل بیرون آورد و جنبه اعیانیت به آن داد» (شرح زندگانى من)، و دیگر پسرش میرزا باقر معین البکاء که در رشد جنبه‏هاى تفریحى و تفننى تعزیه بسیار کوشید و تعزیه مضحک را به حد کمال رسانید. از شبیه‏خوانهاى دیگر این عصر که در تکیه دولت بدین کار اشتغال داشتند، مى‏توان از سید عبدالباقى بختیارى ( عباسى‏خوان، سید زین‏العابدین غراب کاشانى، قلیخان شاهى ـ زینب خان)، حاج بارک الله (مسلم، حر، عباس‏خوان)، بلال صمغ آبادى، ملا عبدالکریم جناب قزوینى، آقاجان ساوه‏اى، ابوالحسن اقبال آذر، سید مصطفى کاشانى (میر عزا) و پسرش آقا سید کاظم میر غم (در عهد محمد شاه و پس از آن) نام برد .
پس از ناصرالدین شاه تعزیه رفته رفته اهمیت خود را از دست داد. در دوره محمد علیشاه و احمد شاه به دلیل دگرگونیهاى اجتماعى و سیاسى از حمایت اشراف محروم گشت . پس از کنار زده شدن محمد على شاه از حکومت (1327 ق) استفاده از تکیه دولت براى تعزیه خوانى ممنوع گشت، و در سال 1311 ش، با ممنوع شدن تظاهرات مذهبى اجراى تعزیه نیز یکسره موقوف گردید . بر این عوامل باید انقلاب مشروطه، نفوذ و فرهنگ اروپا در ایران، و ترجمه و اجراى نمایشنامه‏هاى خارجى را نیز افزود. چنین شد که تعزیه ـ که در آستانه پروردن تئاتر ملى ایران در درون خود بود ـ موقعیت خود را از دست داد و اندک اندک روى به فراموشى نهاد. در سالهاى آغاز دیکتاتورى رضاشاه، یعنى پس از 1304 ش، اجراى تعزیه رفته رفته ممنوع اعلام گردید و پاى به دوران افول خویش نهاد و در روستاها و شهرهاى دور افتاده دوران انحطاط را پیمود. پس از شهریور 1320 ش دیگر بار سر برآورد، اما در برابر انواع سرگرمیهاى جدید ـ به ویژه سینما و تئاتر ـ نتوانست موقعیت و عظمت پیشین خود را بازیابد. چنانکه اشاره شد، هم اینکه جز تلاشهاى جسته گریخته‏اى که گاه و بیگاه در پایتخت مى‏شود، تعزیه به شکلى بسیار ساده و بندرت در برخى از شهرها و روستاهاى دور افتاده اجرا مى‏گردد .

انواع تعزیه
تعزیه از درون سوگواریهاى مذهبى برآمده و خود نیز جزئى از سوگوارى به شمار مى‏رفت. اما رفته رفته با پیمودن مسیر تکاملى، تنوعهایى نیز از نظر ترتیب، شکل، و مضمون در آن پدید آمد، چنانکه گاه از تعزیه‏هایى چون تعزیه انتقادى، اخلاقى، شادى‏آور و.. . نام مى‏برند. روى هم رفته، انواع تعزیه را مى‏توان در سه دسته کلى برشمرد: 1) تعزیه دوره؛ 2) تعزیه زنانه؛ 3) تعزیه مضحک.

1) تعزیه دوره
[معمولا تعزیه دوره‏]عبارت است از به نمایش درآوردن چندین دستگاه تعزیه به گونه هم هنگام توسط چندین گروه تعزیه خوان در یک محل یا محلهاى مختلف، چنان که از نظر زمانى با تاریخ وقوع حوادث مطابقت داشته باشد. شیوه کار بدینگونه است که گروه نخست پس از پایان بخشیدن به کار خود در محل نخست، به محل دوم مى‏رود و در آنجا همان دستگاه را تکرار مى‏کند، و دسته دوم جاى آن را گرفته دستگاه دیگرى را به نمایش در مى‏آورد. آنگاه گروه نخست پس از به پایان بردن کار در محل دوم به محل سوم مى‏رود، و گروه دوم نیز که کار خود را در محل یکم پایان بخشیده جاى گروه نخست را در محل دوم مى‏گیرد. اکنون گروه تازه سوم جاى گروه دوم را در محل نخست مى‏گیرد و بدینسان چندین دستگاه تعزیه به صورت همهنگام به نمایش در مى‏آید. در برخى از جاها تعزیه دوره را در میدانى گرد و پر از تماشاگر بازى مى‏کردند. روشن است که در این حالت تغییر محل در پیرامون میدان انجام مى‏شد. در سده اصفهان و سلطان‏آباد اراک هنوز هم تعزیه را در حال حرکت از جایى به جاى دیگر مى‏خوانند. نوع مقابل این تعزیه را که معمولا در جایى به صورت ساکن برگزار مى‏شود، برخى «تعزیه زمینى » مى‏نامند.

2) تعزیه زنانه
نمایش تعزیه‏اى است که روزگارى به وسیله زنان و براى تماشاگران زن، معمولا در دنباله مجالس روضه خوانى اجرا مى‏شد. گویند این نوع تعزیه با حمایت و همت قمرالسلطنه ـ دختر فتحعلى شاه ـ و بعدها عزت‏الدوله ـ خواهر ناصرالدین شاه ـ در منزل نامبردگان پا گرفت و چون جنبه خصوصى و اشرافى داشت، تنها به صورت کارى تفننى برجا ماند و عمومیت و توسعه‏اى نیافت. این تعزیه‏ها را در فضاى باز حیاط ها، یا تالارهاى بزرگ خانه‏ها بازى مى‏کردند. بازیگران شبیه‏خوانهاى زنى بودند موسوم به « ملا» که پیش از آن در مجلسهاى زنانه روضه مى‏خواندند و یا پاى چنین مجالسى راه و رسم بازیگرى را آموخته بودند. نقش مردان مجالس مختلف را نیز خود بازى مى‏کردند. ملا نبات (مخالف خوان) و ملا فاطمه و ملا مریم از شبیه‏خوانها و حاجیه خانم، دختر دیگر فتحعلى شاه، از تعزیه گردانهاى بنام این دوره بودند. درونمایه‏هاى این تعزیه‏ها همچون مضامین تعزیه معمولى بود، با این تفاوت که قهرمانهاى اصلیش را بیشتر زنان تشکیل مى‏دادند از آن جمله‏اند: تعزیه شهربانو، عروسى دختر قریش و مانند آنها. آنها که نقش مردان را بازى مى‏کردند سعى مى‏نمودند با به کارگیرى لباسها و خرده وسایل دیگر، وضع ظاهر خود را به قیافه مردان نزدیک کنند، حتى صدایشان را هم به هنگام بازى تغییر مى‏دادند، و چون تماشاگران نیز همگى زن بودند، پوشاندن چهره نیز دیگر معنى نداشت. تعزیه زنانه تا میان عهد قاجار گاه گاه در خانه‏هاى اشرافیان بازى مى‏شد و رفته رفته تا اواخر این دوره از میان رفت.

3) تعزیه مضحک
تعزیه‏اى است شاد با مایه‏هایى سرشار از طنز، کنایه، لعن و نفرین؛ و خمیرمایه آن تمسخر دین‏ستیزان و کسانى است که به پیامبر و امامان و خاندان آنها ستم و یا بى‏ادبى کرده‏اند. در این تعزیه، که در واقع نشانه‏اى است از گسترش و تکامل کمى ـ کیفى پیش واقعه‏ها (گوشه‏ها) و واقعه‏هاى اصلى آن غلو، نقش مهمى دارد و در همه جنبه‏هاى آن به چشم مى‏خورد. اگر اولیاخوانى در این تعزیه‏ها نقش داشته باشد، حضورش چه در گفتار و چه در رفتار توأم با وقار و متانت است، در حالى که دیگران هر یک به جاى خود با بازى‏ها و حرکت‏هایى مضحک و خنده‏آور ظاهر مى‏شوند و شادى مى‏آفرینند. گاهى نیز مثلا براى نشان دادن مجلس کفار از مطربان و تقلیدگران و مسخرگان استفاده مى‏کردند که چون مراد از این استفاده توهین و تمسخر به آنها بود، طبعا منعى نیز نمى‏توانست داشت. قنبر یا غلام حبشى در هیأت «سیاه» در این تعزیه‏ها بازى جالب، شیرین، پرطنزى دارد. اسباب این مجالس معمولا تجملى و چشمگیر است. عروسى رفتن فاطمه زهرا (س) [عروسى دختر قریش‏] و مجلس شهادت یحیى بن زکریا از نمونه‏هاى تعزیه مضحک‏اند. این نوع تعزیه‏ها معمولا در جمعه‏ها، عیدهاى مذهبى، و همچنین جز پنج روز دوم از دهه محرم به صورت درآمدى بر یک واقعه اصلى بازى مى‏شد .

تعزیه نامه
تعزیه نامه، عبارت است از متنى که تعزیه گردان براى اجراى تعزیه‏اى گرد آورده یا مى‏نگارد و پیش از آغاز تعزیه میان شبیه خوانها پخش مى‏کند. گاهى به تعزیه نامه نسخه نیز مى‏گویند .
تعزیه‏نامه‏ها، پیشینه سرایش و نگارش تعزیه را که معمولا به صورت اشعار عامیانه توسط شاعرانى گمنام و تعزیه‏گردانان سروده مى‏شد، به سالهاى میانى سده دوازدهم هجرى مى‏رسد . زمینه پیدایى و تکامل تعزیه‏ها را نیز باید در مرثیه‏ها جست و جو نمود . سرایش مرثیه‏ها با زمینه رویداد کربلا از گذشته‏هاى تقریبا دور آغاز گشته بود، چنانکه شاید بتوان به اشعارى چند از حدیقة الحقیقة سنایى غزنوى را در دیباچه تاریخى مرثیه به شمار کرد. اما آغاز مرثیه‏سرایى با این مفهوم مشخص و به گونه گسترده مربوط است به سده نهم. مرثیه سرایان نامدارى چون رفیعاى قزوینى (صاحب حمله حیدرى)، کمال غیاث شیرازى، ابن حسام قهستانى (صاحب خاوران نامه)، باباسودایى ابیوردى، تاج الدین حسن تونى سبزوارى، لطف الله نیشابورى، و کاتبى ترشیزى نیز اشعارى در رثاى شهیدان کربلا سرودند. اما نامدارتر از همه اینها محتشم کاشانى است که ترکیب بند مشهور اوجانى تازه در مرثیه سرایى ایران دمید، به گونه‏اى که از آن پس سرودن مرثیه بسیار رایج گشت و در عهد قاجاریه به اوج خود رسید (ترکیب بند محتشم) . منابع داستانى تعزیه‏ها غالبا کتابهاى مقاتل (مقتل نامه‏ها) و حماسه‏هاى دینى و احادیث و اخبار بوده‏اند. از جمله شاعرانى که در این زمینه تلاشى ارزشمند کرده‏اند یکى میرزا نصرالله اصفهانى (شهاب) است که در دوره ناصرالدین شاه و به تشویق امیرکبیر به گردآورى و تکمیل اشعار تعزیه پیش از خود پرداخت و خود نیز تعزیه‏هایى به نگارش آورد که تعزیه مسلم، از جمله آنهاست، و دیگر باید از محمد تقى نورى و نیز سید مصطفى کاشانى (میر عزا) نام برد. کاشانى خود تعزیه گردانى بنام بود و «تعزیه حر» بدو منسوب است. ماندگارى برخى از تعزیه‏ها تا اندازه زیادى مرهون نمایش دوستى و ذوق ادبى برخى از کارگزاران خارجى در ایران است. تنى چند از این کارگزاران از سر علاقه نسخه‏هایى از مجالس مختلف تعزیه را گردآورى و در برخى از موارد به زبانهایى نیز ترجمه کرده‏اند، از آن جمله‏اند :

1) مجموعه خوچکو
مجموعه‏اى است خطى از 33 تعزیه نامه که هم اینک در کتابخانه ملى پاریس نگهدارى مى‏شود . بر روى نخستین صفحه این مجموعه عنوان «جنگ شهادت» نقش بسته است. این مجموعه در هفتم ژانویه سال 1878 م به کتابخانه وارد و ثبت شده است. دارنده قبلى و سفارش دهنده تهیه آن در ایران الکساندر ادمون خوچکو ـ شاعر، دیپلمات و نخستین ایرانشناس لهستانى بود که چندى نایب سفارت روسیه در تهران بود و سپس به عنوان نایب کنسول به رشت رفت. در 1840 م استعفا کرد و به فرانسه رفت و پس از انجام کارهاى فرهنگستانى مختلف در 87 سالگى در همانجا درگذشت. وى که زبان فارسى را بسیار خوب مى‏دانست و به واقع، نخستین ایرانشناس متخصص فرهنگ عوام (فولکور) بود، در سال 1877 م فهرست این 33 تعزیه‏نامه را در کتابى به نام نمایش ایرانى به همراه ترجمه‏اى از پنج تعزیه‏نامه جنگ شهادت به چاپ رساند. مجلس بیست و چهارم را شارل ویروللو به سال 1927 م و مجلس هجدهم را کشیشى به نام روبر هانرى دوژنه‏ره در 1949 م ترجمه و چاپ کردند. با در نظرگرفتن تاریخ استعفاى خوچکو مى‏توان فهمید که وى این مجموعه را باید پیش از این سال، یعنى در سالهاى خدمتش در ایران و بى‏گمان در دوره هشت ساله میان 1833 م تا 1840 م یعنى اواخر دوره فرمانروایى فتحعلى شاه و اوایل عصر محمد شاه قاجار تهیه کرده باشد. اما آنچه مسلم‏تر است این است که، به هر حال، این تعزیه‏نامه‏هاى سى و سه‏گانه باید پیش از این دوره در عصر فتحعلى شاه (1212 ـ 1250 ق) سروده و اجرا شده باشند. خوچکو از فروشنده این کتاب نیز در مقدمه نمایش ایرانى نام مى‏برد و مى‏گوید «حسین على خان خواجه که مدیر نمایش دربار است و این تعزیه نامه‏ها را به من فروخته، به عنوان سراینده و مؤلف این تعزیه‏نامه نیز شهرت دارد و اگر خود آنها را نسروده باشد، بى‏شک در ویراستن بعضى از آنها دست داشته است» . از این سى و سه تعزیه‏نامه که به گمان خوچکو از همه مجموعه‏هاى دیگرى که وى مى‏شناخته کامل‏تر است، پنج تعزیه نامه دوبار آمده است، یعنى شمار مجالس آن در واقع از بیست و هشت بیشتر نیست. از همین جا مى‏توان فهمید که شمار مجالس رایج و معمول آن روزگار بسى بیش از اینها نبوده و مثلا نمى‏توانسته به دو یا سه برابر این تعداد برسد. اگر چه پیتر چلکووسکى در مقاله خود، «از نمایش دینى تا نمایش ملى» ، در بررسى تعزیه‏نامه‏هاى این مجموعه مى‏نویسد «از مشخصات تعزیه‏هاى این دوره یکنواختى، حرکت اندک، و وجود تک خوانى [مونولوگ‏] طولانى و زیاد و صحنه‏هاى وداع پى در پى و خسته‏کننده است و مى‏توان گفت که در مجموعه خوچکو پیش واقعه به چشم نمى‏خورد ...» ، با این همه، به تحقیق، متنى قدیمى‏تر از تعزیه‏هاى این مجموعه به دست نیامد، و ارزش آن نیز در همین قدمت است.
فهرست تعزیه‏نامه‏هاى خوچکو به ترتیبى که در مجموعه وى آمده بدین شرح است :
1) خبر آوردن جبرئیل بر پیغمبر (ص) که امام حسن (ع) از زهر شهید شود و امام حسین (ع) را در کربلا به ستم شهید کنند؛ 2) وفات پیغمبر (ص) ؛ 3) غصب نمودن عمر باغ فدک را؛ 4) وفات فاطمه علیها سلام؛ 5) وفات حضرت امیر (ع) ؛ 6) شهادت امام حسن (ع) ؛ 7 ) شهادت حضرت امام حسین (ع) ؛ 8) رفتن مسلم بن عقیل به کوفه؛ 9) شهادت طفلان مسلم؛ 10) شهادت طفلان؛ 11) حرکت امام حسین (ع) از مدینه طیبه به کوفه خراب؛ 12) آمدن حر سر راه حضرت (ع) ؛ 13) ورود حر سر راه حضرت امام (ع) ؛ 14) راه گم کردن امام حسین ( ع) ؛ 15) ایضا راه گم کردن؛ 17) شهادت حضرت عباس، برادر امام حسین (ع) ؛ 18) شهادت على اکبر پسر ارشد امام حسین (ع) ؛ 19) شهادت قاسم بن حسن حسن برادر زاده امام حسین ( ع) ؛ 20) شهادت طفلان زینب خاتون خواهر امام حسین (ع) ؛ 21) گل فرستادن فاطمه صغرى دختر امام حسین (ع) از مدینه به کربلا؛ 22) کتاب نوشتن فاطمه صغرى دختر امام حسین ( ع) به پدر بزرگوار؛ 23) شهادت على اصغر طفل شیرخوار امام حسین (ع) ؛ 24) شهادت حضرت امام حسین (ع) ؛ 25) آمدن پیغمبران بر سر نعش امام حسین (ع) ؛ 26) آب آوردن زنان بنى‏اسد جهت اهل بیت امام حسین بعد از شهادت امام حسین (ع) ؛ 27) رفتن سکینه به مجلس ابن سعد براى گرفتن اجازه دفن اجساد شهیدان (این تعزیه‏نامه در متن فارسى عنوان ندارد ـ عنوان مزبور از روى فهرست فرانسوى مندرج در کتاب نمایش ایرانى ترجمه شده؛ 28) مجلس غارت خیمه‏گاه امام حسین (ع) ؛ 29) مجلس خطیب ولید؛ 30) مجلس دیران فرنگى؛ 31) دفن کردن جماعت بنى اسد شهدا را؛ 32) ایضا مجلس دیرانى فرنگى؛ 33) خبر فرستادن خاندان امام حسین (ع) به مدینه (این تعزیه‏نامه در متن فارسى عنوان ندارد . عنوان آن از روى فهرست فرانسوى کتاب نمایش ایرانى ترجمه شد.

2) مجموعه پلى
مجموعه‏اى است از سى و هفت مجلس تعزیه، که به کوشش سرهنگ سرلوئیس پلى ـ کارگزار دولت انگلستان در جنوب ایران ـ فراهم آمده است. پلى که از سال 1241 ق / 1862 م یازده سالى را در بندر بوشهر گذراند، به گفته چلکووسکى چندان از نمایشهاى محرم ) تعزیه) متأثر گشت که هر سى و هفت مجلسى را که از قرار معلوم شفاها شنیده و ضبط کرده بود، به انگلستان گردانید و آنها را پایه نگارش کتابى قرار داد با نام تعزیه حسن و حسین که به سال 1879م در لندن انتشار یافت و چندى پیش نیز بار دیگر به چاپ رسید. این مجموعه که صورت فارسى تعزیه‏نامه‏ها در آن به چشم نمى‏خورد، در مقایسه با مجموعه خوچکو ـ که به چهل سال پیش تعلق دارد ـ از موضوعات گسترده‏اى برخوردار است. بدین معنى که مجالس آن از هنگامى که شهادت براى امام حسین (ع) مقدر مى‏شود تا روز رستخیز را ـ که حضرت از سوگواران خود شفاعت مى‏کند ـ در بر دارد.

3) مجموعه چرولى
این مجموعه با در برداشتن 1055 تعزیه‏نامه از مجالس مختلف تعزیه، از نظر شمار و حجم، مهم‏ترین مجموعه تا به امروز است. این مجموعه را انریکو چرولى، که روزگارى سفیر ایتالیا در ایران بود، در سالهاى 1329 ق / 1950م تا 1334 ق / 1955م با یارى على هانیبال گرد آورده و به کتابخانه واتیکان در روم هدیه کرده است. هموطنش ـ اتو روسى ـ به تهیه فهرستى توصیفى آغاز کرد که پس از مرگش دیگر هموطن او ـ آلسیوبومباچى ـ آن را تکمیل و در سال 1961م زیر عنوان فهرست درامهاى مذهبى ایران چاپ و منتشر نمود. عناوین مطالب آن عبارتند از: پیشگفتار؛ مقدمه؛ مآثر مذهبى و مسائل آن؛ مجموعه چرولى؛ نویسندگان و مصنفان؛ تاریخبندى؛ مبدأ اصل نسخ؛ داستانها؛ محکهاى قضاوت در نوشتن آن فهرست؛ فهرست راهنما؛ فهرست آدمها؛ فهرست آدمهائى که در حاشیه و یادداشتها آمده‏اند؛ فهرست جاها و ملل؛ فهرست نسخ عربى و ترکى؛ از این گذشته از بسیارى از تعزیه‏خوانها نیز در این مجموعه نام مى‏رود. نسخه‏هاى معرفى شده تاریخهاى متفاوتى بر خود دارند. قدیمى معرفى شده تاریخهاى متفاوتى برخود دارند . قدیمى‏ترین نسخه این فهرست مربوط است به دوره فتحعلى شاه و جدیدترین آن نیز تعلق دارد به روزگار حاضر.

4) مجموعه لیتین
مجموعه‏اى از پانزده مجلس، که به کوشش ویلهلم لیتین ـ کنسول اسبق آلمانى در بغداد ـ فراهم گشت. وى از نسخه اصلى این پانزده عکسبردارى کرد و بر آن بود که آنها را به آلمانى ترجمه کند، که البته چنین نشد. این مجموعه نخستین بار به کوشش فردریک روزن زیر عنوان نمایش در ایران به چاپ رسید (برلین، لایپزیک، 1929م) و چند سال پیش نیز تجدید چاپ شد . یان ریپکا در بررسى مجموعه لیتین بر اهمیت آن تأکید ورزیده، از آن رو که به گفته وى چهارده مجلس آن متعلق است به سالهاى 1831 م، 1834م، و تنها یکى از آنها از سده بیستم است. اگر چه در ایران تلاشهایى توسط شمارى از پژوهشگران و دوستداران نمایش تعزیه براى گردآورى، تنظیم، چاپ و نشر تعزیه‏نامه‏ها صورت گرفته ـ که از آن جمله‏اند متون به چاپ رسیده از مرتضى هنرى، صادق همایونى، بهرام بیضایى، فرخ غفارى، جابر عناصرى و همچنین «کانون نمایشهاى سنتى و مذهبى» ـ اما نسخه‏هاى متعدد دیگرى نیز هستند که شایان نام بردن‏اند، از آن جمله‏اند: 1) نسخه‏هاى مرحوم سید مصطفى ـ میر عزا کاشانى؛ 2) نسخه‏اى از مرحوم حاج ملا کریم جناب قزوینى که گویا در موزه مردم شناسى ضبط شده باشند؛ 3) نسخه‏هاى ده روزه عاشورا که بنا بر گفته‏هایى به وسیله مرحوم حاج میرزا حسین علامه نورى و تنى چند از علما به نگارش آمده است . اما به رغم همه این دانسته‏ها، هنوز تاریخ دقیق سرایش نخستین تعزیه‏نامه‏ها و نیز شمار آنها را به درستى نمى‏دانیم، و این خود به چند دلیل است: یکم) بیشتر تعزیه سرایان چون پاداش معنوى و اخروى را منظور کار خود داشته‏اند، نامى از خود در پایان تعزیه‏نامه‏ها نمى‏آورند؛ دوم) سروده شدن بسیارى از نسخه‏ها به زبانها و گویشهاى محلى کشور، از جمله مازندرانى، گیلانى، کردى و ترکى، که در همان مناطق یا از میان رفته و یا به فراموشى سپرده شده‏اند؛ سوم) مخالفت برخى از علماى دینى با تعزیه و همچنین خصلت بدیهه گویانه این هنر که ضبط و ثبت آن را دشوار مى‏نمود. از تعزیه نامه‏هاى معروف مى‏توان اینها را شمرد: شهادت امام، حجةالوداع، مسلم، وفات ابراهیم، دو طفلان مسلم، دو طفل زینب، وفات امام موسى کاظم، حضرت عباس، حضرت معصومه، شهادت على اکبر، تعزیه حر، ورود به شام، ورود به کوفه، خروج مختار، تعزیه بنى‏اسد، تخت سلیمان، فتح خیبر، ضربت خوردن حضرت امیر، شهادت امام حسن، وفات پیغمبر، وفات فاطمه، ذبح اسماعیل، باغ فدک، امیر تیمور و والى شام، عید الله عفیف، شهادت امام رضا، شهادت على اصغر، شهادت قاسم، عروسى شهربانو، عروسى دختر قریش، دل درد یزید و شست بستن دیو .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 2:24  توسط سین سمج  | 

مقدمه:
«سوفیای من!» تنها و غریب و بی‌كس است! مثل من! مثل من تنها زاده می‌شود، تنها زندگی می‌كند و تنها می‌میرد! «سوفیای من!» در پی «خودشناسی» است. فریب می‌خورد. تنها می‌شود. اما هرگزخیانت نمی‌كند! او تنهاست، چون عشق را به ذات عشق می‌فهمد. چون می‌خواهد از «خاك» تا «خدا» اوج بگیرد. همین و بس!





***
مكان:
سلول انفرادی یك زندان در زمین. نمور و تاریك! پنجره‌ای كوچك بر بالای دیوار انتهایی‌اش دیده می‌شود. یك تخت، یك دستشویی، یك توالت فرنگی و یك لامپ كم‌سو در سقف. دیواره‌های سلول سیاه، بر دل سیاهی جای‌جای خط ‌نوشته‌هایی كج و معوج به رنگ سرخ. از پنجره، ماه را كه سرخ می‌درخشد به وضوح می‌بینیم.

***

زمان:
غروب آفتاب تا طلوع خورشید در یكی از شبهای هزاره سوم.

***

بندیان:
● سوفیا:
● كمال/ ما فقط صدایش را می‌شنویم.
● لیلا.


غروب است، مثل همیشه دلتنگ! سوفیا تنها در سلول، پتو را دور خود پیچیده و گوشه تخت كز كرده است. خیره به پنجره می‌نگرد، كه ماه كم‌رنگ اما سرخ، دیده می‌شود. سوفیا تب دارد. هیچ‌ صدایی نیست. اما سوفیا منتظر است. سكوت. سكوت وحشت‌آور سلول. ناگهان به حركتی از سوفیا، انگار صدایی در مغزش زاده می‌شود.
با زایش صدا، صوفیا اندكی جان می‌گیرد، شاد می‌شود و سر خوش به صدا گوش می‌سپارد، كمال است. لای لایی می‌خواند.


صدای كمال: لای لای لالای ـ گل پونه.
سوفی رفته ـ دلم خونه.
سوفی دیگر نمی‌آید ـ بخواب آروم چراغ من ـ گل شب
بوی باغ من.
سوفی رفته شب از خونه ـ كه خورشید و بجنبونه!
لای لای لالای ـ گل انجیر.
سوفی داره ـ بپاش زنجیر.
بپاش زنجیر صد خروار ـ چشاش خواب و دلش بیدار
ـ بخواب آروم گل خورشید. سوفی حال تو رو پرسید
ـ بهش گفتم كه شیری تو ـ پی او را می‌گیری تو.
لای لای لالای ـ گل پسته.
سوفی داره غم و غصه ـ ...
/ صدای خش‌دار در زندن، سوفی را از رویای شیرینش به واقعیت گره می‌زند. لیلا می‌آید./
لیلا: سوفیا، می‌لرزی!
سوفیا: سرده. تنم سرده، دلم سرده، سرما تا مغز استخوانهام نفوذ كرده!
لیلا: طاقت بیار، خوش‌خبر نیستم!
سوفیا: می‌دونم، شب آخره!
لیلا: سوفیا. سوفیای من.
سوفیا: لیلا. آیا راه نجاتی هست؟
لیلا: دروغ بگم؟
سوفیا: بگو، مثه همه.
لیلا: نه! هیچ راهی، حتی گریز راه شیطان.
سوفیا: لیلا، تو شاهد باش من دوستش داشتم.
لیلا: او هم؟
سوفیا: آره!
لیلا: دروغ می‌گی.
سوفیا: نداشت؟
لیلا: نه، هرگز!
سوفیا: ولی داشت! من سردمه.
لیلا: می‌خوای برات پتو بیارم؟
سوفیا: آره.
لیلا: دیگه چی می‌خوای؟
سوفیا: هیچی، فقط گرمم كن.
لیلا: شام تو بیارم!
سوفیا: نه! فقط گرمم كن!
لیلا: باشه. سوفیا!
سوفیا: بله؟
لیلا: هیچی می رم پتو بیارم.
/ لیلا با اندوه و حسرت به سوفیا می‌نگرد. غمگنانه می‌رود سوفیا نرم نرمك بغض می‌كند و صورتش هزار تكه می‌شود. اشكها در شیار صورت جاری می‌شوند. /
سوفیا: لای‌لای لالای ـ گل كینه.
دلت امروز چه پركینه ـ دلت پركین نمی‌مونه!
/ سكوت./
بخون. كمال بازم بخون! دلم گرفته. وقت رفتنه. باید برم. چاره‌ای ندارم. باید تنها برم. مثه همیشه! سرده، تاریكه. من از تنهایی می‌ترسم، مثه همیشه! نباید تنهام بذاری، می‌فهمی؟
نباید تنهام بداری.
/ ناگهان می‌خروشد. انگار روبه‌روی قاضی ایستاده است./
...در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه
تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من
بزرگ است
شما باید گوش كنید! من دارم از خودم دفاع می‌كنم. آقای محترم یه مرد هیچ وقت احساسات زن رو نمی‌فهمه! بله... بله.. شما هم مردین! مثه همه. مثه كمال! اما شما مجبورید. من دارم از خودم دفاع می‌كنم... پس حكم‌تون رو صادر كنید. این بازیها چیه كه راه انداختین؟
كارو تموم كنید! اگه وجدانتون آرومه تمومش كنید!... نه... نه!1 من دروغ گفتم. چرا؟ چند بار؟ هزار بار. من مجبور بودم. چرا نمی‌فهمید، من خودمو قربونی كردم كه كمال راحت باشه! اگه دروغ نمی‌گفتم شما آزادش نمی‌كردین. سال زنش بود. او نباید جلوی بچه‌هاش شرمنده می شد. نه... نه! من نمی‌تونم سرافكندگی اونو ببینم! من عاشقم. می‌فهمید؟...
من حتی نمی‌تونم یه گنجیشك رو بكشم، چون زنم! چون تو این خراب شده به دنیا اومدم. چون همیشه انتخاب شدم. هیچ‌وقت، هیچ‌وقت حق انتخاب كردنو نداشتم. آقای محترم سیزده سالم بود كه عاشقش شدم. اما منو پس زد! چون من انتخاب كردم. شونزده سالم بود كه اون اومد طرفم. چون او منو انتخاب كرد!
بله... بله... زن داشت. می‌دونستم همون‌طور كه خودش! آخه تنها بود. نه... نه. اون تنهایش رو پر نمی‌كرد... چرا خیانت؟ اصلاً این‌طور نیست. انصاف داشته باشین. گیریم كه این‌طور. آیا اون مقصر نبود؟ زنه رو می‌گم. زن وقتی مهربون نباشه شوهرش سرسام می‌گیره. اون سرد بود، مثه كوه یخ! حقیقته. تلخه. اما حقیقته. ولی من نكشتمش. نه... نه. كمال هم نكشت. یعنی نبود كه بكشه! خارج بود. اون كمال رو كشت! خیلی وقت پیش. وقتی نامهربون شد! چرا جدا نشد چه می‌دونم شاید به خاطر عرف. عرف مسخره این جامعه! ... نه، نه می‌ترسید طلاقش بده... اون بچه داشت! بچه‌هاشو دوست داشت، می‌فهمید!....
من گفتم؟ ... من؟ شما گوش نكردید، مثه همه!! اصلاً شما عادت ندارین كه خوب گوش كنید. من گفتم كشتم، اما نه اونو! من بچه‌امو كشتم! سقطش كردم!... چون كمال این‌طوری می‌خواست!... من قربانی‌ام! همین‌طور كه اون!... بله. بله. من اصلاً ازش خوشم نمی‌اومد. اینو پنهان نمی‌كنم. چرا! چون كمال رو اذیت می‌كرد... من نمی‌تونم ببینم كه كمال اذیت بشه. حاضرم بمیرم، اما... عیبی نداره... من من دوسش دارم!... اونم! دروغه. اون منو دوست داره! شما باید بفهمید. مجبوره. دروغ می‌‌گه! مجبوره! من اینو می‌فهمم. كمال، كمال خواهش می‌كنم بهشون بگو كه دوستم داری.
بله؟... بله؟ مسخره است. مواد مثه نخودچی كشمیش فراوونه! سر هر گذری می‌تونه تهیه كنه. شما خودتون بهتر از من می‌دونید! خیلیهای دیگه می‌تونستن براش تهیه كنن! مثه آب خوردن! اون یه بهانه بود. بهانه‌ای كه بتونه مال من باشه، پیش من باشه! پیش خود خودم!... نه، قسم می‌خورم. من دروغ گفتم. ترسیده بودم. شما هیچ‌وقت سایه مرگ رو دیدید؟ اصلاً دیدین؟ من خود مرگ رو دیدم! اونا یه متهم می‌خواستن. چه كسی بهتر از من! چون زن بودم! چه جوری ثابت كنم؟ چه جوری بگم كه بی‌گناهم؟ فقط خدا شاهده!
فقط خدا شاهده، اگه شهادت بده، اگه قضاوت كنه! آقای محترم، شما اشتباه می‌كنید. من زندگی رو از شما گدایی نمی‌كنم! مرگ پایان سوفیا نیست. تولد منه! شاید به رحم بیاد، خودشو نشون بده... نه من هیچ‌وقت كفر نگفتم! حاشا، حاشا! هیچ‌كس از من به خدا عاشق‌تر نیست. من همیشه در جست‌وجوی خدا بودم. من موحدم!... من دارم از خودم دفاع می‌كنم. شما باید اجازه بدید كه حرفمو بزنم...
ولی... ولی... هیچی!
... من دوست دارم از تو بگویم
ای جلوه‌ای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر شنیدن باش.
/ صدای گوش‌خراش در زندان می‌آید. متعاقبش لیلا با پتویی در دست شتابان وارد می‌شود و سوفیا را در آغوش می‌گیرد./
لیلا: تو چت شده زن؟
سوفیا: خوب شد كه اومدی. بهش بگو كه من نكشتمت! بگو.
بگو از مرگ نمی‌ترسم. بگو فقط مهم اینه كه پاك بمیرم.
لیلا: باشه هر جور تو بخوای!
سوفیا: ولی من نكشتمت.
لیلا: نكشتی!
سوفیا: اما كسی باور نمی‌كنه. اونا می‌خوان منو بكشن. به جرم قتل تو. می‌خوان كه غایله تموم بشه. همین.
لیلا: خیلی خوب، حالا آورم باش. برات پتو آوردم!
سوفیا: لیلا. خدا شاهده به من زنگ زدن!... گفتن برو اونجا.
وقتی كه من رسیدم تو مرده بودی. اونجا خیلی شلوغ بود. تو شلوغی فهمیدم تو رو كشتن! ترسیدم. زنگ زدم. بهش گفتم! بهم گفت: خودمو گم كنم. نكردم. اما پنهان نمی‌كنم. خوشحال بودم.
چون اون دیگه مال من بود. مال خودم. خود خودم. اما من نكشتمت. تنها تو می‌تونی شهادت بدی.
لیلا: باشه، باشه!
سوفیا: اونا باور نمی‌‌كنن. چون من صحنه قتل رو باز‌سازی كردم.
اونا به عقلشون نمی‌رسه یه زن، به قد و قوارة من، به قدرت من، چطوری می‌تونه خوشخواب به اون سنگینی رو پشت ‌و رو كنه، می‌‌تونه؟
لیلا: نه، نمی‌تونه!
سوفیا: كی می‌‌تونه، یه شب، یه شب تموم اون جای تنگ و تاریك، دوازده ساعت مثه مجسمه بمونه و جم نخوره! می‌تونه؟
لیلا: نه نمی‌تونه!
سوفیا: همه رو خودشون بهم گفتن! گفتن اگه نگی كمال محكوم می‌شه. زندانش كرده بودن. من نمی‌تونستم زندانی بودنش رو تحمل كنم، می‌تونم؟
لیلا: نه نمی‌تونی!
سوفیا: وقتی منو و كمال رو روبه‌رو كردن، تو نگاهش تمنا بود! التماسم می‌كرد كه نجاتش بدم. اما مثه سنگ ساكت بود. مثه یه آهو تو دام صیاد، آخرین نگاه ملتمسش رو به من انداخت. انگار می‌گفت: بچه‌ها تنهان، اونا طاقت تنهایی رو ندارن. دارن؟
لیلا: نه ندارن!
سوفیا: بهم گفتن اعدام نمی‌‌شم! من از مرگ نمی‌ترسم. اما اونا اسممو آلوده كردن، نكردن؟
لیلا: چرا، كردن!
سوفیا! حالا مردم یه جوری نگام می‌كنن. همه‌شون دنبال یه متهم می‌گشتن، پیداش كردن، حالا خوشحالن، هیشكی از خودش نمی‌پرسه اگه من متهمم، اون چی؟ اونا فقط به من بد می‌گن!
اگه یه زن به همسرش خیانت كنه، می‌شه روسپی! اما اگه یه مرد به زنش خیانت كنه، می‌شه زرنگ! نمی‌شه؟
لیلا: چرا می‌شه!
سوفیا: اما اونا حق ندارن اسم منو آلوده كنن! اسم من كه آلوده باشه، عشق قداستش رو از دست می‌ده! تو این دوره زمونه دیگه هیشكی قدر و منزلت عشق رو نمی‌دونه. دیگه حكایت لیلی و مجنون، فقط یه افسانه‌اس! یه قصه برای شنیدن. اما من عشق رو معنا كردم، نكرد؟
لیلا: چرا، كردی!
سوفیا: خودت گواه من، لیلی، آیا تو مجنون داشتی؟
لیلا: نه، نداشتم!
سوفیا: اما من لیلی بودم، شیرین، عذرا بودم، زهره، زلیخا بودم، نبودم؟
لیلا: چرا، بودی!
سوفیا: پس چرا می‌خوان منو بكشن؟ چرا؟
به كدام مذهب است این، به كدام ملت است این
كه كشند عاشقی را، كه تو عاشقم چرایی؟
اونا منو نمی‌كشن، دارن عشقو می‌كشن. چون عاشق نیستن، چون معنی عشق رو نمی‌فهمن،دارن از من قاتل می‌سازن. قاتل می‌سازن تا عشق رو بكشن، نمی‌كشن؟
لیلا: چرا می‌كشن!
سوفیا: پس تو چرا ساكتی، تو چرا هیچی نمی‌گی؟
/ لیلا ماننده مادری مهربان به سوی سوفیا می‌رود و ناگهان مثل ماری زخمین سیلی محكمی به صورت او می‌زند. سیلی دوم. سوفیا فرو می‌افتد. لیلا مهربان در آغوشش می‌گیرد. هر دو دردمند می‌گریند./
سوفیا: سرده، تنم سرده، دلم سرده، سرما تا مغز استخونهام نفوذ كرده! لیلا خانم سردمه!
لیلا: خیلی خوب، حالا آروم باش، برات پتو آوردم!
/ پتو را روی دوش سوفیا می‌اندازد. سوفیا می‌لرزد. به سوی تخت می‌رود. لیلا مادرانه پتوی دوم را هم دورش می‌پیچد./
لیلا: تو زن خوبی هستی. تو این مدتی كه اینجا بودی، من از تو هیچ بدی ندیدم. اما یه عیب داری. می‌دونی. عیبت اینه كه زنی! زن مظلومه، بی پناهه. به همین دلیله كه به مرد پناه می‌بره. می‌گن مرد تكیه‌گاه زنه! مسخره‌اس. چرا؟ چون مرده؟ هیچ وقت نتونستم بفهمم كه چرا مرد تكیه‌گاهه؟ می‌گن خدا اونو شكل خودش خلق كرده! یعنی مهم نیست. برات آرام‌بخش آوردم. بخور باید تحملش كنی.
فقط یه لحظه است. یه لحظه. اما خب قبول دارم كه فكرش آدمو داغون می‌كنه. خودش هیچی نیست. اما بهش فكر كه می‌كنی از پا می‌اندازدت. بیا، بخور!
/ قرصی را در دهان سوفیا می‌گذرد بعد لیوان آبی را به او می‌دهد./
از خدا پنهان نیست از تو هم پنهون نباشه. نه تو اولیشی و نه آخری! اما نمی‌دونم چرا یه جوری مهرت به دلم افتاده، یه حسی بهم می‌گه بی‌گناهی! اما چاره‌ای نیست، محكوم شدی، خدا شاهده اگه می‌تونستم، اگه راهی داشت فرارت می‌دادم، مهم نیست چه بلایی سرم می‌اومد. اما نمی‌شه، نمی‌تونم. پشت در این بند یه گردان مرده! مردهایی كه به خونت تشنه‌ان. همچی كه پات برسه بیرون، خلاص!
سوفیا: خلاص؟ دلم یا جسمم؟
لیلا: دلتو نمی‌گم. جسمتو، می‌بندنت رگبار! چه فایده. نه تو رها می‌شی و نه من به قصدم می‌رسم. فقط پای من هم گیر می‌افته، می‌فهمی كه؟
سوفیا: آره!
لیلا: راستی چرا فكر كردی من اونم!؟ من كه اصلاً شبیه اون نیستم.
سوفیا: اسمت!
لیلا: فكر نكرده بودم. ببخشید كه زدمت. خیال كردم هذیان می‌گی.
سوفیا: نمی‌گم!
لیلا: نه! یعنی من این‌طور فكر می‌كنم.
سوفیا: تو این حرفها را می‌زنی كه دل من خوش باشه.
لیلا: نه خدا شاهده. من می‌دونم كه تو اونو نكشتی، یعنی همه می‌دونن! خب اونم كه خارجه بوده، پس كی كشته؟ تو باید بدونی!
پس چرا نمی گی؟
سوفیا: پس چرا نمی‌گم؟ یعنی تو نمی‌دونی؟
لیلا: باید بدونم؟
سوفیا: آره. چون زنی!
لیلا: خدا شاهده نمی‌دونم! یعنی مخم خشك شده. از وقتی كه اون خدا بیامرز رفت خط و برنگشت، چروك و چرك شدم. غریب و بی‌كس و تنها شدم، می‌فهمی؟
سوفیا: می‌فهمم! نیومد؟
لیلا: كی؟
سوفیا: كمال. می‌دونه شب آخره؟
لیلا: همه می‌دونن!
سوفیا: پس چرا نیومد؟
لیلا: باید می‌اومد؟
سوفیا: آره. شب آخره!
لیلا: مرد جماعت بی‌وفاست! این از اونام بیشتر. چون مرد نیست!
سوفیا: این جوری حرف نزن، ازت دلخور می‌شم.
لیلا: هر جور تو بخوای. آدمیزاد شیرخام خورده است. اما به عمرم همچی بی‌وفایی ندیدم..
سوفیا: كمال می‌شنوی چی می‌گه؟ به دل نگیر، نمی‌فهمه! من، فقط من تو رو می‌فهمم. كاش تو هم.
لیلا: تو واقعاً مجنونی!
سوفیا: مردیم و نجستیم یكی محرم رازی
بیدار دلی. بت‌شكنی. مست نمازی
ای وای كه تنهایی دل جان مرا كشت
كو هم‌نفسی. اهل دلی. محرم رازی
لیلا: تو دیوانه‌ای. بیچاره مادرت.
/لیلا می‌رود، بی‌كه سوفیا بفهمد./
سوفیا: این مدعیان را خبر از عالم دل نیست
كو در طلب عشق یكی اهل نیازی
از ما نخریدند به بازار محبت
یك عالمه احساس و وفا را به پیازی
در عشق مجازی همه فرهاد زمانند
كو رفته به دنیای حقیقت ز مجازی.
صدای كمال: تو خسته نمی‌شی؟ من كه نمی‌فهمم تو چی می‌گی، پس چرا خودتو خسته می‌كنی؟
سوفیا: تو می‌فهمی! حالا نمی‌فهمی. كمال بسه دیگه.
صدای كمال: می‌خوام برم تو آسمون هفتم!
سوفیا: كه چی بشه؟ مگه اونجا چه خبره؟
صدای كمال: كه همه چی رو فرموش كنم!
سوفیا: حتی من؟
صدای كمال: حتی تو!
سوفیا: بی‌معرفت! عیبی نداره. من می‌دونم كه عشق در آخرین مرز پروازش سراپا سرزنش می‌شه و معشوق در پرشكوه‌ترین جلوه خودش در چشم عاشق سراپا غرقه شكایتهای او.
صدای كمال: من كه نمی‌فهمم تو چی می‌گی! اگه لیلا بو ببره، یا باد این خبر‌و بهش برسونه تیكه بزرگت گوشته شاعر!
سوفیا: گور پدر لیلا هم كرده. كمال خواهش می‌كنم دیگه هیچ‌وقت پیش من از اون حرف نزن!
صدای كمال: چرا؟
سوفیا: چون ممكنه طاقت نیارم و بكشمش!... نه دروغه. من دروغ گفتم. من قسم می‌خورم كه اونو نكشتم! بله؟... اون گفته؟ كمال!؟ كمال گفته كه من گفتم: ممكنه طاقت نیارم و بكشمش! نمی‌دونم. شاید گفته باشم، چون كمال می‌گه. كمال!! اما من نكشتمش! وقتی كه چشمهای كودكانه عشق مرا با دستمال تیره قانون می‌بستند ـ و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من ـ فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید ـ وقتی كه زندگانی من دیگر ـ چیزی نبود، هچ چیز به جز تیك‌تاك ساعت دیواری ـ دریافتم كه باید ... باید.. باید... دیوانه‌وار دوست بدارم. ـ ... شعر جزیی از دفاعیات منه! نه آقای محترم شما اشتباه می‌كنید، من به این وسیله نمی‌خوام شما رو تحت تأثیر قرار بدم... نه... نه! این یه ترفند نیست! روان‌شناسا گفتن. اونا غلط كردن. اونا یه تخته‌‌شون كمه. همه‌شون دیوونه‌ان! باشه ساكت می‌شم. اگه نتونم اون‌جوری كه دلم می‌خواد از خودم دفاع كنم، ساكت می‌شم. شما دارید منو له می‌كنین. له می‌كنین كه حرف نزنم! چرا كسی به اون نمی‌گه كه حرف نزنه؟ چون م‍َرده؟ اون كه اقرار كرده...؟ چی؟ من ضد و نقیض نمی‌گم، وفق مقررات دارم از خودم دفاع می‌كنم... نه، نمی‌خوام اونو محكوم كنم. می‌خوام شما رو محكوم كنم كه چرا از خودتون نمی‌پرسین چرا هیشكی به اون نمی‌گه كه حرف نزنه؟ گیرم كه من مقصر!! تو هر خیانتی طرف دومی هم هست. چرا كسی به او كاری نداره؟ چرا فقط من؟... نه... نه خدا گواه كه نمی‌خوام ذره‌ای ناراحتش كنم. من قصدم اینه كه وجدان جامعه رو بیدار كنم!
چرا نمی‌ذارید حرف بزنم؟... من باید از خودم دفاع كنم... گیریم كه من لیلا را كشته باشم. پس هزاران زنی كه فقط به جسمشون زنده‌ان و شوهراشون روحشونو كشتن رو چرا محاكمه نمی‌كنید؟... آیا... آقای محترم راستشو بگو، آیا تو همسرت رو دوست داری؟ شما... شما... شما چی؟ آیا هیچ وقت شماها به زناتون خیانت نكردین؟ حتی تو خیال؟... شما چی؟ زنها، خانمهای محترم، آیا شما هیچ‌وقت،... حتی تو خیال؟... بذارید حرفمو بزنم.
... حالا كه قراره منو بكشید، بذارید اسمم پاك بمونه. اسم من مال خودمه! منو كجا می‌برین؟...من دارم از خودم دفاع می‌كنم!
صدای كمال: آقای محترم من برای این زن تقاضای اشد مجازات دارم، یعنی اعدام را تقاضا می‌كنم...
سوفیا: كمال تو، هم؟
/ بیهوش فرو می‌افتد. به صدای افتادن او از تخت لیلا وحشت‌زده وارد می‌شود./
لیلا: بیین این شب آخری می‌‌تونی كار بدی دستمون. چی‌شده؟
/ آب به صورتش می پاشد. نرم نرمك سوفیا به حال عادی برمی‌گردد. صدای كمال را با پژواك می‌شنود./
صدای كمال: تقاضای اشد مجازات، یعنی اعدام را تقاضا می‌كنم!...
سوفیا: كمال!
/مكث./
لیلا: باز چی شده؟
سوفیا: هیچی! می‌خوام غسل كنم، اجازه می‌دن؟
لیلا: می‌پرسم.
سوفیا: این تنها آرزوی منه! كه یه بار دیگه خودمو بشورم، ماه بشم. اجازه می‌دن؟
لیلا: می‌پرسم، مهلت بده می‌پرسم.
سوفیا: فقط همین! من و آب! مثه وقتی كه از مادر به دنیا اومدم. مثه ماه!
لیلا: باشه، سعی می‌كنم قانعشون كنم.
سوفیا: همین، دیگه هیچی نمی‌خوام! لیلا ساعت چنده؟
لیلا: از نیمه گذشته!
سوفیا: اگه عاشقی تو دنیا مونده باشه وقت عشاقه! كاش حالا منو می‌بردن.
همین حالا!
لیلا: قسم می‌خورم دیوونه شدی!
/ می‌رود. سوفیا حیران مانده است./
سوفیا: تو هم فرار كن. مثه همه! چه فرقی به حال من می‌كنه. كی و كجا وضع و حال واقعی منو ثبت می‌كنن. تو هم فرار كن. چه بهتر من مثه همیشه تنها می‌مونم. مثه وقتی كه دنیا اومدم، مثه وقتی كه مثلاً زندگی كردم، مثه وقتی كه می‌میرم، مثه حالا!
/ سكوت./
صدای كمال: چرا ساكتی؟ خسته شدی؟
سوفیا: بی‌فایده است!
صدای كمال: چاره‌ای نداشتم، می‌فهمی؟
سوفیا: باور نمی‌كنم. تو نباید منو به مرگ محكوم می‌كردی.
صدای كمال: نكردم.
سوفیا: تقاضا كردی. وقتی از قاضی تقاضای اعدام كردی، مردم! باورم نمی‌شد.
صدای كمال: مجبور بودم.
سوفیا: ولی نباید خیانت می‌كردی. من خودمو قربانی تو كردم. قربانی كردم كه فقط دوستم داشته باشی.
صدای كمال: نداشتم؟
سوفیا: نه تو بهم دروغ گفتی.
صدای كمال: این‌طور نیست!
سوفیا: شاید.
صدای كمال: حالا چی‌كار می‌تونم بكنم؟
سوفیا: هیچی! چون تو هم مردی. هر بار كه به سقف، سفال، سایه‌ات، سینما، ساعت، سگ، چه می‌دونم هر چی كه س داشته باشه نیگاه كنی باید بمیری. روزی هزار دفعه! هر بار كه تو آئینه نگاه كنی باید شرمنده بشی. چون بعد اون و خدا فقط تو گواه منی كه قاتل نیستم. تنها جرم من اینه كه دوستت دارم.
صدای كمال: هنوز هم؟
سوفیا: آره! من سرنوشتم اینه. من خدا را تو وجود تو می‌دیدم كه شكستم.
عشق و نفرت دو روی یه سكه‌ان، مثه اهورا و اهریمن، تو به من بد كردی. اما من هنوزم دوستت دارم. می‌فهمی؟ خیلی جرئت می‌خواد كه بتونی با مرگ هم‌بستر بشی و واقعیت رو نگی. من جرئتم از مردا هم بیشتره. حتی تو بستر مرگ لب باز نكردم.
صدای كمال: آخه چرا؟
سوفیا: یعنی نمی‌دونی؟ من می‌تونستم زندگی مو بخرم، زندگی كه ازم دزدیده‌ان! اما نكردم. اگه این‌كارو می‌كردم می‌شدم تو. می‌شدم بقیه. اما من فرق دارم. من كمر‌بسته عشقم. همون‌طور كه اون كمر‌بسته نفرت بود.
صدای كمال: كاش به حرفم گوش می‌كردی.
سوفیا: خودمو گم و گور كنم. كه چی؟ چند روز بیشتر زنده بمونم، كه چی بشه؟ زندگی بدون تو از مردن بهتر بود! نه می‌دونی وقتی ابلیس گمراه شد به خدا چی گفت؟
صدای كمال: تو كه می‌دونی ما این حرفها رو نمی‌فهمیم!
سوفیا: حالا بفهم. بهش گفت: منو می‌بری جهنم، ببر. فقط بگو آیا تو جهنم منو می‌بینی؟ خدا بهش گفت: آره! گفت همین كافیه. من بهت ثابت می‌كنم كه فقط تو رو دوست دارم، حتی اگه منو ببری جهنم. به شرطی كه منو ببینی! منم حاضرم هماغوش مرگ بشم. چون مطمئنم كه تو منو می‌بینی.
صدای كمال: ولی من نمی‌خواستم كار به اینجا بكشه!
سوفیا: وقتی پا گذاشتی تو میدون فقط باید به یه چیز فكر كنی. اینو خودت گفتی. تو میدون حتی به رقیبت فكر نكن. فقط به پیروزی فكر كن. اما تو شكست خوردی. خطت می‌زنن، زدن! پس چه بهتر كه كنار من بودی.
صدای كمال: من جرئتشو ندارم.
سوفیا: می‌دونم. باید فكر اینجاشو می‌كردی. اما نكردی. شب از نیمه هم گذشت. می‌دونی وقت عشاقه! فوقش چند ساعت دیگه باید كنار بچه‌هات وایستی و مرگ تن سوفیا رو تماشا كنی.
اینو بچه‌هاتم می‌دونن. وقتی منو از دار آوردن پائین به بچه‌هات چی می‌گی؟
شاید تف كنن تو صورتت. درسته كه از من بدشون می‌آید. اما وقتی بمیرم دلشون به حالم می‌سوزه. اون‌وقت از تو بدشون می‌آد. از اینكه پدری داشته باشن كه بز‌دله حالشون بهم می‌خوره. نمی‌خوره؟ اگه تو بودی بهم نمی‌خورد؟
صدای كمال: نمی‌دونم. من آچمز شدم.
سوفیا: خودت خواستی. میدون عشق، ته‌اش مرگه، مثه زندگی، برد و باخت نداره. دیر یا زود باید بمیری. اما تو بد مر‌گی رو انتخاب كردی. قسم می‌خورم دیگه حتی سیگاری هم آرومت نمی‌كنه. می‌كنه؟
صدای كمال: نه!
سوفیا: اما من آروم می‌شم. ماه می‌شم. جسمم بالای دار می‌رقصه. مثه وقتی كه برات تنهایی می‌رقصیدم. گاهی وقتا تو هم قری می‌اومدی. اما حالا چی‌كار می‌كنی؟
باید تنها برقصی. اما تو طاقت تنهایی رو نداری. تنهایی فقط در شأن خداست!
تو چیكار می‌كنی؟
صدای كمال: نمی‌دونم!
سوفیا: حتی بعد از مرگ هم باید دلم برات بسوزه. چون تنها شدی. چون باید بگردی دنبال یه مجسمه یخی كه گرمت كنه. اگه زنده بذارنت.
صدای كمال: كیا؟
سوفیا: خونواده زنه! تو خیال كردی اونا نمی‌دونن كه من بی‌گناهم. فكر می‌كنی چرا منو زدن؟
صدای كمال: نمی‌دونم!
سوفیا: یه نشونه بود برای تو! فكر نكردی چرا ازشون شكایت نكردم. چون بهت كارت زردو نشون دادن. تو، تو محوطه جریمه خطا كردی. داور بهت آوانتاژ داد.
واسه اینكه تماشاگرارو آروم كنه. من اخراج شدم و تو یه كارت زرد داری باید خیلی مواظب باشی، می‌فهمی؟
صدای كمال: می‌فهمم!
سوفیا: شاید ترمز یه ماشین ببره! شاید سرنگت آلوده به ایدز بشه، شایدم كسی چه می‌دونه، ممكنه روغن ترمز ماشینت خالی بشه. ناگهان! نه تو دقیقه نود. نه وقت اضافی. توی هاف‌تایم دوم. می‌فهمی.
صدای كمال: نه. مدتیه كه هیچی رو نمی‌فهمم!
سوفیا: اما من دلم نمی‌خواد. دوس دارم بازی به وقت اضافه بكشه، حتی برسه به پنالتی. اما فقط تو ببری. همین!
صدای كمال: راس می‌گی؟
سوفیا: می‌دونی كه راس می‌گم. همیشه راس گفتم. از سیزده سالگی! عكس تو، روح و جسمم، پاكه. تو جسمت آلوده بود، یعنی آلوده‌اش كردی. وقتی كه اونو گرفتی. حالا روحت هم آلوده شده، وقتی كه من بمیرم. تو ما رو كشتی. درسه كه من از اون خوشم نمی‌اومد. اما اون بی‌گناه بود. حتی یه جورایی مظلوم بود. اون می‌دونست كه تو بهش خیانت می‌كنی. اما به خاطر بچه‌ها هیچی نمی‌گفت. اونو كشتی. یعنی به خاطر بچه‌هاش مرد! واسه همینه كه حالا دوستش دارم. تو بی‌رحمی. اول بچه منو كشتی. بعد اونو و حالا من! اما یادت نره كه من سومی هستم. سومی یعنی آخری! بعدیش خودتی!
صدای كمال: اما من اونو نكشتم، یعنی نبودم كه بكشم!
سوفیا: چرا كشتیش! همون وقتی كه اومدی سراغ من! زن از بوی تن شوهرش. از نگاش، از حرف زدنش می‌فهمه كه بهش خیانت می‌كنه. اولین باری كه بو ببره می‌شكنه. وقتی بشكنه، می‌میره! چون هیچ‌وقت، هیچ جوری نمی‌تونی بندش بزنی. تو فقط مرگشو جلو انداختی. همین!
صدای كمال: ولی من نكشتمش!
سوفیا: خودتو فریب می‌دی مثه بقیه! می‌دونی چرا از مرگ می‌‌ترسی؟
صدای كمال: تو نمی‌ترسی؟
سوفیا: نه! اگه می‌ترسیدم زندگی‌مو گدایی می‌كردم. مثه شما مردها كه عشق رو گدایی می‌كنید. همچی كه دستتون به دهنتون رسید، دومی! شلوارتون كه دو تا شد، سومی! صاحب خونه و زندگی شدید، چهارمی! كارتون كه گرفت، فقط خدا می‌دونه چندمی!
صدای كمال: یعنی شماها بی‌گناهین! خودت گفتی كه تو هر معادله‌ای دو طرفو باید در نظر گرفت!
سوفیا: ما فقط مظلومیم! یا بیچاره!
صدای كمال: تو چی؟
سوفیا: من فقط عاشقم. عاشق!
صدای كمال: اینم یه جور فریبه!
سوفیا: چند ساعت دیگه می‌بینی، با چشم سر! وقتی كه بالای دار رقصیدم. تو جرئتشو داری بیا اون‌جا برقص!
صدای كمال: شاید این آرزو رو به‌دلت گذاشتم!
سوفیا: چه جوری؟
صدای كمال: با بخشش. پای چوبه دار. اونوقت یه جوری هم تو رو نجات دادم، هم خودمو. راحت كردم.
سوفیا: خیالاته! تو منو كشتی. وقتی كه تقاضای اعدام كردی. همون‌طور كه اونو كشتی. وقتی كه باهاش پیمان داشتی! و بهش خیانت كردی!
صدای كمال: این‌طور كه تو پیش می‌ری بیشتر مردا قاتلن!
سوفیا: نیستن؟
صدای كمال: نمی‌دونم!
سوفیا: حالا دیگه برو، می‌خوام تنها باشم. اگه اجازه بدن می‌خوام ماه بشم.
برو هرچند كه هنوز هم دوستت دارم. حالا دیگه خواهش می‌كنم برو. برو كه می‌خوام تنها باشم.
/ سكوت. لحظاتی در سكوت می‌گذرد. در دور‌دست خروس می‌خواند. سوفیا بر‌می‌خیزد. به سوی پنجر می‌رود. دستش را دراز می‌كند كه ماه را بدزدد. نمی‌تواند. مأیوس برمی‌گردد. به دیوار تكیه می‌دهد. با حسرت به ماه نگاه می‌كند.
صدای باز شدن در زندان به گوش می‌رسد. این صدا سوفیا را به دنیای واقع گره می‌زند. اما چند لحظه بیشتر نمی‌پاید. به رؤیا می‌رود. به گذشته./
سوفیا: به‌عنوان آخرین دفاع اگه اجازه بدید با یه شعر شروع می‌كنم؟ اجازه می‌‌فرمایید؟... ممنون كه نگفتید: نه! من سوفیا؛ سوفیای عاشق، سوفیای قاتل شما، به‌عنوان آخرین دفاع در محضر دادگاه عرض می‌كنم. جسمم را بكشید! اما اسمم مال خودمه! اسمم را آلوده نكنید.
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نكنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد كه بی‌تو چون خواهم خفت!
آقای محترم، آقایان محترم! من هرگز كسی رو نكشتم! من دارم واقعیت رو می‌گم. شما نمی‌تونید با پاك كردن صورت مسئله... من دارم از خودم دفاع می‌كنم. شما باید به من اجازه بدید كه حرف بزنم!.. این واقعیته! به صفحه حوادث روزنامه‌ها نگاه كنید!... شما قبلاً حكم مرگ منو امضاء كردید... اگه این‌طور نیست اجازه بدید حرف بزنم! باشه، هر طور كه شما بفرمایید. چون كاری از دست من ساخته نیست!....
دیگه هیچی! امیدوارم كه این حرف احساسات خانواده مقتول رو جریحه‌دار نكنه، هیچی. هیچی. هیچی! پس اجازه بدید فی‌البداهه آخرین دفاعم را ارائه كنم. ...
اول به وفایمی وصام در داد
چون مست شدم جام جفا را سر داد
پر آب دو دیده و پر از آتش دل
خاك ره او شدم به بادم بر داد.
من قاتل نیستم، عاشقم! اگه دقت فرموده باشید در جلسات قبل چند نكته روشن در دفاع من هست كه با واقعه همخونی نداره! اول تعداد ضربات چاقو! من گفتم هشت تا! در‌حالی‌كه مقتول با دوازده ضربه به قتل رسیده. دوم گفتم: با چوب زدم توی سرش و بیهوش شد. بعد گفتم: منو قسم داد كه به خاطر مادرش نكشمش! آدم كه بیهوش می‌شه كه نمی‌تونه حرف بزنه! سوم گفتم: از سر شب خودم رو پشت پرده پنهان كردم، درحالی‌كه طبق نظر كارشناسان یه آدم زنده نمی‌تونه دوازده ساعت بدون حركت اونجا بمونه. علاوه بر این، به شهادت بچه‌های مقتول، اونا از ظهر تو خونه بودن، پس من چه جوری وارد شدم؟ من اقرار می‌كنم كه از مقتول خوشم نمی‌اومد. حتی پنهان نمی‌كنم كه ازش نفرت داشتم. اما اینكه جرم نیست. هر عاشقی از رقیبش نفرت داره! به همین دلیل مزاحم تلفنی می‌شدم كه آزارش بدم. روز واقعه. من مثه یه آدم معمولی كارهای روزانه‌ام را انجام دادم. در‌حالی‌كه كارشناسان شما می‌دونن كه قاتل در ساعات اولیه از حالت عادی خارج می‌شه و اضطراب داره! اما من به شهادت كارمندان بانكی كه پول گرفتم، حال عادی داشتم. من یه قاتل حرفه‌ای نیستم كه تونسته باشم صحنه‌سازی كنم. من مربی مهدكودكم! سالهاست كه با بچه‌ها سر و كار دارم. قلبم از یه گنجیشك هم كوچیك‌تره! پس چطور می‌تونم دست به قتل زده باشم! من قبول دارم كه براش مواد تهیه می‌كردم. اما آدم نكشتم! می‌دونم كه این غایله به یه مجرم نیاز داره و اون مجرم منم! می‌دونم كه همه شواهد علیه منه! و من جز خدا هیچ گواهی ندارم! اما آقای محترم، آقایان محترم! شما چطور جرئت می‌كنید كه حكم محكومیت منو امضاء كنید درحالی‌كه تو عمق وجودتون می‌دونید كه بی‌گناهم! می‌دونید كه منو به جرم عاشقی می‌كشید.
عشق رخ یار بر من زار مگیر
بر خسته‌دلان رند خمّار مگیر
صوفی چون تو رسم ره روان می‌دانی
بر مردم رند نكته بسیار مگیر
آقایان و خانمهای محترم، فقط به این فكر كنید كه بعد از من چطور تو آینه نگاه می‌كنید؟ درحالی‌كه تصویر زنی مظلوم بالای دار، عاشقانه می‌رقصد! شما مجبورید هر روز بعد از من تو آینه نگاه كنید. هر شب قبل از خواب باید به وجدانتون جواب بدید. جواب بدید كه چرا یك زن رو بی‌گناه كشتید؟ به چه جرمی؟ عاشقی!؟... بله... بله... چشم. حاشیه نمی‌رم. بله.. بله. اجازه بدید حرف بزنم. من ترسیدم! می‌فهمید؟ من اونو دوست دارم! می‌فهمید، همه جامعه منو مجرم می‌دونن، در‌حالی‌‌كه هنوز متهمم! می‌فهمید؟ روزنامه‌ها بهم بد‌ و بیراه می‌گن، هر روز؛ می‌فهمید؟ عكس منو تو همه روزنامه‌ها چاپ كردن، می‌فهمید یعنی چه؟ یعنی بر فرض محال اگر تبرئه هم بشم تو جامعه امنیت ندارم. مثه اون زن بی‌گناهی كه به‌خاطر دفاع از ناموسش، مرد متجاوز را می‌كشه و عكسشو تو همه روزنامه‌ها می‌ندازن، بدون اینكه حتی اسمی از مرد ببرن. چرا؟ چرا زنها رو تابلو می‌كنید؟ حداقل من به‌درك! عكس آن مرد رو بندازید تا جامعه اونو بشناسه!... دقیقاً به دفاع من مربوط می‌شه! چون این سرنوشت منه، سرنوشت ما!... من هم‌درد اونم!
ما پشت و روی یه سكه‌ایم! اون از ناموسش دفاع كرده و متهمه. من از عشقم دفاع می‌كنم و متهمم!... می‌فهمید؟ چرا شما توجه نمی‌كنید!... شما منو تابلو كردید. اسمم رو آلوده كردید باشه... باشه... پس بفرمایید كه حرف نزن!
در اتاقی كه به اندازة یك تنهایی است. ـ دل من ـ كه به اندازه یك عشق است ـ به بهانه‌های ساده خوشبختی خود می‌نگرد ـ به زوال زیبای گلها در گلدان ـ به نهالی كه تو در باغچة خانه من كاشته‌ای ـ و با آواز قناریها ـ كه به اندازة یك پنجره می‌خوانند!
/ سكوت/
نه! من از زن دفاع می‌كنم. بذارید فردا تو روزنامه‌ها بنویسن كه شعار داد، شعر خوند، دروغ گفت. و هیچ سند محكمه‌پسندی نداشت. بذارید وجدان شما این‌طوری آسوده باشه! می‌بخشید شما مثه منتقدا می‌مونید. اونا هم وقتی شعر منو می‌خونن می‌گن شله، چفت و بست نداره، عروض نمی‌دونی و... آیا مهمه؟ مهم اینه كه من شعر گفتم و اونا نمی‌فهمن! مهم اینه كه من عاشقم و شما می‌خواهید عشق رو بكشید! من به‌عنوان آخرین دفاع فقط یك كلمه می‌گم: منتقد!
/ در سلول دردناك باز می‌شود و لیلا می‌آید/
لیلا: كافیه! بریم، وقتشه!
سوفیا: من حاضرم. بریم! اما شما چطور می‌‌تونید امشب راحت بخوابید وقتی زنی را بی‌گناه می‌كشن؟
/ لیلا زیر بغلش را می‌گیرد. از صحنه خارج می‌شوند. لحظه‌ای بعد صدای دوش آب به گوش می‌رسد سوفیا عاشقانه زیر دوش آب می‌خواند:/
صدای سوفیا: لای لای لا لای ـ گل كینه!
دلت امروز چه پركینه. دلت پركین نمی‌مونه!
/ نرم نرمك شیر آب بسته می شود. كم‌كمك صدای سوفیا گم می‌شود. صحنه خالی بغض می‌كند. لب بر می‌چیند. تاریك می‌شود. درحالی‌كه فقط ماه سرخ می‌درخشد و از پنجره خودش را به رخ می‌كشد./
بازنویسی سوم ـ تهران مردادماه 1383
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 0:49  توسط سین سمج  | 

نمایشنامه تک پرده ای ●

نوشته : ناصح کامگاری

نمایشنامه حاضر نخستین بار به کارگردانی نویسنده در بهمن هفتاد و هفت در جشنواره سراسری فجر(با بازی محمود فتح الهی در نقش سیروس) اجرا شد و در آذر هفتاد و هشت با بازی الهام پاوه نژاد و محمد حاتمی با موسیقی و آواز اصغر وفایی در سالن چهارسوی تئاتر شهر به صحنه رفت. این نمایشنامه در سال هشتاد توسط انتشارات نیلا در مجموعه سی اسفند سال کبیسه به چاپ رسیده است.

شخصيت‌ها:
فرخنده
سیروس
هر دو بیست و هشت تا سی سال سن دارند
صحنه:
زيرزمين‌ خانه‌اي‌ قديمي‌. روبرو در دو لنگة‌ چوبي‌ با چند پلة‌ منتهي‌ به‌ حياط‌. يك‌ كرسي‌ و صندوقچه‌اي‌ قديمي‌ در سمتي‌ وخمره‌اي‌ بزرگ‌ در سمت‌ ديگر. روي‌ كرسي‌ تعدادي‌ كتاب‌ و مجله‌ و روي‌ تاقچه‌اي‌ يك‌ گرامافون‌ قديمي‌ به‌ چشم‌ مي‌خورند. ازديوارها ريسة‌ قيسي‌، فلفل‌، باميه‌ و غيره‌ آويخته‌ است‌. روي‌ ساير تاقچه‌ها تعدادي‌ شيشه‌، كوزه‌ و دبّه‌ قرار دارند. لامپ‌ كم‌ نوري‌از سقف‌ آويخته‌ كه‌ كليد آن‌ كنار در ورودي‌ست‌ و نزديك‌ آن‌، يك‌ آبكش‌ حصيري‌ به‌ ديوار نصب‌ شده‌. از قاب‌ در، تنة‌ درختي‌كهنسال‌ و پرتو غروب‌ نيمه‌جان‌ بر ديواري‌ آجري‌ ديده‌ مي‌شود. صداي‌ خش‌خش‌ برگ‌ درختان‌ در باد شنيده‌ مي‌شود.
چمداني‌ گشوده‌ در وسط‌. فرخنده‌ پشت‌ به‌ در و كنار آن‌ نشسته‌، سر بر آرنج‌ نهاده‌ و چشم‌ها بسته‌ است‌. پس‌ از لحظاتي‌،سيروس‌ به‌ آرامي‌ از پله‌ها پايين‌ مي‌آيد. چهره‌ او ديده‌ نمي‌شود. پس‌ از مكثي‌ كليد چراغ‌ را مي‌زند. لامپ‌ خاموش‌ شده‌ و صحنه‌حالت‌ نيمه‌ تاريكي‌ مي‌يابد. سيروس‌ دست‌ كشيده‌، آبكش‌ حصيري‌ را برداشته‌ و جلوي‌ صورت‌ مي‌گيرد. فرخنده‌ چشم‌ گشوده‌ و باتعجب‌ لامپ‌ خاموش‌ شده‌ را مي‌نگرد. پيش‌ از آنكه‌ سر بچرخاند، سيروس‌ با گامي‌ از آخرين‌ پله‌ پايين‌ مي‌پرد :

سيروس‌ : هوو ...
فرخنده‌ : (با جيغي‌ ترسناك‌) كي‌ ... كي‌ هستي‌؟
سيروس‌ : (با لحني‌ ساختگي‌) بوي‌ آدميزاد مي‌شنفم‌.
فرخنده‌ : تو ...؟
سيروس‌ : ديو ديگ‌ به‌ سر، هوو ...
فرخنده‌ : (با ترديد) صبر كن‌ ببينم‌ ...!
سيروس‌ : به‌ چه‌ جراتي‌ پا گذاشتي‌ تُو كُنام‌ من‌؟
فرخنده‌ : (مكث‌. ناگهان‌ با خوشحالي‌) واي‌ ... خودتي‌؟
سيروس‌ : تو چي‌؟ انسي‌ جني‌، پري‌ يا حوري‌؟ هوو ...
فرخنده‌ : اِ ... بند دلم‌ پاره‌ شد ... (با لحن‌ ساختگي‌) اصلاً شما كجا، اين‌جا كجا؟ پارسال‌ دوست‌ امسال‌ آشنا!
سيروس‌ : زبون‌ نريز كه‌ يه‌ لقمة‌ خام‌ مني‌.
فرخنده‌ : آدمخوري‌؟ نكنه‌ منو بخوري‌. (به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ مي‌رود.)
سيروس‌ : از گشنگي‌ نه‌ نا دارم‌ نه‌ نفس‌، كي‌ به‌ دادم‌ مي‌رسه‌؟ (راه‌ او را سد مي‌كند.) هيچكس‌.
فرخنده‌ : معلومه‌ خستة‌ راهي‌ ... چون‌ عوض‌ِ تنوره‌ مث‌ گرگ‌ زوزه‌ مي‌كشي‌.
سيروس‌ : هوم‌ ...؟ گرگم‌؛ گرگم‌ و گله‌ مي‌برم‌.
فرخنده‌ : (قلمي‌ از جيب‌ درمي‌آورد.) اكي‌، چوپون‌ دارم‌ نمي‌ذارم‌.
سيروس‌ : من‌ مي‌برم‌ خوب‌ خوباشو.
فرخنده‌ : من‌ نمي‌دم‌ پشگلاشو.
سيروس‌ : خونة‌ خاله‌ كدوم‌ وره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ اون‌وره‌ نه‌ اين‌وره‌ ... همين‌وره‌ همين‌وره‌. (مي‌خندد. با لحن‌ قصه‌گو) حالا كه‌ اومده‌ي‌ متين‌ و معقول‌ و مودب‌ بشين‌خاله‌ برات‌ يه‌ قصة‌ قشنگ‌ تعريف‌ كنه‌.
سيروس‌ : هوو ... چه‌ قصه‌اي‌؟
فرخنده‌ : (دوباره‌ مي‌كوشد به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ برود.) قصه‌ ... قصة‌ نخود نخودي‌ ...
سيروس‌ : اينو كه‌ فوت‌ آبم‌. (با حركتي‌ مانع‌ او مي‌شود.) نچ‌، براي‌ نرم‌ كردن‌ دل‌ ديو، يه‌ قصة‌ بكر لازمه‌!
فرخنده‌ : خُب‌ خُب‌ ... حالا يه‌ قصة‌ بكر، قصه‌اي‌ كه‌ هيشكي‌ِ هيشكي‌ نشنيده‌؛ قصة‌ خودم‌.
سيروس‌ : هوم‌ ... اين‌ هم‌ كه‌ تكراريه‌، تماتيكه‌ ...
فرخنده‌ : يكي‌ بود يكي‌ نبود، غيرِ خدا هيشكي‌ نبود. توي‌ يك‌ ديار دور كه‌ يه‌ ورش‌ كوه‌ بود يه‌ ورش‌ صحرا؛ يه‌ ورش‌ جنگل‌يه‌ ورش‌ دريا ... دختري‌ زندگي‌ مي‌كرد ...
سيروس‌ : از قضا اسمش‌ هم‌ بود فرخنده‌.
فرخنده‌ : فضولي‌ موقوف‌!... اين‌ دختره‌ توي‌ هفت‌ آسمون‌ يه‌ ستاره‌ هم‌ نداشت‌.
سيروس‌ : آخـي‌ ...
فرخنده‌ : سس‌ ... جونم‌ براتون‌ بگه‌؛ او فقط‌ يه‌ نفر رو داشت‌ ... اسمش‌؟ اسمش‌ ... حالا هر كي‌، كار نداريم‌.
سيروس‌ : آها آها ...؟
فرخنده‌ : خُب‌ بعله‌؛ يه‌ مرد بود ...
سيروس‌ : دور از جون‌ِ مرد.
فرخنده‌ : ديو حق‌ دخالت‌ در قصه‌ نداره‌.
سيروس‌ : فوتينا، بي‌ ديو قصه‌ معني‌ نداره‌.
فرخنده‌ : حالا اين‌ مَرده‌، كه‌ به‌ زبون‌ خودش‌ اعتراف‌ مي‌كنه‌ نامرده‌ ... من‌ نمي‌گم‌ ها، من‌ فقط‌ مي‌گم‌ بي‌معرفته‌، رفته‌ و سراغي‌از ما نگرفته‌. (پاورچين‌ به‌ سوي‌ كليد چراغ‌ مي‌رود.) انگار نه‌ انگار كه‌ تُو اين‌ شهر قشنگ‌؛ زير اين‌ لوح‌ كبود؛ يه‌ دختر خاله‌هست‌ با يه‌ دل‌ نُقلي‌ اين‌ قدري‌، كه‌ گاهي‌ اين‌ دل‌ِ ريزه‌ ميزه‌ ... (خود را به‌ كليد چراغ‌ رسانده‌ و لامپ‌ را روشن‌ مي‌كند.) براي‌پسرخاله‌ تنگ‌ مي‌شه‌ ...
سيروس‌ : (با روشن‌ شدن‌ چراغ‌، آبكش‌ حصيري‌ را از جلوي‌ صورت‌ برمي‌دارد. با لحن‌ عادي‌) به‌ خيالم‌ مرد قصه‌ اون‌ ياروي‌ديگه‌ست‌ ... هه‌، بقيه‌ش‌ رو بلدم‌ ... اون‌وخ‌ دختره‌ با همون‌ دل‌ِ نازك‌نارنجي‌ دست‌ به‌ كار مي‌شه‌؛ آهاي‌ خاله‌ آهاي‌خانباجي‌! دستم‌ به‌ دامنتون‌؛ مُردم‌ از تنهايي‌ دلم‌ پوسيد ...
فرخنده‌ : (با لحن‌ عادي‌) جانا سخن‌ از زبان‌ ما مي‌گويي‌ ...
سيروس‌ : ... آخه‌ كاموابافي‌ ليسانس‌ مي‌خواست‌؟ ببينم‌ اصلاً رواست‌، مني‌ با اين‌ متانت‌ اين‌ وقار و وجاهت‌، گيسام‌ گوشة‌خونه‌ رنگ‌ دندونام‌ بشه‌؟ آخه‌ شوري‌ مشورتي‌؛ گاس‌ شووري‌ ساية‌ سري‌ ...!
فرخنده‌ : (دهن‌كجي‌ مي‌كند. سپس‌) ببين‌ ... حالام‌ كه‌ بعد از عهد و بوقي‌ طرفدارات‌ رخصت‌ فرموده‌ند بياي‌ سر قوم‌ و خويشامنت‌ بذاري‌، نيش‌ و كنايه‌ نداريم‌ ها.
سيروس‌ : (در اطراف‌ زيرزمين‌ مي‌چرخد.) درِ خونه‌ كه‌ چارتاق‌ بازه‌، تُو اتاق‌ها هم‌ كه‌ كسي‌ نيست‌، صدا هم‌ كه‌ مي‌كنيم‌نمي‌شنوي‌، يكي‌ بياد زار و زندگيتون‌ رو جارو كنه‌ چي‌ عروس‌ خانم‌؟
فرخنده‌ : (با اضطرابي‌ محسوس‌) اِ ... لابد مامان‌ رفته‌ در رو باز گذاشته‌. (مكث‌، با خنده‌) اي‌ بابا، ديگه‌ دزدهام‌ از خونة‌ ماروي‌گردونن‌.
سيروس‌ : شايد مي‌دونن‌ نابترين‌ جنس‌ رو ديگرون‌ دزديده‌ن‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌، با شرم‌) اينقدر از اومدنت‌ جا خورده‌م‌ كه‌ ... خوبي‌ سيروس‌؟ نازي‌؟ اون‌ جغلة‌ آتيشپاره‌ت‌؟... كجان‌؟
سيروس‌ : اين‌ بار تنهام‌.
فرخنده‌ : همچي‌ مي‌گي‌ اين‌ بار انگار سال‌ به‌ دوازده‌ ماه‌ اين‌جايي‌. من‌ كه‌ يادم‌ نيست‌ كي‌ ديده‌مت‌. هووَه‌ ... نازي‌ آبستن‌ بود،بعله‌، دو سال‌ هم‌ بيش‌تره‌.
سيروس‌ : هيچ‌ معلومه‌ چه‌ مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : بار و بنديل‌ مي‌بندم‌.
سيروس‌ : تُو زيرزمين‌!؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) نه‌ خُب‌ ... نيست‌ خيلي‌ از يادداشت‌ها و نوشته‌هام‌ اين‌جان‌، بعد هم‌ يه‌ چند شيشه‌ مربا، چه‌ مي‌دونم‌ قيسي‌مويز و اينجور چيزا سوا كنم‌ ...
سيروس‌ : (با اشاره‌اي‌ ضمني‌ به‌ او) اين‌ همه‌ خوردنياي‌ شيرين‌!؟ طرف‌ قند خونش‌ بالا نباشه‌ سكته‌ كنه‌ روي‌ دستت‌ بمونه‌؟
فرخنده‌ : (حرف‌ را برمي‌گرداند.) خوب‌ شد ديده‌مت‌. هوم‌ ...
سيروس‌ : اوامر؟
فرخنده‌ : به‌ نظر شما ... (يك‌ دو شيشه‌ ترشي‌ را نشان‌ مي‌دهد.) اينا رو مي‌ذارن‌ بارِ هواپيما كرد؟
سيروس‌ : دكي‌ ... نچ‌، حمل‌ ترشيجات‌ ممنوعه‌.
فرخنده‌ : اِ ... همين‌ يكي‌ دو شيشه‌ هفت‌ بيجار ...!؟
سيروس‌ : هر رقم‌ ترشيده‌؛ چه‌ آلو ترش‌ چه‌ آبليمو، چه‌ هم‌ ... دوشيزه‌ نفتالين‌زده‌هاي‌ ته‌ِ پستو.
فرخنده‌ : (با شيطنت‌ قلم‌ را به‌ حالت‌ تهديد بالا مي‌برد.) الهي‌ جيگرت‌ بالا نياد پررو ... (مكث‌) ايواي‌ خدا مرگم‌ بده‌ سيروس‌ ...بعضي‌ وقتا پاك‌ يادم‌ مي‌ره‌ ... تو ديگه‌ زن‌ و بچه‌ داري‌.
سيروس‌ : (زيرلب‌) بهتر! (مكث‌) اين‌جا، انگار زمان‌ ساكن‌ بوده‌، هيچ‌ تكون‌ نخورده‌.
فرخنده‌ : چه‌ خوب‌ كردي‌ اومدي‌. خيلي‌ كه‌ به‌ خودم‌ دلخوشكُنك‌ مي‌دادم‌ اين‌ بود كه‌ اي‌ ... غيرتت‌ بجنبه‌ يه‌ تُك‌ پا بياي‌فرودگاه‌. گفتم‌ درسته‌ زمخت‌ و بي‌احساسه‌، اما بالاخره‌ يه‌ دختر خاله‌ كه‌ بيشتر نداره‌ ... حالا مي‌بينم‌ يهو، دو روز قبل‌ ازرفتنم‌ پيدات‌ شده‌؟
سيروس‌ : (تاقچه‌ها را وارسي‌ مي‌كند. بي‌اعتنا) تو كه‌ مي‌دوني‌ من‌ ويري‌ام‌، يه‌ وقت‌ ويرم‌ بگيره‌ تا كوه‌ قاف‌ هم‌ مي‌رم‌.
فرخنده‌ : ولي‌ كاش‌ بچه‌ها رو هم‌ براي‌ زيارت‌ سيمرغ‌ مي‌آوردي‌.
سيروس‌ : باريكلا ...! معلومه‌ هنوز اهل‌ بخيه‌اي‌. خُب‌ ببينم‌، اين‌ سال‌ها تُو كدوم‌ آخوري‌ سر مي‌كردي‌؟ شعر، رمان‌ يا بازم‌ ...بوم‌شناسي‌؟
فرخنده‌ : بي‌ فرهنگ‌ ...! اين‌ چه‌ طرز حرف‌ زدن‌ با خانم‌هاست‌؟ ناسلامتي‌ اهل‌ ادبي‌.
سيروس‌ : (بالاي‌ چمدان‌ مي‌ايستد.) خوب‌ زندگي‌ت‌ رو بقچه‌ كرده‌ي‌، همچي‌ تاشده‌ و مرتب‌. (از جيب‌ چمدان‌ دفترچة‌ گذرنامه‌ رابرمي‌دارد و ورق‌ مي‌زند.) عكس‌ قحط‌ بود؟ اين‌ چيه‌ ...؟ (شكلك‌ در مي‌آورد.)
فرخنده‌ : بده‌ش‌ من‌ ... بي‌سليقه‌. (نمي‌تواند گذرنامه‌ را از دست‌ او بقاپد.)
سيروس‌ : (گذرنامه‌ را ورق‌ مي‌زند.) خوبه‌ خوبه‌ ... (با اشاره‌اي‌ نامحسوس‌ به‌ او) هم‌ كالا صادر مي‌شه‌ ... (و تلنگري‌ به‌ گذرنامه‌) هم‌ارز!
فرخنده‌ : چوب‌ حراج‌ خورد به‌ دار و ندارم‌. رقم‌ درشتش‌ ماشين‌ بافتني‌ بود. نبودي‌ ببيني‌؛ اشكم‌ داشت‌ درمي‌اومد.
سيروس‌ : خاله‌ در چه‌ حاله‌؟ (پنهاني‌ گذرنامه‌ را در جيب‌ بغل‌ خود مي‌گذارد.)
فرخنده‌ : (پس‌ از اشاره‌اي‌ حاكي‌ از چه‌ بگويم‌.) يه‌ چشمش‌ خنده‌ست‌، يه‌ چشمش‌ گريه‌. عصري‌ فرستادمش‌ پيش‌ مامانت‌.
سيروس‌ : ضيافت‌ آبجي‌ و باجيه‌ پس‌! ديگه‌ چه‌ دسته‌گلي‌ مونده‌ به‌ آب‌ بدن‌؟
فرخنده‌ : چه‌ كنن‌ طفلك‌ها، فقط‌ همديگر رو دارن‌. آخرين‌ واگن‌ قطار اين‌ دو خونواده‌ من‌ بودم‌.
سيروس‌ : كه‌ تو هم‌ قيقاج‌، داري‌ از خط‌ خارج‌ مي‌شي‌!
فرخنده‌ : (با لبخند) هنوز خونه‌تون‌ نرفتي‌ لابد!؟ مث‌ هميشه‌. (لحظه‌اي‌ نگاهشان‌ تلاقي‌ مي‌كند. حرف‌ را بر مي‌گرداند.) ديدي‌گيلاسه‌ چه‌ شكوفه‌اي‌ داده‌؟ مامان‌ مي‌گه‌ دست‌كم‌ دو دبّه‌ مرباست‌. يكيش‌ براي‌ تو يكيش‌ هم‌ براي‌ سيروس‌ و نازي‌ ... (باحسرت‌) دلم‌ نيومد بگم‌ مامان‌ "كپنهاك‌" تهران‌ نيست‌ دبّة‌ مربا بفرستي‌.
سيروس‌ : پس‌ پسره‌ كپنهاكه‌؟
فرخنده‌ : هاي‌ ... پسره‌ چيه‌؟ اسم‌ داره‌ ... هوشمند، بچه‌ محلتون‌ بوده‌.
سيروس‌ : به‌ نظر آشنا نمي‌آد. نچ‌، هوش‌منگ‌ ...
فرخنده‌ : سيروس‌ ...!
سيروس‌ : (صندوقچه‌ را مي‌گشايد.) خُب‌ بابا ... هنوز كه‌ نه‌ به‌ داره‌ نه‌ به‌ بار.
فرخنده‌ : (زير لب‌) عمو يادگار خوابي‌ يا بيدار؟ آش‌ جو خوردي‌ يا ماست‌ و خيار؟ (مكث‌ كوتاه‌) بيا، بيا بريم‌ بالا يه‌ استكان‌چاي‌ بدم‌ بخوري‌.
سيروس‌ : نه‌! من‌ بالا نمي‌آم‌، چيزي‌ هم‌ نمي‌خوام‌. (از صندوقچه‌ يك‌ طبلك‌ اسباب‌بازي‌ كه‌ دو وزنه‌ با نخ‌ به‌ طرفين‌ آن‌ آويخته‌ بيرون‌آورده‌ و مي‌چرخاند. طبلك‌ به‌ صدا درمي‌آيد.) زديم‌ بر طبل‌ بيعاري‌ ... (طبلك‌ را براي‌ فرخنده‌ پرتاب‌ كرده‌ كه‌ او در هوامي‌قاپد.) نچ‌ نچ‌ ... صندوقچة‌ ساز و نوازه‌! (چند صفحة‌ گرامافون‌ بيرون‌ مي‌آورد. فرخنده‌ گرامافون‌ را نشان‌ مي‌دهد. به‌ سوي‌آن‌ رفته‌ و صفحه‌ را روي‌ دستگاه‌ گذاشته‌ و روشن‌ مي‌كند. صداي‌ خش‌دار تصنيفي‌ قديمي‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد. روي‌ كرسي‌ لم‌مي‌دهد. پس‌ از لحظاتي‌) چه‌ خوبه‌ ببيني‌ يه‌ گوشة‌ دنيا هنوز بوي‌ بچگي‌ت‌ رو مي‌ده‌. (به‌ بالا اشاره‌ مي‌كند.) اتاقا روكاغذديواري‌ كرده‌ين‌ از اون‌ حس‌ و حال‌ قديما افتاده‌، ولي‌ حياط‌ با حوض‌ كاشي‌ش‌ و اون‌ درختاي‌ گيلاس‌ وزردآلوش‌ ... و اين‌جا ...
فرخنده‌ : اين‌ زيرزمين‌ فراموش‌ شده‌ست‌. راستش‌ جمع‌ كردن‌ وسايل‌ بهانه‌ بود. آخه‌ امروز آخرين‌ روزيه‌ كه‌ خونه‌ تنهام‌، فردامهمونيه‌. ديدم‌ تنها فرصتيه‌ كه‌ مي‌شه‌ با خاطره‌ها وداع‌ كرد.
سيروس‌ : (چشمانش‌ را مي‌بندد.) اين‌ بوي‌ نا، اين‌ غروب‌ رنگ‌ پريدة‌ روي‌ ديوارا، اين‌ نغمه‌، اين‌ نوا ... كجاي‌ دنيا پيدا مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : شده‌ من‌ هم‌ ساعت‌ها نشسته‌م‌ اين‌جا و رفته‌م‌ توي‌ هپروت‌. مي‌شينم‌ و مث‌ الان‌ تو، چشمام‌ رو مي‌بندم‌ و گوش‌مي‌دم‌ ... (چشمانش‌ را مي‌بندد.) گاهي‌، گاهي‌ حس‌ مي‌كنم‌ پژواك‌ صداي‌ بهمن‌ رو مي‌شنوم‌. نه‌ بهمن‌ِ بيست‌وپنج‌ ساله‌،بهمني‌ كه‌ سيزده‌ سالشه‌ و چشم‌ گذاشته‌ تا فرخنده‌ و سيروس‌ِ شيش‌ هفت‌ ساله‌ اين‌ پشت‌ و پسله‌ها قايم‌ بشن‌. همينطوركه‌ چشمام‌ بسته‌ست‌ دستام‌ رو دراز مي‌كنم‌، هر آن‌ انتظار دارم‌ نوك‌ انگشتام‌ لمسش‌ كنن‌ ...
(سيروس‌ دستة‌ سوزن‌ را از روي‌ صفحه‌ بر مي‌دارد. سكوت‌. فرخنده‌ چشم‌ مي‌گشايد.)
سيروس‌ : حالا كه‌ قرار به‌ وداعه‌ اين‌ خاطره‌ها رو همين‌ جا چال‌ كن‌ برو! هوشي‌خان‌ شونزده‌ ساله‌ مقيمه‌، ديگه‌ روحية‌ مامردهاي‌ ايروني‌ رو نداره‌ بشينه‌ به‌ تماشاي‌ آبغوره‌ گرفتن‌ زن‌ها!
فرخنده‌ : تو نگران‌ من‌ نباش‌؛ دست‌ به‌ شوهرداري‌م‌ لنگه‌ نداره‌!
سيروس‌ : خلاصه‌ حواست‌ باشه‌ كالاي‌ مرجوعي‌ نشي‌!
فرخنده‌ : خيلي‌ لوسي‌ ... (مشت‌ بر سينه‌ مي‌كوبد.) عاقت‌ مي‌كنم‌ ننه‌. (با لحن‌ پيرزني‌ بي‌دندان‌) اينقدر متلك‌ بار اين‌ دختر طفل‌معصوم‌ نكن‌، اونم‌ خدايي‌ داره‌. اون‌ دنيا سر پل‌ صراط‌، چنگ‌ مي‌ندازه‌ يقه‌تو مي‌گيره‌ ها ...
سيروس‌ : (با لحن‌ كودكي‌ تُخس‌) اِهكي‌ شاباجي‌ خانوم‌! پيرهن‌ ورزشي‌ رو نمي‌بيني‌ تنم‌؟ بهمن‌ داده‌ پوشيده‌م‌.
فرخنده‌ : (با همان‌ لحن‌) خيرنديده‌، پيرهن‌ كه‌ شفيع‌ محشر نمي‌شه‌ ورپريده‌؟
سيروس‌ : (با همان‌ لحن‌) ورپريده‌ نه‌، پيرهن‌ ورزشيه‌! اين‌قده‌ محشره‌ ... يقه‌ هم‌ نداره‌ كسي‌ چنگ‌ بندازه‌ بگيردش‌.
(هر دو مي‌خندند. سپس‌ سكوت‌)
فرخنده‌ : (آه‌ مي‌كشد.) هي‌ بهمن‌ داداشي‌ ... هنوز مامان‌ شبا عكسش‌ رو مي‌ذاره‌ كنار بالشش‌.
سيروس‌ : جماعت‌ِ مرده‌پرست‌ ... (از درون‌ صندوقچه‌ يك‌ ساز دهني‌ ـ زنبورك‌ ـ برمي‌دارد.) بس‌ كنيد ديگه‌، ده‌ سال‌ يعني‌ يه‌ عمر!(زنبورك‌ را ناشيانه‌ به‌ صدا درمي‌آورد.)
فرخنده‌ : قبول‌ كن‌ سخت‌ بود. چهلم‌ بابا نشده‌؛ بهمن‌. تو كه‌ خبر نداشتي‌، ديپلمت‌ رو گرفته‌ نگرفته‌، ول‌ كردي‌ رفتي‌ تهران‌.طفلي‌ مامان‌ ... به‌ زور لقمه‌ دهنش‌ مي‌ذاشتم‌. سال‌ِ قبل‌ از ازدواجت‌؛ كه‌ آوردمش‌ تهران‌ بستريش‌ كردم‌؟ كه‌ دكترها گفتنداز سوءتغديه‌ست‌؟... نه‌، تو يادت‌ نيست‌. تو چنان‌ از همه‌ چيز و همه‌ كس‌ بريدي‌ ... خيلي‌ سنگدلي‌ سيروس‌؛ يه‌ تلفن‌زدن‌ خشك‌ و خالي‌ رو هم‌ از ما دريغ‌ مي‌كردي‌. گاهي‌ مي‌پرسيد مي‌گفتم‌ مامان‌ اخلاق‌شه‌، گرفتاره‌ ... مگه‌ به‌ خاله‌جون‌زنگ‌ مي‌زنه‌؟ (سيروس‌ دست‌ از نواختن‌ مي‌كشد.) بعله‌ حضرت‌ استاد ... همه‌ كه‌ نمي‌دونستن‌ شما آلبوم‌ِ خونوادگي‌تون‌ روعوض‌ كرده‌ين‌. (با سنگ‌هايي‌ كه‌ از صندوق‌ بيرون‌ مي‌آورد "يه‌ قُل‌ دو قُل‌" بازي‌ مي‌كند.)
سيروس‌ : من‌ اون‌ سال‌ها توي‌ "كُما" بودم‌ ... كابوس‌ اون‌ واقعه‌ عين‌ بختك‌ به‌ جونم‌ افتاده‌ بود.
فرخنده‌ : بعد ما رو سرزنش‌ مي‌كني‌؟ تو كه‌ مرد بودي‌ اون‌طور (سرگرم‌ بازي‌) حالا ... از يه‌ پيرزن‌ چه‌ انتظاري‌ داري‌؟
سيروس‌ : انتظار دارم‌ روحيه‌ش‌ رو نبازه‌، دختر بيست‌ و هشت‌ ساله‌ كه‌ ... (سنگي‌ را در هوا مي‌قاپد.) پيرزن‌ به‌ حساب‌ نمي‌آد!
فرخنده‌ : چي‌؟ (سنگي‌ را تهديدكنان‌ به‌ سوي‌ او نشانه‌ مي‌رود.) برو برو، از اين‌ كاكُل‌ سفيدت‌ خجالت‌ بكش‌.
(سيروس‌ خندان‌ پشت‌ خمره‌ پناه‌ مي‌گيرد. پس‌ از لحظه‌اي‌ دست‌ فرخنده‌ آرام‌ پايين‌ مي‌آيد.)
سيروس‌ : (دهانة‌ خمره‌ را نگاه‌ مي‌كند.) يكي‌ بود يكي‌ نبود، يه‌ خمره‌ بود كه‌ سر گاو توش‌ گير كرده‌ بود.
فرخنده‌ : (با خنده‌) از اون‌ بزدلي‌ بگو كه‌ پاهام‌ رو ول‌ كرد و در رفت‌.
سيروس‌ : (سر درون‌ خمره‌ برده‌ با لحن‌ بچگانه‌اي‌ فرياد مي‌زند.) سيروس‌ ... گير كرده‌م‌ ... بيارم‌ بيرون‌ ...
فرخنده‌ : (غش‌ و ريسه‌ مي‌رود.) بهمن‌ نرسيده‌ بود توي‌ سركه‌ غرق‌ شده‌ بودم‌.
سيروس‌ : (سر از خمره‌ بيرون‌ مي‌آورد. جدي‌) چي‌ گفتي‌؟
فرخنده‌ : (با خنده‌) تا كمر رفتن‌ توي‌ خمره‌ سهم‌ من‌ بود ... لمبوندن‌ كلم‌ترشا سهم‌ تو.
سيروس‌ : داشتي‌ دربارة‌ غرق‌ شدن‌ بهمن‌ مي‌گفتي‌.
فرخنده‌ : (با تعجب‌) نه‌ ...
سيروس‌ : (عصبي‌) گوش‌ كن‌ فرخنده‌! در مورد اون‌ واقعه‌ من‌ به‌ اندازه‌ كافي‌ خودم‌ رو كشيده‌م‌ زير اخيه‌.
فرخنده‌ : من‌ كه‌ چيزي‌ نگفتم‌.
سيروس‌ : (با پرخاش‌) بيخود چو انداختند واسه‌ نجات‌ِ من‌ شيرجه‌ زده‌ تُو آب‌ ... من‌، ابداً ... خودش‌ كله‌شقي‌ كرد.
فرخنده‌ : يهو چت‌ شد؟ ببين‌! اون‌ درياچة‌ پشت‌ سد ... به‌هرحال‌ ... تابستوني‌ نيست‌ قربوني‌ نگيره‌. (مكث‌ كوتاه‌. مي‌كوشدموضوع‌ را عوض‌ كند.) دوست‌ داري‌ خمره‌ رو بچرخوني‌؟
سيروس‌ : بچرخونم‌!؟
فرخنده‌ : بالاخره‌ نمي‌خواي‌ پشت‌ اون‌ هم‌ يه‌ سَركي‌ بكشي‌؟
سيروس‌ : (با تغيُر) چرا خيال‌ مي‌كني‌ ... سَرك‌ مي‌كشم‌؟
فرخنده‌ : اي‌ بابا ... (اشاره‌ به‌ چرخاندن‌ خمره‌ مي‌كند.) ضرري‌ نداره‌ ... (سيروس‌ با ترديد خمره‌ را مي‌چرخاند. روي‌ بدنة‌ خمره‌ باذغال‌ به‌ شكل‌ كودكانه‌اي‌، چهره‌اي‌ با دو شاخ‌ بر سر، كشيده‌ شده‌) از بچه‌ها كي‌ گرگه‌؟ سيروس‌ خرس‌ گنده‌!
سيروس‌ : (كنار خمره‌ زانو زده‌ و محو تماشاي‌ آن‌ مي‌خندد.) نچ‌ نچ‌، اين‌جا رو ...
(سيروس‌ متوجه‌ موم‌هاي‌ روي‌ دستة‌ خمره‌ مي‌شود. فرخنده‌ از پشت‌ خمره‌ تكه‌ شمعي‌ يافته‌، مي‌آورد و با شادماني‌ سوي‌ ديگرخمره‌ زانو مي‌زند. سيروس‌ با فندك‌ شمع‌ را روشن‌ مي‌كند. فرخنده‌ همچنان‌ كه‌ مي‌خندد، شمع‌ را روي‌ دستة‌ خمره‌ كار مي‌گذارد.سيروس‌ به‌ چهره‌ او دقيق‌ شده‌ ...)
سيروس‌ : خيلي‌ عوض‌ شده‌ي‌ فرخنده‌.
فرخنده‌ : (با حجب‌) چه‌ مي‌دونم‌، خودم‌ كه‌ نمي‌فهمم‌. (مكث‌. برخاسته‌ و دور مي‌شود.) تو هم‌ كم‌ عوض‌ نشده‌ي‌.
سيروس‌ : (شمع‌ را خاموش‌ مي‌كند.) شكسته‌ شده‌م‌، نه‌؟
فرخنده‌ : وا، نه‌ ... (شيشة‌ مربايي‌ آورده‌ و به‌ او تعارف‌ مي‌كند. سيروس‌ با انگشت‌ ناخنك‌ مي‌زند.) حالا يه‌ چيزي‌ مي‌گم‌ خوش‌خوشونت‌ نشه‌؛ همچين‌ تازه‌ قوام‌ اومده‌ي‌.
سيروس‌ : (انگشت‌ خود را مي‌ليسد.) تازه‌!؟
فرخنده‌ : اگه‌ اخلاقت‌ هم‌ درست‌ بود و ... اينقدر زل‌ نمي‌زدي‌ به‌ آدم‌ ...
سيروس‌ : (شيشة‌ مربا را مي‌قاپد.) جاي‌ اميدواري‌ بود، هوم‌؟
فرخنده‌ : گرمي‌ت‌ نكنه‌!! (شيشة‌ مربا را از او مي‌گيرد و دور مي‌شود.پس‌ از درنگي‌) سهم‌ خودته‌. گذاشته‌ بودم‌ برات‌ بيارم‌ تهران‌.
سيروس‌ : تهران‌؟
فرخنده‌ : نترس‌ ...! تو كه‌ آدرس‌ جديدت‌ رو به‌ كسي‌ نداده‌ي‌. (مكث‌ كوتاه‌) اي‌ بدذات‌! يعني‌ نمي‌اومدي‌ فرودگاه‌؟
سيروس‌ : چرا چرا ... از اون‌ دورترهاش‌ هم‌ ... مي‌بيني‌ كه‌.
فرخنده‌ : آ ... آ ... (به‌ نشانة‌ شرمندگي‌ انگشت‌ به‌ پيشاني‌ مي‌كشد.) باز بگي‌، از خجالت‌ آب‌ مي‌شيم‌.
سيروس‌ : نه‌ جانم‌، آب‌ نشو! مال‌ بايد پرواري‌ برسه‌ دست‌ مشتري‌!
فرخنده‌ : آهاي‌ آقاي‌ مولف‌السلطنه‌، مواظب‌ حرف‌ زدنت‌ باش‌!
سيروس‌ : آخه‌ چشم‌ شيطون‌ كر وجناتي‌ بهم‌ زده‌ي‌.
فرخنده‌ : به‌ كوري‌ گوش‌ حسود و بخيل‌! (مشغول‌ مرتب‌ كردن‌ چمدان‌ مي‌شود. سيروس‌ در حين‌ جستجو يك‌ چوب‌ ماهيگيري‌ يافته‌و مشغول‌ باز كردن‌ نخ‌ قلاب‌ آن‌ است‌.) ببينم‌ نازي‌ هنوزم‌ سونا مي‌ره‌؟ (سيروس‌ كه‌ اينك‌ پشت‌ سر او ايستاده‌ شانه‌ بالامي‌اندازد.) چقدر به‌ من‌ هم‌ اصرار مي‌كرد، مي‌گفتم‌ نازي‌ جون‌ ما دختر شهرستاني‌ هستيم‌؛ اينجور بخارها به‌ مزاج‌ مانمي‌سازه‌. خيلي‌ با محبته‌ ... سال‌ اول‌ ازدواج‌تون‌ يه‌ چند روزي‌ تهران‌ مهمون‌تون‌ بودم‌؛ يك‌ آن‌ ازم‌ غافل‌ نبود. با همه‌همينطوره‌؟
سيروس‌ : لابد. (قلاب‌ را بالاي‌ سر او معلق‌ نگهداشته‌ است‌.)
فرخنده‌ : سيروس‌ ...!
سيروس‌ : هوم‌ ...؟
فرخنده‌ : يك‌ سوآل‌ واضح‌ و صريح‌!
سيروس‌ : (مي‌خندد) بپرس‌!
فرخنده‌ : چرا مي‌خندي‌؟
سيروس‌ : يادمه‌ سال‌ها پيش‌ ... يه‌ روز بي‌مقدمه‌، به‌ همين‌ شكل‌ سوآلي‌ پرسيدي‌. (لحظه‌اي‌ سكوت‌) خُب‌؟
فرخنده‌ : مهم‌ نيست‌.
سيروس‌ : دورة‌ مجرديم‌ بود ... خاله‌ تهران‌ بستري‌ بود، از بيمارستان‌ برمي‌گشتيم‌، تُو پياده‌روي‌ِ بزرگراه‌ ... به‌ اون‌ نشوني‌ كه‌ عين‌دختربچه‌ها بستني‌ چوبي‌ مي‌ليسيدي‌. (با تمسخر) حتي‌ شُره‌ كرده‌ بود اين‌جاي‌ لباس‌تو لكه‌ كرده‌ بودي‌ ... يادته‌ كه‌؟
فرخنده‌ : نه‌!
سيروس‌ : جدي‌!؟
فرخنده‌ : (سربلند كرده‌ و قلاب‌ را مي‌بيند.) فصل‌ صيد گذشته‌ آقا. (سيروس‌ به‌ خود آمده‌، قلاب‌ را جمع‌ مي‌كند. سكوت‌. فرخنده‌مشغول‌ اثاثيه‌ مي‌شود.) جمع‌ كردن‌ اينا هم‌ مكافاتيه‌. فرداشب‌ رو بگو كه‌ خونه‌مون‌ غُلغُله‌رومه‌ ... اگه‌ بدوني‌، از همه‌خواهش‌ كردم‌ تهران‌ نيان‌. خواهش‌ خواهش‌، مگه‌ قبول‌ مي‌كردند. گفتم‌ بابا دو نم‌ اشكه‌، چه‌ اين‌جا پاي‌ ركاب‌ اتوبوس‌چه‌ تهران‌ پاي‌ پلة‌ هواپيما. (مكث‌ كوتاه‌) سيروس‌، فكر نكني‌ خاله‌ زنكم‌ ولي‌ بنظرم‌ مي‌آد با نازي‌ ... مث‌ اوايل‌ ...
سيروس‌ : نه‌. ترمز كن‌! گرفتم‌ چي‌ مي‌خواي‌ بگي‌. خُب‌، خيلي‌ واضح‌ و صريح‌ مي‌گم‌ و ادامه‌ش‌ هم‌ نمي‌دم‌. نازي‌ اينا شيش‌ماهه‌رفته‌ن‌ فرانسه‌. اينم‌ كه‌ شنيدي‌ برگشته‌ خودم‌ شايع‌ كردم‌، برنمي‌گرده‌. نقطه‌، تمام‌.
فرخنده‌ : (با بهت‌) اِ ...
سيروس‌ : در ضمن‌، فقط‌ تو مي‌دوني‌.
فرخنده‌ : يعني‌ ...
سيروس‌ : يعني‌ از اونا فقط‌ يه‌ اسم‌ تُو شناسنامه‌م‌ مونده‌.
(مكث‌ كوتاه‌)
فرخنده‌ : تو چي‌؟ نمي‌خواي‌ ...؟
سيروس‌ : من‌؟ نچ‌. تازه‌ همين‌ روزا اولين‌ كتابم‌ درمي‌آد.
فرخنده‌ : (با تاسف‌) پس‌ دفترِ انتشاراتيش‌؟
سيروس‌ : يه‌ سال‌ پيش‌ سهامش‌ رو فروخت‌؛ بي‌اطلاع‌ من‌ ... (فرخنده‌ حركتي‌ پرسش‌آميز مي‌كند.) نچ‌، با ناشر ديگه‌اي‌ قراردادبسته‌م‌.
فرخنده‌ : واي‌ ...
سيروس‌ : نمي‌خواي‌ تبريك‌ بگي‌؟
فرخنده‌ : تبريك‌!؟... آها، تبريك‌ تبريك‌، ايشالا كتاباي‌ بعدي‌.
(سيروس‌ بي‌اعتنا به‌ فرخنده‌ كه‌ به‌ نقطه‌اي‌ خيره‌ مانده‌، سر چوب‌ِ ماهيگيري‌ را داخل‌ چمدان‌ مي‌كند و لباس‌ سفيد عروسي‌ را بالامي‌آورد و در حالي‌ كه‌ زمزمه‌ مي‌كند، لباس‌ را به‌ رقص‌ درمي‌آورد.)
سيروس‌ : يه‌ حمومي‌ سي‌ت‌ بسازُم‌ چل‌ ستون‌ چل‌ پنجره‌، كج‌ كلاه‌خان‌ توش‌ بشينه‌ با يراق‌ و سلسله‌، يار مبارك‌ بادا ايشالامبارك‌ بادا. آسمون‌ پرستاره‌ چشمك‌ بازي‌ مي‌كنه‌، دخترعمو با پسرعمو نومزدبازي‌ ...
(فرخنده‌ به‌ خود آمده‌، برخاسته‌ و با حالتي‌ تحكم‌آميز كه‌ سيروس‌ را به‌ سكوت‌ وامي‌دارد، پيراهن‌ را از سر چوب‌ برگرفته‌ و درچمدان‌ مي‌گذارد.)
سيروس‌ : حيف‌ ... عروس‌ماهي‌ چاق‌ و چله‌اي‌ بود!
فرخنده‌ : حيف‌ مرواريدي‌ بود كه‌ از صيدت‌ گريخت‌!
سيروس‌ : بگو عروس‌ماهي‌ هم‌ مث‌ ميگو و خاويار صادرات‌ غيرنفتي‌ شده‌! (چوب‌ ماهيگيري‌ را به‌ گوشه‌اي‌ پرتاب‌ كرده‌ و با خشم‌اثاثيه‌ صندوق‌ را بهم‌ مي‌ريزد.)
فرخنده‌ : كار منو زياد نكن‌ حضرت‌ِ آقا، مي‌خوايم‌ بريم‌ خونة‌ مامانت‌.
سيروس‌ : (مجله‌اي‌ برداشته‌ ورق‌ مي‌زند.) اينا كه‌ ديگه‌ مال‌ خودمه‌.
فرخنده‌ : مطلبش‌ ممكنه‌، اما مجله‌ش‌ نه‌ ... سال‌هاست‌ مشترك‌شم‌.
سيروس‌ : خيلي‌ وقته‌ چيز دندونگيري‌ نداره‌. مدت‌هاست‌ صفحة‌ شعر و داستان‌ رو داده‌ن‌ كسي‌ ديگه‌.
فرخنده‌ : خبر دارم‌. (چند صفحة‌ بريدة‌ مجله‌ از چمدان‌ بيرون‌ آورده‌ و نشان‌ مي‌دهد.) پس‌ ستون‌ مشاور اجتماعي‌ چي‌؟
سيروس‌ : (جا مي‌خورد، اما با تظاهر به‌ فروتني‌) اي‌ بابا ... قلم‌ به‌ مزديه‌. (مجله‌ را گشوده‌ و با تمسخر و لحن‌ شاگرد مدرسه‌اي‌هاصفحه‌اي‌ را قرائت‌ مي‌كند:) جماعتي‌ جوان‌ متخصص‌ و تحصيلكرده‌ هستيم‌ اما مبتلا به‌ بيرون‌روي‌ روحي‌! زيرا باتحصيلات‌ تمام‌ و كمال‌ بيكاريم‌ و آس‌ و پاس‌. به‌ علاوه‌، عشق‌ آتشيني‌ به‌ ماندن‌ در اين‌ آب‌ و خاك‌ داريم‌، چه‌ بكنيم‌مشاور جان‌؟ (با لحن‌ فاضل‌مابانه‌) حضرات‌ آتشين‌! از نزديكي‌ به‌ موادي‌ چون‌ نفت‌ و بنزين‌ جداً اجتناب‌ فرماييد. عرض‌مي‌كنيم‌ تعاوني‌ دل‌ و جيگركي‌ افتتاح‌ نموده‌ و با مدارك‌ تحصيلي‌ منقل‌ باد بزنيد.
فرخنده‌ : (تبسم‌ كرده‌ و از روي‌ برگه‌هايي‌ كه‌ در دست‌ دارد مي‌خواند.) دختري‌ هستم‌ بيست‌ و سه‌ ساله‌، چندي‌ پيش‌ خواستگاري‌داشتم‌، اين‌ شخص‌ همسايه‌ ديوار به‌ ديوار ماست‌؛ از اينرو بارها شاهد ايذاء و آزار او نسبت‌ به‌ دختران‌ محل‌ بوده‌ام‌.مشتاق‌ شنيدن‌ نظر شما هستم‌. ف‌، نون‌.
سيروس‌ : (فاضل‌مآبانه‌) اتكاء به‌ نيروي‌ انساني‌ محلي‌ ... (بشكن‌ مي‌زند.) و ديوار به‌ ديوار، نشانة‌ خوداتكايي‌ طرف‌ و نبودچشمداشت‌ به‌ خارج‌ و غيره‌ و ذالك‌ است‌. پس‌ اين‌ يارو شايان‌ تقدير و تحسين‌ ...
فرخنده‌ : نخير ... (ادامة‌ مطلب‌ را مي‌خواند.) در پاسخ‌ خانم‌ِ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌. در اخذ تصميم‌ از مشاورت‌ افراد معتمد وامين‌ ياري‌ جسته‌ و در دادن‌ پاسخ‌ تعجيل‌ ننماييد. خوشبختانه‌ سن‌ شما اين‌ فرصت‌ را فراهم‌ مي‌سازد با احتمال‌پيشنهادي‌هاي‌ آتي‌ مواجه‌ باشيد.
سيروس‌ : يعني‌ بشين‌ "يه‌ قل‌ دو قل‌ بازي‌" تا احتمال‌ پيشنهادهاي‌ آتي‌. (صفحة‌ مجله‌ را از دست‌ او مي‌قاپد.)
فرخنده‌ : (صفحة‌ ديگري‌ مي‌خواند.) مشاور گرامي‌، تاكنون‌ به‌ خواستگارانم‌ پاسخ‌ مساعد نداده‌ام‌، نمي‌دانم‌ تا به‌ كي‌ بايد منفعل‌ ومنتظر ماند تا هماي‌ بخت‌ دامن‌ سعادت‌ بر سر ما بگسترد؟
سيروس‌ : ها ... از اوناست‌ كه‌ نم‌كرده‌اي‌ زير سر داره‌. چي‌ چي‌ تجويز كرده‌يم‌؟ (با صفحة‌ مجله‌ موشك‌ كاغذي‌ مي‌سازد.)
فرخنده‌ : خانم‌ ف‌، نون‌ از علامت‌ سوآل‌، پايبندي‌ بر آداب‌ و عرف‌ بدان‌ معني‌ نيست‌ كه‌ انزوا و انفعال‌ پيشه‌ كنيد. اگر چه‌قاعدة‌ پيشنهادِ ازدواج‌ از سوي‌ دختر مرسوم‌ نيست‌، اما نمي‌توان‌ به‌ ضرس‌ قاطع‌ ... كسي‌ را از آن‌ برحذر داشت‌.
سيروس‌ : از اون‌ نسخه‌هاست‌ كه‌ نه‌ كور مي‌كنه‌ نه‌ شفا مي‌ده‌. (موشك‌ كاغذي‌ را پرتاب‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : (زيرلب‌) اي‌ بابا ... حافظ‌ آن‌ ساعت‌ كه‌ اين‌ نظم‌ پريشان‌ مي‌نوشت‌، طاير فكرش‌ بدام‌ اشتياق‌ افتاده‌ بود.
(سكوت‌. سيروس‌ يكه‌ خورده‌، خود را مي‌بازد.)
سيروس‌ : هوم‌، پس‌ نسخه‌ براي‌ آشنا پيچيده‌ بودم‌. براي‌ دخترخاله‌اي‌ كه‌ چند ماه‌ بعد تُو پياده‌روي‌ بزرگراه‌ ... (به‌ سوي‌ موشك‌كاغذي‌ رفته‌، تاي‌ آن‌ را مي‌گشايد و مي‌نگرد. زير لب‌) ف‌، نون‌ ... با اون‌ بستني‌ چوبيش‌ و اون‌ پيشنهاد واضح‌ و صريحش‌ ...نچ‌ نچ‌ ... حدس‌ هم‌ نمي‌زدم‌.
فرخنده‌ : عوضش‌ ديگه‌ مي‌تونستي‌ به‌ اينجور نامه‌ها ... به‌ ضرس‌ قاطع‌ جواب‌ بدي‌! (كاغذها را جمع‌ مي‌كند.) وخي‌ جانم‌، وخي‌وسايل‌ رو مرتب‌ كنيم‌، اين‌ همه‌ راه‌ ... تا برسيم‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ از دهن‌ افتاده‌.
سيروس‌ : مي‌ترسم‌ اين‌ دست‌پخت‌ خاله‌ جون‌ تو، دهن‌ بعضي‌ها رو بسوزونه‌.
فرخنده‌ : چه‌ مي‌دوني‌؟ شايدم‌ تا حالا سوزونده‌ كه‌ براي‌ مامانت‌ كارت‌ تشكر فرستاده‌.
سيروس‌ : يه‌ كارت‌پستال‌ خشك‌ و خالي‌! براي‌ "بيزنس‌ بين‌المللي‌" خاله‌جونت‌ حق‌العمل‌ ناچيزيه‌.
فرخنده‌ : پاشو بابا ... پاشو از پشت‌ سرت‌ كيسة‌ نعنا خشك‌ رو پيدا كن‌.
سيروس‌ : همينه‌ ... فرخنده‌اي‌ كه‌ من‌ يادمه‌؛ هميشه‌ دست‌ به‌ كمر دستور مي‌داد.
فرخنده‌ : مي‌بينم‌ وارفتي‌ تنبل‌ خان‌؟ (كيسه‌ را يافته‌ و در چمدان‌ جا مي‌دهد. سيروس‌ در سمتي‌ ديگر مشغول‌ وارسي‌ اثاثيه‌ است‌.)نمي‌خواد، پيدا كردم‌. تأخير فاز داري‌ چرا؟ (مكث‌ كوتاه‌. به‌ تندي‌ حرف‌ را عوض‌ مي‌كند.) هوشمند عاشق‌ آش‌ كشكه‌، آش‌كشك‌ هم‌ بي‌ نعناداغ‌ يعني‌ كشك‌.
سيروس‌ : فكر مي‌كردم‌ عاشق‌ِ آش‌ كشك‌ خاله‌ته‌!
فرخنده‌ : اون‌ كه‌ صد البته‌.
سيروس‌ : لابد غذاهاي‌ چرب‌ و چيلي‌ اون‌جا دلش‌ رو زده‌ هوس‌ وليمة‌ وطني‌ كرده‌!
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌) پسرخاله‌ قربونتم‌، صدقه‌ بلاگردونتم‌، آتيش‌ِ سر قليونتم‌، رفيق‌ِ راه‌ تهرونتم‌ ... لنتراني‌ نموند بار ما نكني‌.
(سيروس‌ بي‌اعتنا مشغول‌ جستجو است‌. فرخنده‌ كمي‌ عصبي‌، دو سنگ‌ "يه‌ قل‌ دقل‌" برداشته‌، بر هم‌ مي‌كوبد.)
سيروس‌ : هيچ‌ به‌ فكر نيستين‌ با رفتن‌تون‌ چي‌ رو پشت‌ سر خراب‌ مي‌كنين‌.
فرخنده‌ : اون‌جا امكان‌ فعاليت‌ دارم‌ ... (ضربه‌ مي‌زند.) اون‌جا پوكه‌.
سيروس‌ : لابد با جمع‌آوري‌ آداب‌ و رسوم‌ خلايق‌ "اسكانديناوي‌"؟
فرخنده‌ : (ضربه‌ مي‌زند.) بهتر از شال‌ و كلاه‌ بافتنه‌ كه‌.
سيروس‌ : (مشغول‌ جستجو) پس‌ ... اون‌ همه‌ فيش‌ تحقيق‌ ... چيه‌ گوشة‌ چمدون‌؟
فرخنده‌ : خونة‌ شير بالاتره‌، بالاتره‌. (محكم‌تر ضربه‌ مي‌زند.)
سيروس‌ : چي‌؟... اين‌جا رو. (چوب‌هاي‌ الك‌ و دولك‌ را يافته‌ و با آنها بازي‌ مي‌كند.) خاله‌ مي‌مونه‌ و اين‌ خونة‌ درندشت‌ ... چوب‌كه‌ زمين‌ بخوره‌؟
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ مي‌كشد.) تاپو شده‌ ... تو نگران‌ مني‌ يا خاله‌ت‌؟
سيروس‌ : هر دو ... (چوب‌ها را رها كرده‌ به‌ جستجو ادامه‌ مي‌دهد.) بيشتر تو.
فرخنده‌ : (ضربه‌ مي‌زند.) من‌ فرصت‌ِ تعلل‌ و ترديد ندارم‌.
سيروس‌ : پس‌ ... همينطور ... الله‌بختكي‌؟
فرخنده‌ : (محكم‌تر مي‌كوبد.) دستمال‌ ما سوخته‌ شده‌، از گلابتون‌ دوخته‌ شده‌، خونة‌ شير بالاتره‌ بالاتره‌.
سيروس‌ : (سرگرم‌ جستجو) اين‌ بازي‌ يادم‌ نمي‌آد.
فرخنده‌ : بگرد! (ضربه‌ها آرام‌تر مي‌شوند.) هميشه‌ با تاخير يادت‌ مي‌آد ... اون‌جا پوكه‌.
سيروس‌ : (به‌ گوشه‌اي‌ اشاره‌ مي‌كند.) اين‌جا پوكه‌؟
فرخنده‌ : بعله‌ پوكه‌، بعله‌ پوكه‌. (با عصبيت‌ ضربه‌ مي‌زند.) دق‌ دقه‌ سنگه‌ اين‌جا، شهرفرنگه‌ اين‌جا، سنگه‌ كه‌ سنگ‌ رو مي‌شكنه‌،سُنبه‌ تفنگ‌ رو مي‌شكنه‌، خونة‌ شير بالاتره‌ بالاتره‌. (سيروس‌ از جستجو دست‌ كشيده‌ و نزديك‌ مي‌شود. هر چه‌ نزديكترمي‌آيد صداي‌ ضربه‌ها آرام‌تر مي‌شوند.) دنبال‌ چي‌ مي‌گردي‌؟
سيروس‌ : چيز خاصي‌ كه‌ نه‌. (كنار چمدان‌ مي‌ايستد.)
فرخنده‌ : (از ضربه‌ زدن‌ دست‌ برمي‌دارد.) خوب‌؟
سيروس‌ : يه‌ دفترچة‌ جلد خاكستري‌ بود ... يادته‌؟
فرخنده‌ : دفترچة‌ شعرهاي‌ بهمن‌! دق‌ دقه‌ سنگ‌ كه‌ قطع‌ شد، يعني‌ نزديك‌ شده‌ي‌.
سيروس‌ : (گيج‌) ها!؟ (فرخنده‌ دفترچه‌ را از چمدان‌ بيرون‌ مي‌آورد.) آها، خودشه‌. (با اشتياق‌ دفترچه‌ را مي‌قاپد.)
فرخنده‌ : چرا مي‌گي‌ الله‌بختكي‌؟ مامانت‌ خونواده‌شون‌ رو مي‌شناسه‌.
سيروس‌ : (سرگرم‌ ورق‌ زدن‌ دفترچه‌) اهوم‌ ... فرخنده‌! بهمن‌ يكي‌ از شعرهاش‌ رو به‌ من‌ تقديم‌ كرده‌ بود ...!؟
فرخنده‌ : خيلي‌ از شعرهاي‌ بهمن‌ كه‌ به‌ ديگران‌ تقديم‌ شده‌ن‌ رونوشتي‌ ندارن‌.
سيروس‌ : اِ!؟ چه‌ جالب‌! (دفترچه‌ را داخل‌ چمدان‌ مي‌اندازد.)
فرخنده‌ : همين‌!؟
سيروس‌ : فقط‌ مي‌خواستم‌ يه‌ نگاه‌ بندازم‌.
فرخنده‌ : تو كه‌ نسخة‌ اصلي‌ اون‌ شعر رو داري‌؟
سيروس‌ : نچ‌، نه‌ متاسفانه‌ ... يعني‌ نمي‌دونم‌ كي‌ و كجا گم‌ و گور شد.
فرخنده‌ : (پس‌ از مكثي‌ كوتاه‌، با لبخند) ببينم‌ اهل‌ مُشتلق‌ دادن‌ هستي‌ يا نه‌؟
سيروس‌ : (با ترديد) تا مژده‌ چي‌ باشه‌؟
فرخنده‌ : خُب‌، اول‌ ... (اشاره‌ به‌ جمع‌ آوري‌ وسايل‌ مي‌كند. سيروس‌ مطيع‌، چند تكه‌ از وسايل‌ را برمي‌دارد.) من‌ تعداد كمي‌ ازشعرهاي‌ بهمن‌ رو حفظم‌ ... اما اون‌ يكي‌ استثناست‌.
سيروس‌ : (از تعجب‌ ميخكوب‌ مي‌شود.) چطور؟ مگه‌ نگفتي‌ رونوشتي‌، چيزي‌...؟
فرخنده‌ : قربون‌ حواس‌ِ جمع‌! كم‌ با اون‌ شعر تقديمي‌ قُمپز درمي‌كردي‌؟ به‌ زمين‌ و زمان‌ فخر مي‌فروختي‌. بس‌ كه‌ برام‌ خونده‌بوديش‌ حفظم‌ شده‌ بود.
سيروس‌ : شعر بلندي‌ بود، ده‌ سال‌ هم‌ گذشته‌ ...
فرخنده‌ : خواهش‌ مي‌كنم‌ ... حافظة‌ من‌ زبانزد فاميله‌. شب‌ كه‌ رسيديم‌ برات‌ مي‌آرم‌ روي‌ كاغذ ... چه‌ته‌؟ خسته‌اي‌؟ الهي‌بميرم‌، يه‌ چيكه‌ آب‌ ندادم‌ گلوت‌ رو تازه‌ كني‌. (از پله‌ها بالا مي‌رود.)
سيروس‌ : فرخنده‌ ...
فرخنده‌ : (خارج‌ مي‌شود. از بيرون‌) زود برمي‌گردم‌.
(سيروس‌ غرق‌ تفكر بر جا مي‌ماند. سپس‌ بي‌اختيار صفحة‌ ديگري‌ آورده‌ و روي‌ گرامافون‌ مي‌گذارد و روشن‌ مي‌كند. ناگهان‌ به‌سوي‌ چمدان‌ مي‌رود، اما با سردرگمي‌ بازگشته‌ روي‌ كرسي‌ مي‌نشيند. برخاسته‌ بي‌قرار قدم‌ مي‌زند. با شنيدن‌ صداي‌ پاي‌ فرخنده‌نشسته‌ و حفظ‌ ظاهر مي‌كند. فرخنده‌ سيني‌ در دست‌ وارد مي‌شود. در سيني‌ استكان‌ چاي‌، قندان‌ بلور، كاسه‌اي‌ ماست‌ و چند گرده‌نان‌ محلي‌ ديده‌ مي‌شوند. مكث‌. سيروس‌ با بهت‌ به‌ او خيره‌ مانده‌. فرخنده‌ با حجب‌ نگاهش‌ را مي‌دزدد. سيروس‌ به‌ خود مي‌آيد.)
سيروس‌ : تمرينيه‌؟
فرخنده‌ : (سيني‌ را در برابر او مي‌گذارد.) اسباب‌ شرمندگي‌ ... قديما ماست‌ محلي‌ دوست‌ داشتي‌.
سيروس‌ : بَه‌ ... با نون‌ِ شيرمال‌، عاشق‌شم‌. يك‌ دو پر گلپر هم‌ باشه‌ نور علي‌ نوره‌.
فرخنده‌ : اون‌ هم‌ به‌ چشم‌. (از كيسه‌اي‌ گلپر آورده‌ و روي‌ ماست‌ مي‌ريزد.)
سيروس‌ : مرد ايروني‌ همينه‌ ديگه‌؛ عالم‌ بشريت‌ عشق‌ رو در چي‌ مي‌شناسه‌، ما در چي‌؟ ماست‌ تغاري‌ و آش‌كشك‌ و امثالهم‌!
فرخنده‌ : سيروس‌ ...
سيروس‌ : ... عوض‌ِ مسايل‌ اساسي‌ و زيربنايي‌ ... بگو.
فرخنده‌ : مي‌گم‌، سختت‌ نيست‌؟ دوري‌ از نازي‌؟
سيروس‌ : (لقمه‌ در دست‌ مي‌ماند.) هوم‌ نچ‌، نه‌ سخت‌تر از تحمل‌ دوري‌ بچه‌. اون‌ هم‌ ... به‌ جاي‌ اسمش‌ مي‌گم‌ بچه‌، چند وقت‌ديگه‌ هم‌ به‌ جاي‌ كلمة‌ بچه‌؛ مي‌گم‌ او. شايد فراموشم‌ شد.
فرخنده‌ : اِوا مگه‌ مي‌شه‌؟ پارة‌ تنته‌.
سيروس‌ : پاره‌اي‌ كه‌ از تن‌ كنده‌ شده‌ رفته‌، مث‌ يه‌ زخم‌.
فرخنده‌ : بپا سيروس‌! هر زخمي‌ التيام‌ نداره‌ ها.
سيروس‌ : (با خشم‌) مگه‌ خودت‌ غيرِ اين‌ مي‌كني‌؟ هر كدوم‌ مي‌رين‌ يه‌ بخشي‌ از وجود ما رو مي‌بَرين‌، يه‌ تكه‌اي‌ كه‌ كَنده‌ مي‌شه‌؛يه‌ زخم‌، كه‌ اگه‌ ترميم‌ هم‌ بشه‌ باز جاش‌ مي‌مونه‌. (با اشاره‌اي‌ مشخص‌ به‌ او) تازه‌ ... بعضي‌ تكه‌ها حكم‌ سلول‌هاي‌ مغز رودارن‌، از دست‌ بديم‌ ترميم‌ شدنش‌ با كرام‌الكاتبينه‌.
فرخنده‌ : هووَه‌ ... حالا انگار من‌ كي‌ هستم‌. در برابر خيلي‌ها كسي‌ نيستم‌ من‌.
سيروس‌ : خودت‌ رو دست‌ كم‌ نگير، اين‌قدري‌ هستي‌ كه‌ به‌ بهونة‌ بردن‌ شال‌ و كلاه‌ بافتني‌ واسه‌ بچه‌دهاتيا، تُو خونة‌ تموم‌پيرزناي‌ آبادياي‌ اين‌ دور و بر سر كشيدي‌، نَقل‌ و مَتل‌ و ضرب‌المثل‌هاشون‌ رو فيش‌ كردي‌ زدي‌ زير بغلت‌ آوردي‌.
فرخنده‌ : (با حسرت‌) اينم‌ از شعرهاي‌ نيمه‌تموم‌ بهمن‌ بود، مث‌ خودش‌ ... قصد داشت‌ چاپشون‌ كنه‌.
(مكث‌. سيروس‌ استكان‌ به‌ دست‌، برخاسته‌ از خوشة‌ كشمش‌هاي‌ آويخته‌ از سقف‌ چند دانه‌ مي‌چيند.)
سيروس‌ : كُنج‌ بهشته‌. بس‌ كه‌ آذوقه‌ اين‌جاست‌ سال‌ها هم‌ بيرون‌ نري‌ محتاج‌ نمي‌موني‌. (كشمشي‌ به‌ دهان‌ برده‌ و چاي‌ مي‌نوشد.)
فرخنده‌ : سيروس‌ ... تو هوشمند رو نمي‌شناسي‌؟
سيروس‌ : (پايش‌ به‌ پاية‌ كرسي‌ خورده‌، سكندري‌ مي‌رود و چايش‌ مي‌ريزد.) چه‌ته‌ تو هم‌ هي‌ هوشمند هوشمند مي‌كني‌؟ (با دلخوري‌استكان‌ را در سيني‌ مي‌كوبد.) نديد پديدي‌ يا مي‌خواي‌ دل‌ ما رو آب‌ كني‌؟
فرخنده‌ : خُل‌ نشو ديگه‌ ... مي‌خوام‌ بگم‌، مگه‌ مي‌شناسيش‌ كه‌ هي‌ اما و اگر تُو كار مي‌آري‌؟
سيروس‌ : من‌ چه‌ مي‌شناسم‌ ؟... اون‌وقتا ما با بچه‌هاي‌ محل‌ دمخور بوديم‌؛ نه‌ با ريش‌سفيداش‌!
فرخنده‌ : گم‌شو ... همچين‌ سن‌ و سالي‌ نداره‌ طفلك‌. همسن‌ بهمنه‌، فقط‌ هفت‌ سال‌ از تو بزرگتره‌.
سيروس‌ : اِ... (مچ‌گيري‌ مي‌كند.) حالا چرا با من‌ مقايسه‌ش‌ مي‌كني‌؟
فرخنده‌ : ها؟ (مكث‌ كوتاه‌) ابداً ... اينقدر با محبته‌ ...
سيروس‌ : مگه‌ ديده‌يش‌؟
فرخنده‌ : عكس‌ فرستاده‌ ...
سيروس‌ : (باتمسخر) عكس‌!؟
فرخنده‌ : ده‌ بار هم‌ بيش‌تر تلفني‌ ...
سيروس‌ : مي‌دوني‌ چيه‌؟ معامله‌اي‌ كه‌ خاله‌ خانباجي‌ها تُو سبزي‌فروشي‌ سر كوچه‌ جوش‌ بدن‌، نه‌ محل‌ِ اعتباره‌، نه‌ قابل‌ِ اعتماد.
فرخنده‌ : معامله‌ كدومه‌ ستون‌ِ مشاوره‌ اجتماعي‌؟ مامانت‌ با مادرش‌ سال‌هاست‌ دوره‌ دارن‌ ...
سيروس‌ : ببين‌ ...
فرخنده‌ : صحبت‌ كرده‌يم‌، نامه‌ نوشته‌، نامه‌ داده‌م‌، عكس‌ فرستاده‌ ...
سيروس‌ : تو هم‌ تا عكس‌ طرف‌ رو ديدي‌ آب‌ از لب‌ولوچه‌ت‌ سرازير شد!
فرخنده‌ : (با تغيُر) گيرم‌ كه‌ اين‌طور، به‌ كسي‌ چه‌ مربوط‌؟ (سكوت‌ طولاني‌.) نمي‌خوام‌ بگم‌ كشته‌ مردة‌ هميم‌، اما ...
سيروس‌ : اما مي‌خواي‌ با يه‌ عكس‌ تا آخر عمر زندگي‌ كني‌.
فرخنده‌ : اِوا، مي‌گم‌ مكاتبه‌ داشته‌يم‌. (مكث‌ كوتاه‌) عكس‌ عكس‌ ... مگه‌ عكس‌ چشه‌؟ (توجيه‌ مي‌تراشد.) تازه‌ ... شيرين‌ هم‌ باديدن‌ يك‌ نقش‌ شيفتة‌ خسرو پرويز شد.
سيروس‌ : ها ها ... (تلنگري‌ به‌ سر خود مي‌زند. با تاكيد) تو كه‌ سرجهازيت‌ اين‌جاته‌. اون‌ هم‌ كه‌ ... مرخصه‌!
فرخنده‌ :
دگرباره‌ چو شيرين‌ ديده‌ بركرددر آن‌ تمثال‌ روحاني‌ نظركرد
به‌ پرواز اندر آمد مرغ‌ جانش‌فرو بست‌ از سخن‌ گفتن‌زبانش‌سيروس‌ : تو هم‌ لنگة‌ عشق‌هاي‌ جاودانه‌، مرغ‌ِ جونت‌ ... (با سوت‌) به‌ پرواز اوندر آمد.
فرخنده‌ : اهوم‌. پس‌ فردا نه‌ پسون‌ فردا، يه‌ باي‌باي‌ پاي‌ِ پلة‌ هواپيما و ... يا بخت‌ و يا اقبال‌.
سيروس‌ : نشد هم‌ نشد.
فرخنده‌ : نيست‌ عشق‌هاي‌ اين‌جا جاودانه‌ن‌!؟
سيروس‌ : پس‌ برات‌ مهم‌ نيست‌ مث‌ من‌ بشي‌.
فرخنده‌ : ايواي‌ خدا نكنه‌. (مكث‌) مي‌خوام‌ بگم‌ ... ايشالا به‌ همين‌ زوديا نازي‌ هم‌ از خر شيطون‌ مي‌آد پايين‌ و ...
سيروس‌ : خر شيطون‌ نيست‌؛ مَركب‌ مراده‌! براي‌ تاختن‌ هم‌ يه‌ مانع‌ داره‌، كه‌ اون‌ هم‌ وكالت‌ فرستاده‌ با طي‌ِ تشريفات‌ قانوني‌ ازسر راهش‌ بردارم‌.
فرخنده‌ : نچ‌ نچ‌ ... (مكث‌) طفلي‌ نازي‌.
سيروس‌ : تو دلت‌ براي‌ او مي‌سوزه‌؟
فرخنده‌ : تو، بهرحال‌ مَردي‌.
سيروس‌ : يعني‌ چه‌؟ مگه‌ مرد احساس‌ نداره‌؟
فرخنده‌ : نه‌ اين‌كه‌ نداره‌، چرا. ولي‌ عاطفه‌ واحساسش‌ رو صرف‌ِ ... صرف‌ِ تغار ماست‌ مي‌كنه‌.
سيروس‌ : دُم‌ بريده‌، خوب‌ زبون‌ درآورده‌ي‌.
فرخنده‌ : شكر خدا زبونمون‌ از اول‌ هم‌ نقص‌ نداشت‌. (زير لب‌) نقصش‌ هم‌ در همينه‌؛ كه‌ به‌ كام‌ دركشيده‌ بِه‌.
سيروس‌ : اين‌ طور كه‌ پيداست‌ همين‌ مختصر عضله‌، با يك‌ چرخش‌ واضح‌ و صريح‌ هوشي‌خان‌ِ كپك‌ناك‌ رو از راه‌ بدر كرده‌!
فرخنده‌ : نه‌ قربون‌ يه‌ بار از اين‌ غلطا كرديم‌ براي‌ هفت‌ پشتمون‌ بسه‌.
سيروس‌ : هنوز هم‌ دير نيست‌.
فرخنده‌ : (به‌ فضاي‌ بيرون‌ مي‌نگرد.) چرا چرا، خيلي‌ ديره‌. (وسايل‌ را جمع‌ مي‌كند و چمدان‌ را مي‌بندد.) پاشو شب‌ شد. مامانم‌ رونمي‌شناسي‌؟ دلواپس‌ بشه‌ ...
سيروس‌ : تازه‌ صحبتمون‌ گل‌ انداخته‌ بود ... باشه‌، بماند فردا.
فرخنده‌ : قبول‌. فرداصبح‌ همگي‌ مي‌ريم‌ سرِ خاك‌ بهمن‌، توي‌ راه‌ بايد سير تا پياز رو برام‌ تعريف‌ كني‌.
سيروس‌ : نچ‌ حوصله‌ش‌ رو ندارم‌.
فرخنده‌ : اي‌ بدذات‌! يعني‌ ديگه‌ حوصلة‌ همكلامي‌ با ما رو نداري‌؟
سيروس‌ : چرا، اما بيشتر خواهان‌ شنيدنم‌.
فرخنده‌ : چي‌ مي‌خواي‌ بشنوي‌؟
(مكث‌ كوتاه‌)
سيروس‌ : يه‌ بار ديگه‌ ... يه‌ پيشنهاد، يه‌ سوآل‌، از اون‌ سوآل‌هاي‌ واضح‌ و صريح‌.
فرخنده‌ : (زير لب‌) هه‌، يا سخن‌ دانسته‌ گوي‌ اي‌ مرد بِخرد يا خموش‌.
سيروس‌ : اين‌جا، تُو همين‌ مملكت‌، موقعيت‌هاي‌ زيادي‌ برات‌ هست‌ و ... چشم‌هاي‌ مراقبي‌ ...
فرخنده‌ : بعله‌، اما نه‌ با نگاهي‌ پُر از عشق‌ و احترام‌. (به‌ نقطه‌اي‌ خيره‌ مي‌ماند.) موقعيت‌ موقعيت‌ ... موقعيت‌ شايستة‌ من‌ اون‌لات‌ عربده‌كش‌ ديوار به‌ ديوارمون‌ نبود كه‌ دختراي‌ محل‌ از ترسش‌ راه‌ كج‌ مي‌كردند.
سيروس‌ : نچ‌، نه‌. منظور ... منظور موقعيتيه‌ كه‌ ... كه‌ شيرين‌ داشت‌، فقط‌ اگه‌ مكنت‌ خسرو رو به‌ مسكنت‌ فرهاد ترجيح‌ نمي‌داد.
فرخنده‌ : هوم‌، سُكناي‌ دل‌ شيرين‌ عشق‌ بود، چه‌ در كوشك‌ خسرو و چه‌ در كلبة‌ فرهاد.
سيروس‌ : (با بي‌ صبري‌) خُب‌ ...!
فرخنده‌ : سرگشتگي‌ و آوارگي‌ امثال‌ شيرين‌ از ناچاريه‌، از فراق‌ِ عاشقي‌ مث‌ فرهاد.
سيروس‌ : از خودتون‌ بفرمايين‌ شيرين‌ خانوم‌ِ محقق‌ و متفكر!
(مكث‌)
فرخنده‌ : من‌ فرهادي‌ به‌ خود نديدم‌، درد اينه‌!
سيروس‌ : (با اشاره‌اي‌ به‌ خود) شايد نگاه‌ نمي‌كني‌!؟
فرخنده‌ : (با تبسمي‌ مادرانه‌) چرا، نگاه‌ مي‌كنم‌. فقط‌ پسرخاله‌م‌ رو مي‌بينم‌.
سيروس‌ : آها آها، خُب‌ ...؟
فرخنده‌ : اصول‌ دين‌ مي‌پرسي‌؟ پسرخاله‌م‌ پسرخاله‌مه‌؛ مي‌خوام‌ پسرخاله‌م‌ هم‌ باقي‌ بمونه‌، هيچ‌ هم‌ جايگزين‌ كس‌ ديگه‌ش‌نمي‌كنم‌.
سيروس‌ : (بي‌حوصله‌ چوب‌ الك‌ را برداشته‌ روي‌ كرسي‌ مي‌كوبد.) يك‌ كلام‌!؟
فرخنده‌ : مَخلص‌ كلام‌! من‌ جوياي‌ِ جايگاه‌ شايستة‌ خودمم‌ نه‌ جايگزيني‌ كسي‌ ديگه‌.
(مكث‌)
سيروس‌ : مي‌دوني‌ فرخنده‌؟ اين‌ اخلاقت‌ به‌ بهمن‌ رفته‌. برعكس‌ تو؛ من‌ اصلاً اهل‌ روشنفكربازي‌ و قلمبه‌گويياي‌ ماوراي‌ليسانس‌ نيستم‌ ... شماهايي‌ كه‌ وقتي‌ سرقوز مي‌افتين‌ ثابت‌ كنين‌ ماست‌ سياهه‌، چنان‌ صغرا كبرا به‌ خورد خلق‌الله‌مي‌دين‌ كه‌ جماعت‌ از دم‌ دچار كوررنگي‌ بشن‌؛ بگن‌ اِ اِ راست‌ مي‌گه‌ سياهه‌. (با تمسخر انگشت‌ در كاسه‌ي‌ ماست‌ زده‌، آن‌را بالا مي‌گيرد.) اصلاً سياهي‌ يعني‌ اين‌.
فرخنده‌ : كَرك‌ جان‌، تو حرف‌ حسابت‌ چيه‌؟
سيروس‌ : (سر چوب‌ الك‌ را زير چانة‌ او مي‌گذارد.) من‌ مي‌گم‌ يه‌ نه‌ بگو نُه‌ ماه‌ به‌ دل‌ نكش‌!
فرخنده‌ : خُب‌ من‌ هم‌ دارم‌ مي‌گم‌ نه‌.
سيروس‌ : به‌ من‌ نه‌.
فرخنده‌ : خُب‌ من‌ هم‌ به‌ تو مي‌گم‌ نه‌! (چوب‌ الك‌ را از دست‌ او بيرون‌ كشيده‌، با آن‌ بازي‌ مي‌كند.)
سيروس‌ : (پس‌ از مكثي‌ عصبي‌) بازيه‌؟
فرخنده‌ : زندگي‌ همه‌ش‌ بازيه‌، بازي‌ هم‌ فقط‌ دورة‌ بچگي‌ شيرينه‌.
سيروس‌ : هه‌، تو فولكلور فيش‌ مي‌كردي‌ يا فلسفه‌!؟ (مكث‌ كوتاه‌) اصلاً مي‌دوني‌ چيه‌؟ اگه‌ عزم‌ كنم‌ نري‌، نمي‌ري‌.
فرخنده‌ : وا، نكنه‌ خفه‌م‌ مي‌كني‌!؟
سيروس‌ : نه‌؛ خِفتت‌ رو مي‌گيرم‌. (از جيب‌ گذرنامه‌ را درآورده‌ و با دست‌ ديگر فندكش‌ را روشن‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : ديوونه‌ نشو ...
سيروس‌ : اين‌ هم‌ فيش‌ كن‌؛ چراغي‌ كه‌ به‌ خانه‌ رواست‌ به‌ مسجد حرومه‌! (شعله‌ را به‌ گذرنامه‌ نزديك‌ مي‌كند.)
فرخنده‌ : (با تحكم‌) سيروس‌ ...
(فرخنده‌ چوب‌ الك‌ را رها كرده‌ و آرام‌، اما با نگاهي‌ مسلط‌ جلو رفته‌ و دستش‌ را براي‌ پس‌ گرفتن‌ گذرنامه‌ دراز مي‌كند. مكث‌.سيروس‌ گذرنامه‌ و فندك‌ را رها مي‌كند. فرخنده‌ هر دو را از زمين‌ مي‌قاپد. فندك‌ را به‌ سوي‌ او مي‌گيرد. سيروس‌ روبرمي‌گرداند.)
سيروس‌ : اوني‌ كه‌ تُو همين‌ آب‌ و خاك‌ بهش‌ نياز هست‌ ... نه‌ اصلاً هر كي‌ دلي‌ رو به‌ بند كشيده‌ حقشه‌ ممنوع‌الخروج‌ بشه‌!
فرخنده‌ : اي‌ آقاجون‌ ... به‌ خاطر دلبستگي‌ مردم‌ رو به‌ بند نمي‌كشن‌ كه‌. (فندك‌ را در جيب‌ مي‌گذارد.)
سيروس‌ : تو خودت‌ خودت‌ رو به‌ بند كشيدي‌. تُو اين‌ دخمة‌ نمور، بس‌ كه‌ لاي‌ ترشي‌ و ليته‌ پلكيدي‌ بوشون‌ به‌ تنت‌ نشست‌ وهمين‌ كه‌ كورسوي‌ نوري‌ تابيد عبد و عبيد و مات‌ و متحيرش‌ شدي‌.
فرخنده‌ : بهمن‌ داداشي‌ يادم‌ داد برج‌ عاج‌نشين‌ نباشم‌. خو كردم‌ به‌ اين‌ زيرزمين‌ كه‌ هر گوشه‌ش‌ رنگ‌ روزي‌ از زندگي‌ وگذشته‌مو داره‌. اين‌ زيرزمين‌ برج‌ بلند منه‌.
سيروس‌ : و حالا ... (چمدان‌ را برداشته‌، بازي‌سازي‌ مي‌كند.) شاهزاده‌اي‌ آمده‌ بر خنگي‌ سوار، پوشيده‌ شولاي‌ زربفت‌ پر نگين‌ ونگار - تيزتك‌ تاخته‌ تا برجك‌ و بارو، در هماورد با دو صد لشكر جادو - ميان‌ بسته‌ بشكست‌ در دخمة‌ افسون‌، ديدبنشسته‌ محو سراب‌ دختر مفتون‌ - پيش‌ آمد سوار و سودايي‌ به‌ سر دارد، كه‌ بندِ دست‌ و بخت‌ دختر را به‌ چنگ‌ آرد -خيره‌ شد دختر به‌ آن‌ قامت‌ چون‌ خدنگ‌، بر باد رفت‌ سرابش‌ يكسره‌ بي‌درنگ‌ - يقين‌ كرد بدانست‌ كه‌ اين‌ هيبت‌هيولايي‌، به‌ نيرنگ‌ آراسته‌ ظاهري‌ اهورايي‌ - خلاصه‌ ... ببرد دختر را به‌ شهر قصرهاي‌ رنگينش‌، شهر چشمه‌ها وباغ‌ها؛ بستان‌ رياحينش‌ - اما چه‌ حاصل‌ كه‌ آب‌ چشمه‌ها خوني‌ست‌؟، چه‌ خوني‌؟ خون‌ خلق‌ سختكوش‌سرزمين‌هايي‌ست‌ - ديار آسيا كه‌ هيولا قرن‌ها سُمكوب‌ مي‌كرده‌، زاشك‌ و خون‌ ما سنگ‌ آسيابش‌ سيراب‌ مي‌كرده‌ -قصرهاي‌ باشكوه‌ شهر و بند بندِ آن‌ عمارت‌ها، از ملات‌ خاك‌ و خون‌ مُلك‌ ما شده‌ بر پا - چه‌ سِحري‌ بچه‌ها آري‌ چه‌افسوني‌!؟، چه‌ خيال‌ خامي‌؛ رويا و سراب‌ باژگوني‌ - كجا چشم‌ حقيقت‌بين‌ بينا داشت‌ پري‌ افسر، با دل‌ گريبان‌ چاك‌هرزه‌پوي‌ خيره‌سر - از چه‌ رو بنهاد مهر در كابين‌ چنين‌ خصمي‌، بشد مفتون‌ چنين‌ شاهي‌؛ مقهور چنين‌ ديو تبهكاري‌...؟
(مكث‌. فرخنده‌ در خود فرو رفته‌)
فرخنده‌ : (سر برمي‌دارد. با استغاثه‌) باز همون‌ دوراهي‌ ... نمي‌دونم‌. (مكث‌ كوتاه‌) سيروس‌!؟ (پرسشگرانه‌ به‌ او مي‌نگرد.)
سيروس‌ : اهوم‌؟ آره‌!
فرخنده‌ : (نفس‌ آسوده‌اي‌ مي‌كشد.) زنده‌ست‌ هنوز پژواك‌ اين‌ صدا، انگار ... انگار سرنوشت‌ منو پيش‌بيني‌ كرده‌.
سيروس‌ : شايد اين‌ قصه‌ تو رو سر عقل‌ بياره‌.
فرخنده‌ : (بالبخندي‌ مهرآميز نزديك‌ مي‌شود.) عاليه‌.
سيروس‌ : (با فخر و غرور سر فرود مي‌آورد.) ممنون‌.
فرخنده‌ : (متعجب‌) منظورت‌ چيه‌!؟
سيروس‌ : پري‌ِ جادو شده‌، قصه‌اي‌ براي‌ نوجوانان‌، كتاب‌مه‌.
فرخنده‌ : (يكه‌ مي‌خورد.) چاپ‌ كردي‌!؟ كتاب‌ تو!؟
سيروس‌ : اهوم‌. فعلاً تُو پخشه‌، چهار صباح‌ ديگه‌ روي‌ پيشخون‌!
فرخنده‌ : (روي‌ برمي‌گرداند.) بريم‌! هر چي‌ جمع‌ كردم‌ بسه‌.
سيروس‌ : يعني‌ تاثيرش‌ اينقدر آني‌ بود!!؟
فرخنده‌ : (با خشمي‌ فرو خورده‌) افسوس‌ نازي‌ رفت‌ و از اين‌ شاهكارت‌ بي‌خبر موند.
سيروس‌ : بره‌ گم‌شه‌ اُزگل‌ بي‌لياقت‌ ... چقدر نصيحتش‌ كردم‌، بماند. حالا من‌ هيچ‌، بهمن‌ هم‌ جاي‌ من‌ بود به‌ زور دَگَنك‌نمي‌تونست‌ حرف‌ تُو كلة‌ پربادش‌ فرو كنه‌.
فرخنده‌ : (با پوزخند) بهمن‌ با همه‌ نازنينش‌ يه‌ اشكال‌ جزيي‌ داشت‌. اون‌ هم‌ اين‌ بود كه‌ خيلي‌ قَدَر بود. تك‌ بود؛ عين‌ الماس‌،طوري‌ كه‌ به‌ خرده‌ شيشه‌هاي‌ بدلي‌ دور و برش‌ مجال‌ تابش‌ و تظاهر نمي‌داد ... بهمن‌ و خشونت‌!؟ بهمن‌ و زورگويي‌!؟هه‌، يك‌ نگاه‌ پرسنده‌ش‌ ذهن‌ عليل‌ت‌ رو وامي‌داشت‌ به‌ استدلال‌. (تحقيرآميز) خواهش‌ مي‌كنم‌ تو يكي‌ پا تُو كفش‌ بهمن‌نكن‌.
سيروس‌ : يعني‌ چه‌؟ يعني‌ من‌ خودم‌ فهم‌ و شعور ندارم‌، رفتار بهمن‌ رو قالب‌ مي‌زنم‌؟
فرخنده‌ : رفتارش‌!؟ هه‌، محال‌ ممكنه‌! بخواي‌ هم‌ نمي‌توني‌. تقليد بوقلمونه‌ از طاووس‌، مقايسه‌ خرمهره‌ست‌ با ياقوت‌! اما اين‌قصه‌ت‌، همون‌ شعر بهمنه‌، هر بند و هر واژه‌ش‌.
سيروس‌ : مزخرف‌ مي‌گي‌ ... ها ها، كو دليلت‌؟ كو مدرك‌؟
فرخنده‌ : (بريده‌هاي‌ مجله‌ را در چنگ‌ مي‌فشارد.) مدرك‌ از اين‌ مستندتر؟ هر نوسواد تازه‌ به‌ مكتب‌ رفته‌اي‌ فرق‌ اين‌ نثر رو با اون‌شعر مي‌فهمه‌. (مجله‌ها را گوشه‌اي‌ مي‌اندازد.) همين‌!؟... مصراع‌هاي‌ شعر بهمن‌ رو مسلسل‌ چيدي‌ كنار هم‌؛ شد قصه‌!؟بند بندِ اون‌ شعر رو من‌ از حفظم‌.
سيروس‌ : نه‌ اين‌ قصه‌ دَخلي‌ به‌ اون‌ شعر داره‌ و نه‌ من‌ ديني‌ به‌ بهمن‌.
فرخنده‌ : حقا كه‌ توي‌ غرقابي‌. اين‌ بار ناجي‌ت‌ كيه‌؟ هه‌ ... دروغ‌ ماست‌ نيست‌ به‌ سبيلت‌ بماسه‌!
سيروس‌ : (با دستپاچگي‌ دستي‌ بر دهان‌ مي‌كشد.) خودت‌ هم‌ عين‌ همين‌ كار رو با فيش‌ها مي‌كني‌.
فرخنده‌ : جدي‌!؟ (با خشم‌ چمدان‌ را گشوده‌، با دستي‌ پيراهن‌ سفيد را كنار زده‌ و با دست‌ ديگر بسته‌اي‌ فيش‌ تحقيق‌ جلوي‌ صورت‌ اومي‌گيرد.) نگاه‌ كن‌! عنوان‌ پژوهش‌، نام‌ محققش‌.
سيروس‌ : (دور شده‌ و خود را با روشن‌ كردن‌ گرامافون‌ سرگرم‌ مي‌كند. صداي‌ نامفهوم‌ و خش‌دار آهنگي‌ به‌ گوش‌ مي‌رسد.) منصرف‌ شوفرخنده‌، بمون‌! هم‌ ناشر آشنا سراغ‌ دارم‌ هم‌ پارتي‌ هم‌ پخش‌. اصلاً خودم‌ سرمايه‌گذاري‌ مي‌كنم‌، ها؟ سرمايه‌ش‌ از من‌؛برات‌ چاپشون‌ مي‌كنم‌.
فرخنده‌ : كاش‌ نمي‌اومدي‌ سيروس‌! حيف‌ ... مي‌تونستم‌ تصوير خوبي‌ ازت‌ با خودم‌ ببرم‌.
سيروس‌ : خُب‌ بمون‌ تا تصوير من‌ خوب‌ بمونه‌.
فرخنده‌ : (با تبسمي‌ تلخ‌) متاسفم‌.
سيروس‌ : (با قلدري‌) دِ از چي‌ مي‌ترسي‌ تو ...؟
فرخنده‌ : (ايستاده‌ با دستة‌ فيش‌ها در دستي‌ و پيراهن‌ سفيد در دست‌ ديگر. خيره‌ و مبهوت‌) بچه‌ بغل‌ دده‌ سياه‌ جيغ‌ مي‌كشيد، دده‌گفت‌ چه‌ته‌ جونم‌؟ گفت‌ مي‌ترسم‌. گفت‌ نترس‌ خودم‌ اين‌جام‌. بچه‌ گفت‌ همون‌ ... از خودِ تو مي‌ترسم‌!!
سيروس‌ : (ناگهان‌ با خشم‌ دستة‌ فيش‌ها را قاپيده‌ به‌ هوا مي‌پراكند.) نمي‌ذارم‌.
فرخنده‌ : (با تمسخر) طبل‌ تو خالي‌ ...
سيروس‌ : چموشي‌ نكن‌! (تهديدكنان‌ جلو مي‌آيد.) يا اين‌ كه‌ من‌ مي‌گم‌ يا هيچي‌.
فرخنده‌ : (عقب‌ مي‌رود.) بدترش‌ نكن‌.
سيروس‌ : به‌ زبون‌ خوش‌ گفتم‌ نمي‌ذارم‌.
فرخنده‌ : نمي‌توني‌.
سيروس‌ : مي‌بيني‌. (هجوم‌ مي‌آورد.)
فرخنده‌ : (پيراهن‌ سفيد را به‌ طرف‌ صورت‌ او پرتاب‌ مي‌كند.) دزد بي‌حيثيت‌.
سيروس‌ : (با خشم‌ پيراهن‌ را از جلوي‌ صورت‌ پس‌ مي‌زند.) كله‌خر پر مدعا.
(سيروس‌ با يك‌ خيز چوب‌ ماهيگيري‌ را برداشته‌ و با لبخندي‌ تهاجمي‌ نزديك‌ مي‌شود. فرخنده‌ بي‌دفاع‌ عقب‌ عقب‌ مي‌رود. دراولين‌ چرخش‌، چوب‌ ماهيگيري‌ به‌ چراغ‌ خورده‌، نور مي‌رود. سوزن‌ روي‌ خط‌ صفحه‌ افتاده‌ آوايي‌ تكرار مي‌شود، در حالي‌ كه‌صداي‌ زدوخورد و كشمكش‌ در تاريكي‌ شنيده‌ مي‌شود. صداي‌ جيغ‌ كوتاه‌ فرخنده‌ لحظه‌اي‌ بگوش‌ مي‌رسد. سپس‌ فقط‌ صداي‌گرامافون‌. لحظاتي‌ تاريكي‌ و بعد، دستي‌ فندك‌ را روشن‌ مي‌كند. نور خفيفي‌ مي‌آيد. فرخنده‌ فندك‌ در دست‌ به‌ چراغ‌ نگاه‌ مي‌كند.چمدان‌ واژگون‌ شده‌، اثاثيه‌ در اطراف‌ پراكنده‌اند و آويزهاي‌ خشكبار گسيخته‌ شده‌. سيروس‌ با موهاي‌ آشفته‌ روي‌ كرسي‌ نشسته‌است‌. فرخنده‌ افتان‌ و خيزان‌ به‌ سوي‌ خمره‌ رفته‌ شمع‌ را روشن‌ مي‌كند. نور بيشتر مي‌شود. سيروس‌ سوزن‌ را از روي‌ صفحه‌برمي‌دارد.)
سيروس‌ : فرخنده‌ ...
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (سكوت‌. به‌ سوي‌ پيراهن‌ سفيد رفته‌ و آن‌ را از زمين‌ برمي‌دارد. با دقت‌ به‌ لكه‌خوني‌ روي‌ آن‌ مي‌نگرد. مكث‌.سپس‌ به‌ سرعت‌ پيراهن‌ و ديگر وسايل‌ را در چمدان‌ مي‌گذارد.)
(سيروس‌ رو به‌ او مي‌چرخد.)
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (سكوت‌. به‌ آرامي‌ چند برگ‌ فيش‌ پراكنده‌ را جمع‌آوري‌ كرده‌ در چمدان‌ مي‌گذارد. به‌ نشانة‌ سكوت‌ يكبارديگر انگشت‌ جلوي‌ دهان‌ مي‌برد. ناگهان‌ از درد چهره‌ درهم‌ مي‌كشد. خوني‌ بودن‌ دهانش‌ را با دست‌ امتحان‌ مي‌كند و دنداني‌شكسته‌ را با دو انگشت‌ از گوشة‌ لب‌ برمي‌دارد و آن‌ را در كف‌ دست‌ بالا مي‌گيرد.)
(سيروس‌ در جاي‌ خود جابجا مي‌شود.)
فرخنده‌ : س‌س‌س‌س‌ ... (با تاكيد دندان‌ شكسته‌ را در چمدان‌ جا مي‌دهد و در آن‌ را مي‌بندد. مكث‌. به‌ آرامي‌ چمدان‌ را برداشته‌ و ازپله‌ها بالا مي‌رود. مكث‌. بر بلنداي‌ پله‌ها ايستاده‌ و رو به‌ زيرزمين‌، به‌ علامت‌ وداع‌ دستش‌ را به‌ اهتزاز درمي‌آورد. مكث‌. چمدان‌را در آستانة‌ در به‌ جا نهاده‌ و به‌ تندي‌ از نظر ناپديد مي‌شود.)
(سيروس‌ سيگاري‌ بر لب‌ مي‌گذارد. جيب‌هايش‌ را مي‌كاود. سپس‌ اطراف‌ را مي‌نگرد و چند برگة‌ فيش‌ را از زمين‌ برمي‌دارد، امافندك‌ را نمي‌يابد. متوجه‌ خمره‌ شده‌، به‌ سوي‌ آن‌ رفته‌ و در برابر آن‌ زانو مي‌زند. برگه‌اي‌ فيش‌ را با شعلة‌ شمع‌ آتش‌ زده‌ وسيگارش‌ را با كاغذ شعله‌ور مي‌گيراند و كاغذ را درون‌ خمره‌ مي‌اندازد. سپس‌ به‌ نقش‌ ديو روي‌ خمره‌ دقيق‌ مي‌شود. صداي‌هق‌هق‌ گرية‌ فرخنده‌ از بيرون‌ شنيده‌ مي‌شود. با كاهش‌ نور، با اولين‌ دودي‌ كه‌ سيروس‌ برمي‌آورد، شعلة‌ شمع‌ خاموش‌ مي‌شود.سپس‌ تاريكي‌ ...)
ـ پايان‌ ـ آذر 75 - اسفند 76
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 0:45  توسط سین سمج  | 

 

زمستان 66

نويسنده: محمد يعقوبي

صحنه اول: زمستان 66  كجا بودي؟

 ( صحنه خاموش است و صداهاي زير از باندهاي صداي صحنه به گوش مي‌رسد )

صداي مرد:  تو زمستان 66  كجا بودي؟                      

( پاسخي شنيده نمي‌شود. لحظه‌اي بعد:‌ )

صداي زن:‌  چي گفتي؟

ص مرد:  بيداري؟

ص زن:‌  داشت خواب‌م مي‌برد كه تو يه حرفي زدي.     

ص مرد: ‌ پرسيدم زمستان 1366 كجا بودي؟

ص زن:  زمستان كي؟

ص مرد:‌  بخواب.

ص زن:‌  نه، گفتي كي؟

ص مرد:‌  بخواب، فردا به‌ت مي‌گم.

ص زن:‌  نه، بگو.

ص مرد:  زمستان 66 كجا بودي؟

ص زن:‌  الان يادم نمي‌آد.

( كمي مكث )

ص زن:‌  چه‌طور مگه؟

ص مرد:‌  همين‌جا بودي؟

ص زن:  يادم نمي‌آد.

ص مرد:‌  يعني چه؟

ص زن:  خب، يادم نمي‌آد ديگه. چه‌طور؟

ص مرد:  ‌زمستان 66 بايد يادت بياد. با همه‌ي زمستان‌ها  فرق داشت. براي كسايي كه اين‌جـا بودند با همه‌ي زمستان‌ها فرق داشت. مخصوصا اسفند ماه.

ص زن‌:‌  يادم نمي‌آد كجا بودم. چرا فرق داشت؟

ص مرد:  كمي فكر كن يادت مي‌آد.

ص زن:‌  من خواب‌م  مي‌آد.

ص مرد:‌  من كه گفتم بخواب.

ص زن:‌  نمي‌خواي بگي چه فرقي داشت؟

ص مرد:  بگير بخواب.

ص زن:‌  اه! بگو چه فرقي داشت ديگه. چرا بايد يادم باشه زمستـان 66 كجا بودم؟ اگه نگي از كنجكاوي خواب‌م نمي‌بره. 

ص مرد:‌  موشك‌باران. 

ص زن: آها! آره. درست ئه. موشك‌باران. آره.

ص مرد: خب؟ كجا بودي؟

ص زن:  روز دوم با خانواده‌ام رفتيم شمال، يه ويلا اجاره كرديم…تو  كجا بودي؟

ص مرد:‌ همين‌جا. تا آخر موشك‌باران.

ص زن:‌ نه.

ص مرد: آره…تا آخر موشك‌باران. تهران خلوت شده بود. ديگه خبري از ترافيك نبود. خيابون‌ها خلوت. درباره‌ي خودتون بگو. از اون روزها چي يادت ئه؟

ص زن: داري چيزي مي‌نويسي؟

ص مرد:‌ آره.

ص زن:‌ من خواب‌م مي‌آد. باشه فردا با هم حرف بزنيم، باشه؟

ص مرد:‌ باشه.

ص زن: دوست‌ت دارم.

ص مرد:‌ من هم.

ص زن: فقط يه چيز مهمي رو از اون روزها به‌ت مي‌گم بقيه‌ش رو مي‌ذارم براي فردا.

ص مرد: بگو.

ص زن: اون روزها هر چيز كوچيك و بي‌اهميتي مي‌تونست من رو خوش‌حال كنه. بي‌مزه‌ترين جوك‌، ناچيزترين هديه.

( نور صحنه مي‌آيد.  صـحنه پر از كارتن‌هــاي چسب‌زده و طناب‌پيچ و خرت و پرت‌هــاي ديگر است. روي برخي كــارتن‌هـا  نوشته شده: شكستني. نـاهيد و مـادر تا پايان اين صـحنه كارشـان بيش‌تر  بازكـر دن كــارتن‌ها و گذاشتن اشياء در جاي مناسب است.  صداي خروس به گوش مي‌رسد. از اين پس هر از گاه صداي خروس به گوش مي‌رسد.)

مادر:‌ وا! يكي اين‌جا خروس داره.

ناهيد:‌ بيا. يك سال تمام وقت و بي‌وقت صداي اين جونور بيدارمون مي‌كنه.

مادر:‌  من صداي خروس رو خيلي دوست دارم. براي تو هم خوب ئه. باعث مي‌شه زود بيدار شي و تا لنگ ظهر نخوابي.

ناهيد:‌ ناصر…ناصر. برو بقيه وسايل رو هم بيار.

مادر:  مگه كارگرها رو فرستادي برن؟

ناهيد:‌ آره، خب. سه ساعت تمام شد. اگه بيش‌تر مي‌موندند پول بيش‌تري هم مي‌خواستند. وسايل سنگين رو آوردند ديگه. تلفن توي كدوم كارتن هست؟    

( مادر يكي از كارتن‌ها را نشان مي‌دهد. )

ناهيد:  ناصر، مگه با تو نيستم؟

مادر:‌ مي‌ره مي‌آره. بذار كمي استراحت كنه.

ناهيد:‌ اون وسايل رو كه نمي‌شه همون‌طور وسط حياط گذاشت مامان. پاشو ناصر.

( ناصر از اتاقي ديگر وارد صحنه مي‌شود. ناهيد تلفن را پيدا كرده دارد وصل مي‌كند.)

ناصر:‌ چرا كارگرها رو فرستادي برن؟ اگه يه ساعت ديگه كار مي‌كردند فوق‌ش هزار تومن بيش‌تر مي‌گرفتند.

ناهيد:  ووي! ووي!  اگـــه هزار تومن پول كمي ئه همين حــالا بده به خودم، من همه‌ي  اون وسايل رو مي‌آرم بالا.

مادر:‌ پسرم برو اون وسايل رو بيار بالا.

ناهيد:‌ شما اين‌جا چه‌كار مي‌كنين؟

مادر:‌ با مايي؟

ناهيد:‌ نه، با اين وسايل بدن سازي‌ام…( به ناصر ) مگه نگفتم اين‌ها رو بذار توي انباري.

ناصر:‌ مي‌خوام تمرين كنم.                      

ناهيد:  يك سال ئه كه فقط حرف‌ش رو مي‌زني.

ناصر:‌ مي‌خوام هر روز صبح روي بالكن تمرين كنم.

ناهيد:  روي بالكن من اجازه نمي‌دم.

ناصر:‌  مگه اجازه من دست تو ئه؟ اتاق‌م ئه. دل‌م مي‌خواد اون‌جا تمرين كنم.

ناهيد:‌ كي گفته اون اتاق تو ئه؟

ناصر:‌ من از همون اول گفتم اين اتاق رو مي‌خوام.

مادر:‌ پسرم، قرار شد من و تو توي اين اتاق باشيم.

ناصر:‌ بي‌خـود. من براي اين اتاق كلي نقشه كشيدم. مي‌خـوام صبح‌هـا روي بالكن تمرين كنم. مي‌خـوام تابستان‌ها روي بالكن پشه‌بند بزنم بخوابم.

ناهيد:  اتاق تو و مامان اين يكي ئه.

ناصر:  مگه به حرف تو  ئه؟

ناهيد:‌ ناصر، من خسته‌ام. اين‌قدر نرو توي اعصابم.

ناصر( در ميان حرف ناهيد ): به من چه كـه خسته‌اي. مگه مـا خسته نيستيم؟ جـوري حـرف مـي‌زنه انگـار فقط خودش كار كرده.

صداي زن:  اه، خيلي روزمـره است. مشكل اصلي نوشته‌هاي تو  اين ئه كـه خيلي روزمـره اسـت. بيا، به‌ت برخورد، آره؟

صداي مرد: نه.

صداي زن: آره.

مادر:‌ پسرم، حموم توي اون  اتاق ئه. هر وقت يكي بخواد بره حمام، مزاحم‌ت مي‌شه. مگه تو نمي‌خواي…

ناصر:  اشكالي نداره. من همان اتاق رو مي‌خوام.

ناهيد: بي‌خود براي اون اتاق نقشه نكش. برو وسايل اون پايين رو بيار.

ناصر:  تا تكليف اين اتاق روشن نشه من دست به هيچ چي نمي‌زنم.

مادر:‌ خب، توي اون اتاق ورزش كن عزيزم.

ناصر:‌ توي اون اتاق كه نمي‌شه ورزش كرد مامان. بوي گند عرق تن‌م مي‌پيچه توي اتاق.

ناهيد:‌ اصلا خونه كه جاي بدن سازي نيست. مي‌خواي ورزش كني برو باشگاه.

ناصر: اگه من جاي علي بودم تا حالا طلاق‌ت داده بودم.

مادر: ناصر!

ناهيد: پس كاش جاي اون بودي چون من از خدام ئه كه اون طلاق‌م بده.

مادر: پسرم، ما قبلا صحبت كرديم…

ناصر:‌ كسي با من صحبت نكرد.

ناهيد:‌ با مامان صحبت كردم.

ناصر: با من هم بايد صحبت مي‌كردي. ( به مادر ) كافي ئه كه فقط با شما صحبت كرده؟   

مادر:  ببين،‌ پسرم،‌ اون اتاق…

ناصر:  نه،‌ من مي‌خوام بدونم كافيه كه فقط با شما صحبت كرده؟

مادر:  خب،‌ نه؛ اما پسرم…

ناصر:‌  همين.

(‌ ناصر به آن اتاق مي‌رود و با يك كارتن برمي‌گردد و آن را در صحنه مي‌گذارد. )

ناهيد:‌  داري چه‌كار مي‌كني؟ به وسايل ما دست نزن. مگه با  تو نيستم؟ 

ناصر:‌  من قبلا گفتم اون اتاق رو مي‌خوام.

ناهيد:‌  من هم همين الان دارم به‌ت مي‌گم اون اتاق من ئه.

ناصر:  چرا؟

ناهيد:  براي اين‌كه دل‌م مي‌خواد.

ناصر:  اگه دل بخواهي ئه من هم مي‌گم اين اتاق من ئه.

ناهيد:  اين اتاق من ئه چون من بيش‌تر از همه پول گذاشتم براي رهن و اجاره اين‌جا. حالي‌ت شد؟

( ناصر كارتن ديگري را كه برداشته بود همان‌جا روي زمين مي‌گذارد و مي‌رود كاپشن خود را به تن مي‌كند. )

مادر:  كجا داري مي‌ري؟‌

( ناصر پاسخي نمي‌دهد. )

ناهيد:  مامان ازت پرسيد كجا داري مي‌ري؟

ناصر:‌  مستراح.

( ناصر به دست‌شويي مي‌رود.)     

مامان:  تو نبايد اون حرف رو مي‌زدي.

ناهيد:  ديدي كه مجبورم كرد مامان.

مادر:  حالا چي مي‌شه اون اتاق رو بدهي به‌ش؟

ناهيد:  يعني چه؟‌ چرا هميشه حرف، حرف اون باشه؟‌ همه‌ش تقصير تو ئه مامان. هر وقت قهر مي‌كنه، تو زود كوتاه مي‌آي.    

مادر:  آخه چرا شما سر هر چي با هم جر و بحث مي‌كنيد؟

صداي زن:  خيلي روزمره است.

( ناصر  مي‌آيد تو. )

ناصر:  مامان، من شب برنمي‌گردم.

مادر:  بيرون خيلي سرد ئه. نرو  بيرون.  

ناهيد:  كجا مي‌خواي بري؟

ناصر:  توي كارهاي من دخالت نكن. تو ديگه حق نداري توي كارهاي من فضولي كني. هر جا دل‌م بخواد مي‌رم،‌ هر وقت هم دل‌م بخواد برمي‌گردم.

ناهيد: برو گم شو. لوس گه.

صداي زن: باز هم فحاشي؟

ص مرد: اگه همه‌ش حرف‌هاي خوب خوب توي دهن‌شون بذارم تو خودت باورمي‌كني؟ آدم‌هايي كـه من مي‌شناسم اين‌طور هستند. من خيلي سعي كردم مودبانه بنويسم، اما اين جا ديگه خيلي ضروري بود. 

( ناصر از خانه بيرون مي‌رود. )

ناهيد: پول توي جيب‌ش بود؟

مادر: نمي‌دونم.

ناهيد: هميشه شنيديم زنها قهر مي‌كنن. توي خونه ما برعكس ئه، مردها قهر مي‌كنن.

مادر: تو بدجوري باهاش حرف زدي. واقعا خجالت نمي‌كشي!

ناهيد: چرا فقط من بايد ملاحظه‌ش رو بكنم؟ چرا اون ملاحظه من رو نمي‌كنه؟ من الان اعصاب‌م خورده مامان. من ازش بزرگ ترم، ديدي كه چه‌طور باهام حرف مي‌زد.

مادر: من از شما راضي نيستم. از هيچ كدوم تون راضي نيستم. چون با هم خوب رفتار نمي‌كنين. مدام به هم فحش مي‌دين. اصلا به هم احترام نمي‌ذارين. يه روز نشده كه با هم جر و بحث نكنين. همه‌ش بد و بيراه، بحث و دعوا. 

ناهيد: ناصر بايد از يكي حساب ببره. از تو كه حساب نمي‌بره. من بايد باهاش اين‌طور رفتار كنم كه از من حساب ببره.

مادر: تو ناهيد زبان‌ت خيلي تلخ ئه. مشكل تو اين ئه كه بلد نيستي به زبان خوش حرف بزني.

ناهيد: مگه اين همه سال كه تو به زبان خوش باهاش حرف زدي، نتيجه گرفتي؟

مادر: آره. اون به من احترام مي‌ذاره،‌ اما به تو نه. 

ناهيد:‌ به تو احترام مي‌ذاره؟ اگه احترام مي‌ذاشت، به‌ت مي‌گفت كجا داره مي‌ره.

مادر: شنيدي كـه اول‌ش گفت شـب برنمي‌گـرده. من ازش نپرسيدم، خـودش به‌م گفت. امـا همين‌كـه  تو ازش پرسيدي كجا مي‌خواد بره، جواب نداد.

ناهيد: تو مامان، پسرت رو لوس بار آوردي.

مادر: تو نمي‌دوني چه‌طـور با ديگران رفتار كني. با شوهـرت هـم همين‌طـور غلط رفتار كـردي كـه الان نيست كمك‌مون كنه.

ناهيد: ناصر رفت چون دنبال بهانه مي‌گشت كه بره. چون تنبل ئه. علي هم همين‌طور. هر دو تاشون تنبل اند. دو تاشون رو بايد بست به يه گاري.

مادر: شد يه بار قبول كني خودت هم مقصري.

ناهيد: مامان، به خدا خسته‌ام و اصلا حوصله اين حرف‌ها رو ندارم. اصلا حوصله ندارم.

مـادر: تو درست مثل پدرتي. انگار پدرت تو رو زاييده، نه من. اون هـم وقتي حـرف كم مـي‌آورد مـي‌گفت من خسته‌ام، حوصله ندارم.

( مادر و ناهيد در سكوت سرگرم كار هستند. )

صداي زن: آخي! مثل همه‌ي مادرها. تا وقتي بچه‌ها كوچك هستند مادر قدرت داره و بچه‌ها از هر چه مي‌ترسند به مادرشون پناه مي‌برند. وقتي غمگين هستند مادرشون رو مي‌خوان. مادر تكيه‌گاه اون‌ها ست. امـا وقتي بزرگ مي‌شن همه چي برعكس مي‌شه. اون‌هـا تكيه‌گاه مادر مي‌شن. اين از دست دادن قدرت مادر خيلي غم‌انگيز ئه.

( صداي زنگ تلفن. ناهيد گوشي را برمي‌دارد. )

ناهيد: الـو.

ناهيد: سلام. چه‌طوري؟

ناهيد: تو هميشه اولي.

ناهيد: نه بابا. هنوز خيلي شلوغ پلوغ ئه.

ناهيد: نه. مرسي.

ناهيد: نه بابا. كـارگـر  گرفتيم.

ناهيد: كجا ديديش؟

ناهيد: چه‌طور مگه؟

ناهيد: مطمئني علي بود؟

ناهيد: زنه قيافه‌ش چه‌طور بود؟

ناهيد: تو مطمئني علي بود ديگه؟

ناهيد: چرا.  سه روز ئه ازش خبر ندارم.

ناهيد: مي‌خوام ازش جدا شم.

ناهيد: ديگـه خسته شدم مهتاب. اين دفعه نذاشتم اون شروع كنه هر چي دل‌ش مي‌خواد بگه بعد قهر كنه بره. به‌ش گفتم ديگه نمي‌خوام ببينم‌ت. هر چي حرف توي دل‌م جمع كرده بودم به‌ش گفتم.

مادر: حالا حتما بايد اين‌ها رو براي هر كي تعريف كني؟

ناهيد: اتفاقا قبل از اثاث‌كشي گفتم كه امتحان‌ش كنم.  اگـه مـرد  بود با همـه‌ي حرف‌هام بايد مـي‌اومـد توي اثاث‌كشي كمك‌مون مـي‌كـرد. دارم از خسته‌گـي مي‌ميرم. اين كارها رو اون بايد مي‌كرد، نه من.

ناهيد: نه نزده.

ناهيد: فقط منتظرم تلفن كنه. حرف‌هام رو آماده دارم.

ناهيد: نه. ديگه تصميم خودم رو گرفته‌ام. بايد از هم جدا شيم. من ديگه نمي‌تونم بيش‌تر از اين با  آدمي زندگي كنم كه اصلا يه ذره هم من رو نمي‌فهمه.

ناهيد: اين دفعه كـه داشت مي‌رفت من هم داد زدم برو گم شو، ديگه هم برنگرد. واقعا هم از خدام ئه كـه ديگـه برنگـرده، مگه اين‌كه براي طلاق دادن‌م برگرده.

ناهيد: به‌خدا حالا مي‌بيني.

ناهيد: خداحافظ.

( ناهيد گوشي تلفن را مي‌گذارد و شروع مي‌كند به ادامه‌ي كار. امـا پيدا ست كـه فكرش جاي ديگري هست)

ص زن: خب من اين گفت‌وگوي تلفني ناهيد رو دوست ندارم.

ص مرد: چرا؟

ص زن: چراش رو نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه خوش‌م نمي‌آد.

ص مرد: ‌ وقتي اولين موشك رو زدند تو كجا بودي؟

ص زن: ‌  من و مادرم رفته بوديم خريد لباس عيد.

ص مرد: ‌ صداي انفجار موشك خيلي قوي‌تر از بمب بود. وقتي صدا رو شنيدين فكر كردين صداي چي ئه؟

ص زن:‌ مادرم فكر مي‌كـرد صداي رعد و برق ئه. آره، داره يادم  مي‌آد.  مـامان  فكـر مي‌كرد صداي رعـد و برق ئه،‌ اما من گفتم به گمونم يه جايي بمب گذاشتند. آخه اگه يادت باشه اون روزها بمب هم مي‌ذاشتند. آره، خوب يادم ئه من فكر مي‌كردم بمب گذاشتند. كاملا هم مطمئن بودم كه دور و بر ما هست، از بس كه صداي  انفجار نزديك بود. آره. ما رفتيم خريدمون رو كرديم، اصلا انگار نه انگار اتفاقي افتاده. اما دومين موشك رو كه زدند فكر كرديم  پس بمباران هوايي ئه. من و مامان توي اتوبوس بوديم. اون موقع هنوز توي اتوبوس‌ها خانم‌ها و آقايون از هم جدا نبودند. چهره  مردهـا و  زن‌ها الان توي ذهن‌م ئه. همه نگران از اين‌كه باز جنگ به شهرها كشيده شده. اما من يادم ئه كه خوش‌حال بودم، چون اميدوار بودم مدرسه تعطيل مي‌شه.

مادر: به اون چه ربطي داره كه مسائل خصوصي زندگي‌ت رو به‌ش مي‌گي؟

ناهيد: تنها آدمي ئه كه مي‌تونم باهاش درد دل كنم.

مادر: اون رفيق خوبي نيست. خيرت رو نمي‌خواد. داره از حسودي مي‌ميره كه شوهرت هنوز باهات ئه.

ناهيد: مهتاب مي‌گه علي رو ديروز توي خيابون ديده كه يه زن هم توي ماشينش نشسته بود.

مادر: دروغ مي‌گه. خودش نتونسته شوهرش رو نگرداره ديگه چش ديدن زن‌هاي ديگه رو نداره كه شوهرشون باهاشونن.

ناهيد: براي چي الكي از علي دفاع مي‌كني؟

مامان:‌ اصلا زني كه نتونه شوهرش رو نيگرداره حق‌ش ئه كه همين بلا سرش بياد.

ناهيد: مامان،‌ هيچ چي نمي‌شه به‌ت گفت. تو فقط بلدي روي زخم آدم نمك بپاشي.

مادر: حرف حق تلخ ئه ديگه. شوهرداري هنر مي‌خواد خانوم.

ناهيد: آره، تو هنرش رو داشتي. كاري كردي كه بابا دق كرد.

مادر:‌ وا! چرا از خودت حرف درمي‌آري؟ اون سكته كرد.

ناهيد: خب، چرا سكته كرد؟ يه آدم سالم چرا يهو بايد بيفته بميره؟ دليل سكته‌ش شما بودي خـانوم. اين هم حرف حق. تلخ ئه، نه؟

( صداي انفجار )

مادر: يا امام حسين. صداي چي بود؟

ناهيد:‌ فكر كنم باز يه جايي بمب گذاشتند.

 (‌ صحنه خاموش مي‌شود. )

ص زن: ادامه‌ش؟

ص مرد: هنوز ننوشته‌م. ريتم‌ش چه‌طور ئه؟

ص زن: بد نيست.

ص مرد: پس خوب هم نيست؟

ص زن: آره خوب هم نيست.

ص مرد: هيچ چيزي از اون روزها يادت نيومده برام تعريف كني؟

ص زن:   چرا. يادم اومد راديو و  تلويزيون روز اول هيچ اشـاره‌اي به مـوشـك‌باران نكـردند. بابام راديوي خارج رو گرفت كه بفهمه چه خبر ئه. ميترا  گريه مي‌كرد مي‌گفت بريم بيرون از شهر. ماشين‌مون خراب بود. مامان زنگ زد يه تاكسي اومد دنبال مون رفتيم پارك ارم. تا دير وقت اون‌جا توي سرما مـي‌لرزيديم. بابا گفت ديگـه برگـرديم خونه. ميترا مـي‌گفت بريم توي يه هتل بخوابيم. بابا گفت مي‌ريم خونه. هيچ جاي ديگـه نه. تازه رسيده بوديم خونه كه باز يه جاي ديگـه مـوشك خورد.  بابا  باز  رفت سراغ راديو. من  راديو ضبط رو ازش گرفتم، توي ضبط  يه  نوار  گذاشتم  و شروع كردم به رقصيدن. بابا پا شد بغل‌م كرد با هم  رقصيديم.  بعد مامان  و ميترا هم پا شدند. قيافه‌ي ميترا خوب توي ذهن‌م ئه، صورت‌ش خيس اشـك بود و داشـت مي‌رقصيد. ما خيلي رقصيديم  و من در تمام  مدت رقص  نگران شيشه پنجره بودم. توي ذهن‌م مجسـم مـي‌كردم شيشه‌هـا خورد مي‌شه مي‌ره توي چشم‌مون و تن‌مون رو پاره پاره مي‌كنه. من هنوز هم از پنجره مي‌ترسـم. آره، ما كلي رقصيديم و بعد مي‌دوني رفتيم كجا خوابيديم؟ زير ميز آشپزخونه. آره،‌ به خدا. يه ميز سنگي داشتيم، چهارتايي‌مون  چپيديم زير اون ميز. من كنار بابا خوابيدم. اين‌قدر خوش‌حال بـودم كنار بابام خوابيدم.  

 

 

صحنه دوم: خدايا شكرت!

( صحنه خلوت‌تر شده، اما هنوز تعداد كارتن‌هاي بسته‌بندي شده چشم‌گير است. مادر دارد تلفن مي‌كند. ناهيد با تلويزيون ورمي‌رود. )

ناهيد:‌  چه‌ت ئه؟ چرا صدات در  نمي‌آد؟

مادر:‌  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين تلويزيون‌م.  چه قدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا  دارند وسايل رو مي‌آرن بالا مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش در نمي‌آد.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارند.

( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

ص زن:  روز اول موشك‌بار ان اين‌جوري نبود كـه. مـردم فكر مي‌كردند بمباران ئه. سردرنمي‌آورديم چرا ضدهوايي‌ها كار نمي‌كنن. صداي آژير خطر هم نمي‌اومد. يادت رفته؟ هر وقت صداي انفجار مي‌اومد همه‌ي مردم برق‌ها رو خاموش مي‌كردند.

 ( موقعيت قبل يك بار ديگر مطابق نظر زن نويسنده ديده مي‌شود. اين بار لامپ اتاق خاموش است و فقط نور تلويزيون اتاق را روشن كرده است. مادر دارد تلفن مي‌كند. ناهيد با تلويزيون ورمي‌رود.)

ناهيد:‌  چه‌ت ئه؟ چرا صدات در  نمي‌آد؟

مادر:‌  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين تلويزيون‌م. چه‌قـدر به ناصر گفتم وقتي كارگرهـا دارند وسايل رو بالا مي‌آرن مواظب باش. معلوم نيست تلويزيون رو به كجا زدند كه صداش درنمي‌آد.

مادر: نور تلويزيون از پنجره مي‌زنه بيرون ناهيد. مگه نمي‌گن همه‌ي نورها بايد خاموش باشه.

ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارن.

( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

مادر:‌  خدايا شكرت! 

( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن مي‌رود. صداي زن نويسنده روي تصوير ناهيد )

ص زن:  خدايا شكرت؟ يعني چه خدايا شكرت؟

ص مرد:  ما هر بار كه صداي انفجار مي‌شنيديم خوش‌حال مي‌شديم. خوش‌حال از اين‌كه روي سر ما نيفتاد. ديگران رو نمـي‌دونم، امـا من  كمي بعد از خوش‌حالي به شدت افسرده مي‌شدم. وقتي فكر مـي‌كـردم كسان ديگري زير آوار مرده‌اند. چند بچه مـرده‌اند. كسايي با يك دنيا اميد و آرزو مـرده‌اند. يه بار توي خيابون ديدم كـه يه لـودر اجسـاد رو از زير آوار بيرون مـي‌كشيد. ديگـه از  ترس هيچ كاري نمي‌تونستم بكنم. هـر لحظه انتظـار داشتم يه مـوشك بالاي سرم پايين بياد. يه شب داشتم حمام  مي‌كردم صداي انفجاري شنيدم، گـريه‌ام گـرفت. من گريه كـردم.  از اين‌كـه وضعي  پيش نيومد  لخت مادرزاد زير آوار جسدم رو پيدا كنند خيلي خوش‌حال بودم. خودم رو مجسم مي‌كردم، جسدم رو، با تن صابوني، ليف به دست‌، زير آوار.

ص زن:‌  اين رو كـه گفتي يادم  اومـد يه موشك  هـم خورده بود بغل يه حمـام زنانه، فرداش ‌مـردم به شوخي مي‌گفتند:  جنگ جنگ تا پيروزي / صدام بزن جاي ديروزي.

ناهيد: تلويزيون رو گرفتم طرف ديوار مامان جان! نگاه كن بعد حرف بزن.

مادر:‌  دايي‌اين‌ها گوشي رو برنمي‌دارن.

 ( صداي انفجار )

مادر:  يا فاطمه زهرا.

ناهيد:  اين خيلي نزديك بود.

مادر:‌  خدايا شكرت!

ناهيد: مامان! مي‌دوني الان چند نفر مردند؟ اون‌وقت مي‌گي خدايا شكرت!

مادر: خدا مرگ‌م بده. راست مي‌گي؟ استغفرالله اتوب عليه. العفو! العفو! العفو!

 ( صداي زنگ تلفن. ناهيد به سمت تلفن مي‌رود. )

ناهيد:  الو…الو؟…الو؟…الو؟…( گوشي را مي‌گذارد ) فكر كنم علي ئه. هر بار كه جايي رو زدند، تلفن مي‌زنه مطمئن بشه زنده‌ايم. آره، علي ئه. اين‌قدر هم مغرور ئه كه حرف نمي‌زنه.

مادر: ببين! بعد تو قدر همچين مردي رو نمي‌دوني. الان چه قدر خوب بود اگه اين‌جا پيش‌مون بود.

ناهيد: خيلي خب مامان از فرصت استفاده نكن نصيحت‌م كني.

مادر: خدا ازت نگذره ناهيد!

ناهيد: مامان!

مادر: مرض مامان! مردهاي خونه‌مون رو آواره‌ي خيابون كردي تو.

ناهيد: به‌خدا مامان! يك كلمه ديگه بگي از اين در مي‌زنم مي‌رم خودم رو گم و گور مي‌كنم همه‌تون از دست‌م راحت بشين.

( كارتن‌ها را وارسي مي‌كند. )

ناهيد: اين چراغ قوه كجا ست؟

مادر:‌ نمي‌دونم.

ناهيد: اصلا تعجب نمي‌كنم بدوني كجا ست، ولي براي اين‌كه من رو اذيت كني بگي نمي‌دوني. ( همچنان كارتن‌ها را وارسي مي‌كند. در يك كارتن پيداش مي‌كند. ) سلام. تو اين جايي؟ پس چرا صدات در نمي‌آد عزيزم؟ ( چراغ‌ قوه را روشن مي‌كند. )

مادر: نورش رو بگير طرف زمين ناهيد!

ناهيد: حالا با هم بگرديم ضبط رو پيدا كنيم.

مادر: خودت تنهايي بگرد. به من چه.

ناهيد: با اين چراغ قوه بودم نه با شما. مي‌دونم از شما خيري به من نمي‌رسه.

مادر: ناصر جان! ناصر پسرم تو رو خدا زنگ برن مادرت فدات بشه الهي. تو رو خدا زنگ بزن خيال‌م رو راحت كن پسرم. ناصر جان هر جا هستي خدا حفظ‌ت كنه.

( صداي زنگ تلفن )

ناهيد:‌  الو!

ناهيد: هيچ معلومه تو كجايي؟ چرا زودتر تلفن نكردي؟

مامان: ناصر ئه؟

ناهيد: عقل‌ت نمي‌رسه ما نگران‌يم؟

مادر:‌  گـوشي رو بده به من ناهيد. گـوشي رو... ( گـوشي را مي‌گيرد )  الـو! خدا رو شكر. خدا رو صد هزار مرتبه شكر. پسرم تو كجايي؟

مادر: چرا زودتر تلفن نكردي؟ همين الان بيا خونه. من مي‌ترسم.

مادر: ناهيد! ناصر مي‌گه ما بريم بيرون!

ناهيد:‌  اين‌جا كه امنيت‌ش بيش‌تر از بيرون  ئه مامان. به حرف‌هاي چرند  اون بچه چرا گوش مي‌دي؟

مادر: ‌ اين‌جا  كه امنيت‌ش بيش‌تر از بيرون ئه ناصر.

مادر: اگه  نياي فكرم  همه‌ش  پيش تو ئه. عزيزم،‌ بيا اين‌جا. من تنهام.

مادر: اين حرف‌هاي مزخرف چي ئه مي‌زني؟ بيا اين‌جا! ما تنهاييم. خواهش مي‌كنم.  

ناهيد:‌  چي چي رو خواهش مي‌كنم مامان؟! ( گوشي را مي‌گيرد ) تو خجالت نمي‌كشي؟! تو مثلا مـرد  اين خونه‌اي. الان بايد اين‌جا باشي.

مادر:  گـوشـي رو  بده  به من. ( گـوشـي را  مـي‌گيرد )  پسرم، همين  الان  بيا  اين‌جـا. من خيلي  مـي‌ترسـم.

مادر: بيرون سرد ئه. من حال‌م بد مي‌شه.

مادر: قول بده. به‌م قول بده.

مادر: نه. قسم بخور.

مادر: نه. تا وقتي  برنگشتي، هر جا رو كه زدند فوري بايد به‌م تلفن كني.

مادر: خدا پشت و پناه‌ت.      

( گوشي را مي‌گذارد. بلافاصله صداي تلفن. )

مادر:‌  الــو؟

مادر: سـلام داداش. چند دقيقه پيش زنگ زدم گـوشـي رو برنمي‌داشتين.

مادر: آره داداش. شماها الان كجايين؟

مادر: ناهيد! دايي‌اين‌ها رفته‌اند بيرون شهر. مي‌گه ما هم بريم پيش‌شون.

ناهيد:‌  نه مـامان. من جرات نمي‌كنم پام رو توي خيابون بذارم.

مادر:‌ داداش،‌ ما نمي‌تونيم بيايم. ناصر و علي هنوز نيومده‌اند. وسايل‌مون رو هم هنوز از توي كارتن‌ها درنياورديم. اين‌جا نشسته‌ايم توي تاريكي.  

ناهيد:‌  مامان،‌ بپرس كجاها رو زدند.

مادر:‌   هر جا كه هستين خدا حفظ‌تون كنه.    

ناهيد:  مامان، بپرس كجاها رو بمباران كردند.

مادر:‌   داداش، كجاها رو بمباران كردند؟

مادر: خدا  لعنت شون كنه به حق علـي.

مادر: باشه داداش.

مادر: قربان‌ت داداش. خدا پشت و پناه‌ت. ( گـوشي را مي‌گـذارد )

مادر: يكي‌ش خورده طرف‌هاي بيست پنج شهريور. مـا كه اون طرف‌هـا كسي رو نداريم؟

ناهيد:  نه.

مادر:  خدا رو شكر.

ناهيد: باز هم كه اين جمله رو تكرار كردي مامان!

مادر: آخ! غلط كردم.  

ناهيد:‌  اين راديو ضبط توي كدوم كارتن ئه مامان؟

مادر:  نمي‌دونم.

ناهيد: مامان جان! طاهره خانوم! خودت گذاشتي‌ش توي كارتن.  آخه چرا يادت نيست توي كدوم‌شون گذاشتي؟

مادر: اه! يادم نيست ديگه! تو چه‌قدر غر مي زني!

( ناهيد  همچنان براي پيدا كردن راديو ضبط كارتن‌ها را  وارسي مي‌كند. )

صداي زن:  يادم ئه مادرم مي‌گفت وقتي آدم مي‌ترسه فوري بايد بره دست‌شويي، براي اين‌كه كليه‌ها بايد كار كنن. همه‌ي ما رو مجبور كرد بريم دست‌شويي. بابام مي‌گفت من دست‌شويي ندارم. ( مي‌خندد. ) مادرم هلش داد توي دست‌شويي كه سعي خودت رو بكن.

( ناهيد از داخل يكي از كارتن‌ها آلبوم‌هاي عكس‌ خودشان را پيدا مي‌كند. جست‌وجو براي پيدا كردن ضبط صوت گويي يادش مي‌رود. سرگرم تماشاي آلبوم عكسي  مي‌شود كه از يك كارتن بيرون آورده است. چراغ قوه كمي پت پت مي‌كند.)

ناهيد: خيلي خب. خيلي خب.

مادر:‌  چي مي‌گي تو؟

ناهيد:  با اين چراغ‌قوه‌ام.

مادر:  ناهيد! مي‌شه لااقل توي همچين وضعيتي دست از اين مسخره بازي‌هات برداري. يعني چي هي با وسايل حرف مي‌زني؟

ناهيد:  اين عكس‌هـا رو كه نگاه مي‌كنم تازه مي‌فهمم توي اين دو سال چي به سـرم اومده. توي همين دو هفته چهار كيلو لاغر شدم. الان پنجاه و يك كيلو هستم. اول ازدواج شصت كيلو بودم. خوب يادم ئه.

مادر:  از بس كه حرص و جوش مي‌زني.  از بس كه بد اخلاق و پر توقعي.  

ناهيد:  اين‌ها رو نگفتم كه تو باز شروع كني مامان.

صداي زن:  چي ئه؟ داري انتقام مي‌گيري؟

صداي مرد: ‌ من دوست‌ت  دارم.

ص زن:‌  آره،‌ دارم مي‌بينم چه‌قدر دوست‌م داري.

ص مرد:  اين شخصيت ربطي به تو نداره.

ص زن:  خودتي.

ص مرد:‌  چي؟

ص زن:  واضح‌تر بگم؟ خر خودتي.

ناهيد: كيلو لاغر شدم. الان پنجاه و يك كيلو هستم. اول ازدواج شصت كيلو بودم. خوب يادم ئه.

مادر: از بس كه حرص و جوش ميزني. از بس كه بد اخلاق و پر توقعي.

ناهيد: اين‌ها رو نگفتم كه تو باز شروع كني مامان.

مادر: تو شوهر بد نديدي. مردهاي ديگه رو ببين، اون‌وقت مي‌فهمي كه علي چه مرد خوبي ئه.

ناهيد:  آره، چه مرد خوبي. توي اين وضع تنهامون گذاشته قهر كرده، اون‌وقت مرد خوبي ئه؟

مادر:‌  تقصير خودت ئه كـه اون قهر كرده. تو اصلا بلد نيستي با آدم خوب حرف بزني. همين الان چي مي‌شد با برادرت با لحن بهتري حرف مي‌زدي؟

ناهيد:‌ مامان، بس كن. حوصله ندارم.

مادر: اين‌قدر غر ميزني كه علي هم مجبور مي‌شه جواب بده. اگـه شـوهـرت باهات بدرفتاري مي‌كنه تقصير خودت ئه. چون بلد نيستي خرش كني.

ناهيد:  (‌ با بغض ): خدايا، باز هم  حرف‌هاي تكراري. از دست  همه‌تون خسته شده‌ام.( آلبوم را پرت مي‌كند. )

مادر: وا! من اگه حرفي زدم براي اين ئه كه خير و صلاح تو رو مي‌خوام.

ناهيد: اگه مادري بودي كه خير و صلاح بچه‌ش رو مي‌خواد مي‌زدي توي دهن‌م مي‌گفتي حق نداري اين‌قدر زود ازدواج كني؟

مادر: همچين هم زود ازدواج نكردي. اين‌قدر  هم نمك‌نشناس نباش. شوهرت آدم خوبي ئه. مردها همه‌شون بچه‌ن. زن اگه زن باشه مي‌تونه شوهرش رو  همون‌جور كه دل‌ش مي‌خواد تربيت‌ كنه.

ناهيد: اون‌وقتي كه داشت تربيت مي‌شد مادرش بالا سرش بود. اگه من بالا سرش بودم كه نمي‌ذاشتم اين‌جورلوس بار بياد.

مادر: اي خدا! تو رو به بزرگي‌ت قسم يه پسر به اين دخترم بده مي‌خوام ببينم موقع تربيت‌ش چه غلطي مي‌خواد بكنه.

ناهيد: اولا من گه بخورم بخوام بچه‌دار بشم ولي اگر هم غلط زيادي كردم بچه‌دار شدم جوري تربيت‌ش مي‌كنم كه بعدها زن‌ش توي دل‌ش به‌م فحش نده. 

مادر: به جاي اين‌كه توي دل‌ت به مادر شوهرت فحش بدي همت كن شوهرت رو مطابق پسند خودت تربيت‌ش كن. مردها دو بار تربيت مي‌شن. يه بار مادرهاشون تربيت‌شون مي‌كنن يه بار  هم بايد زن‌هاشون تربيت‌شون كنن.

ناهيد: ولي من يه مرد كاملي مي‌خواستم كه لازم نباشه خودم تربيت‌ش كنم. يه مرد خودساخته كه بتونم به‌ش تكيه كنم.

مادر: بيا فشارم رو بگير؟ 

ناهيد: توي اين شلوغي حالا فشار‌سنج رو از كجا پيدا كنم؟

مادر: اين‌جا پيش خودم ئه.

( ناهيد فشار مادرش را مي‌گيرد. )

مادر: چند ئه؟

ناهيد ( با چراغ قوه نگاه مي‌كند. چراغ‌قوه پت پت مي‌كند. ): 15 روي 10. بفرما. حالا هي غر بزن. هي غر بزن. اين قدر  غر بزن كه فشارت هي بره بالا.

مادر: ناهيد من غر مي‌زنم يا تو!؟ كي از وقتي كه پامون رو گذاشتيم توي اين خونه داره مثل سگ پاچه مي‌گيره؟

ناهيد: به خدا منظوري ندارم. داد مي‌زنم بلافاصله پشيمون مي‌شم. آخه مردهاي خونه‌مون خيلي لوسن مامان!

مادر: بيا اين‌جا ببينم. بيا اين‌جا ببينم. ( بغل‌ش مي‌كند. )

ناهيد( خودش را لوس مي‌كند. ): باتري چراغ قوه تموم شد مامان!

مادر: فداي سرت كه تموم شد.

ناهيد: دل‌م نمي‌خواست تموم بشه.

مادر: شمع كه داريم. الان مي‌رم پيداش مي‌كنم.

ناهيد: نه نرو. تو رو خدا من رو سفت بغل كن مامان. 

مادر: آخي! عزيزم. خوشگل من! ببين الان عين بچگي‌هات شدي. پيش علي هم مثل الان‌ت باش. عين بچگي‌هات. هر وقت رفتاري مي‌كني كه بلافاصله پشيمون مي‌شي صاف و صادق بگو.

ناهيد: اگه هر بار بخوام عذرخواهي كنم پررو مي‌شه مامان. به خدا پررو مي‌شه. لوس‌تر از ايني كه هست مي‌شه.

مادر: چرا متوجه نيستي چي به‌ت گفتم؟ مردها بچه‌ن. شصت سال شون هم بشه بچه‌ن. شكننده‌ن. هارت و پورت‌شون رو نگاه نكن. اين‌قدر راحت مي‌شه خرشون كرد. فقط بايد راه‌ش رو ياد بگيري دخترم.

ناهيد: پس چرا تو بلد نبودي مامان جان!

مادر: چرت و پرت نگو. خيلي هم خوب بلد بودم. بابات سكته كرد. اگه اين حرف‌ت شوخي ئه شوخي خوبي نيست.

ناهيد: اصلا هم شوخي نيست.

مادر: اصلا شوخي خوبي نيست. من و بابات هيچ‌وقت مشكل مهمي با هم نداشتيم. 

ناهيد:‌ مامان، يه چيزي ازت بپرسم راست‌ش رو به‌م  مي‌گي؟

مادر: معلوم ئه كه مي‌گم.

ناهيد:‌ تو اصلا من رو دوست داري مامان؟

مادر: وا! اين چه حرفي ئه؟ معلوم ئه كه دوست‌ت دارم. تو دختر مني.

ناهيد: من هـر وقت  بختك مي‌شم  خواب مي‌بينم تو با يه كارد آشپزخونه داري مي‌آي سـرم  رو ببري.    

مادر: وا! خاك عالم!

ناهيد: هميشه هم مي‌دونم دارم خواب مي‌بينم، اما نمي‌تونم بيدار شم. سعي مي‌كنم علي رو  بيدار كنم،‌ اما علي بيدار نمي‌شه. سعي مي‌كنم پا شم،‌ اما نمي‌تونم.  تو مي‌آي بالاي سـرم، همين‌كـه  كارد  رو  مي‌ذاري روي گلوم من از ترس بيدار  مي‌شم.

مادر: وا!

ص زن: اين خواب ناهيد رو كه خوندم يادم اومد من تا يه مدتي تقريبا هر روز صبح با صداي جيغ خودم بيدار مي‌شدم. خواب مي‌ديدم كه دارم جيغ مي‌كشم، واقعا جيغ نمي‌كشيدم اما توي خواب صداي جيغ‌م رو مي‌شنيدم و بيدار مي‌شدم.

ناهيد: هميشه هم مي‌دونم دارم خواب مي‌بينم، اما نمي‌تونم بيدار شم. سعي مي‌كنم علي رو  بيدار كنم،‌ اما علي بيدار نمي‌شه. سعي مي‌كنم پا شم،‌ اما نمي‌تونم.  تو مي‌آي بالاي سـرم، همين‌كـه  كارد  رو  مي‌ذاري روي گلوم اين‌قدر توي خواب جيغ مي‌زنم كه مثلا علي رو بيدار كنم. اين‌‌قدر جيغ مي‌زنم كه با صداي جيغ خودم بيدار مي‌شم ولي مي‌فهمم اصلا جيغ نزدم.

مادر: وا!

ناهيد: اين صداي چي بود؟

ناهيد: من كه صدايي نشنيدم.

ناهيد: مامان!

مادر: بله.

ناهيد: خودتي ديگه؟

مادر: وا! چرا اين‌جوري حرف مي‌زني؟

ناهيد: تو رو خدا بگو خودتي؟

مادر: مي‌خواي من رو بترسوني ناهيد؟

ناهيد: نه به‌خدا. خودم دارم از ‌ترس مي‌ميرم مامان! واي مامان به‌خدا يه صدايي مي‌آد.

مامان: مي‌خواي من رو بترسوني. من مي‌دونم.

ناهيد: نه به‌خدا. يه صدايي مي‌آد مامان. من مي‌ترسم.

مادر: من كه صدايي نمي‌شنوم.

ناهيد: بهتر ئه برق رو روشن كنيم.

مادر: نه. خطرناك ئه.

ناهيد: ( با ترس ) كجا مي‌خواي بري؟

مادر: توالت.

ناهيد: نه تو رو خدا نرو.

مادر: اه! بايد برم.

ناهيد: پس من هم مي‌آم.

مادر: نه ناهيد!

ناهيد: به‌خدا خيلي مي‌ترسم مامان!

 ( صداي انفجار )

مادر: يا امام زمان. تو خودت به داد ما برس.

ناهيد:  الان علي تلفن مي‌كنه. مي‌گي نه، ببين.

صداي زن: روز اول فقط دو سه تا موشك زدند.

ص مرد: مي‌دونم.

ص زن:‌ پس چرا اين‌قدر نوشتي صداي انفجار.

ص مرد: من كاري به واقعيت ندارم.

ص زن:  اگه مطابق واقعيت بنويسي فكر كنم بهتر ئه.

ص مرد: نه بابا!

( صداي زنگ تلفن )

ناهيد: الـو؟…الـو؟…الـو،‌ تويي علي؟ آره، تويي. چرا جواب نمي‌دي؟ وقتي حرف نمي‌زني چه فايده داره گوشي دست‌م  باشه.            

مادر: گوشي رو بذار، ناصر مي‌خواد تلفن كنه.

ناهيد: من دارم گوشي رو  مي‌ذارم. نمي‌خواي حرف بزني؟ دارم گوشي رو مي‌ذارم. 

( گوشي را مي‌گذارد. صداي كوبش در ورودي )

ناهيد: بله؟ ( پاسخي نمي‌شنود ) بله؟ …ناصر تويي؟…ناصر؟

مادر: چرا در رو باز  نمي‌كني؟

ناهيد: مامان! من بايد بدونم كي ئه تا در رو باز كنم.

( صداي كوبش در )

ناهيد:  ناصر، تويي؟

مادر:   ناصر، پسرم تويي؟‌ آقا ناصر!

( صداي كوبش در )

ناهيد: هر كي هستي، تا جواب ندي من در رو باز نمي‌كنم. 

 

 

صحنه سوم: با اين شمع بودم

(  ناهيد دارد چند شمع روشن مي‌كند و در جاهاي مختلف خانه مي‌گذارد. سپس بلافاصله با روزنامه پنجره را مي‌پوشاند كه نور شمع به بيرون درز نكند.)

مادر:‌  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي ناصر تلفن نكرد.

ناهيد:  حتما ديگه پول خرد نداره.

مادر:  داشت. خودش گفت تلفن مي‌كنه.

ناهيد:‌   شايد پشت باجه تلفن منتظر ئه.

صداي زن: كي بود در مي‌زد؟ با تو هستم كي بود در مي‌زد؟…بي‌مزه.

مادر:  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي  علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي ناصر تلفن نكرد.

ناهيد:  حتما ديگه پول خرد نداره.

مادر:  داشت. خودش گفت تلفن مي‌كنه.

ناهيد:  شايد پشت باجه تلفن منتظر ئه.

مادر:‌  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي  محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد و آل محمد.

( صداي تلفن. )

مادر:  الو؟…الو؟‌

( ناهيد گوشي را مي‌قاپد. )

ناهيد:  الو؟…الو؟…علي تو هستي؟ خواهش مي‌كنم جواب بده، علي. ما منتظر تلفن ناصر هستيم. اگه مي‌خواي حرف بزني بگو، وگرنه مجبورم گوشي رو بذارم. الو…الو…

(‌ گوشي را مي‌گذارد. )     

مادر:  يا فاطمـه زهرا. بچه‌ام تلفن نكرده.  يا  امـام  زمان. خدايا، خودت به داد مـا  برس. اي خـدا، پسـرم  رو سپردم به تو، هر جا هست حفظ‌ش كن.  اللهم صلي علي محمد و آل محمد. اللهم صلي علي محمد…

( صداي دو انفجار پي در پي. صداي جيغ يك زن از خانه‌ي يكي از همسايه‌ها )

مـادر:‌  اللهم صلي علي محمـد و آل محمـد. اللهم صلـي علي محمد  و آل محمد. ( مادر  پي در پي  اين  جمله  را  تكرار مي‌كند. ناهيد چادري به سـر كرده و چادر مـادر را هـم مي‌آورد. )      

ناهيد: پا شو مامان. ما بايد بريم پايين  توي  پاركينگ.

مادر: من نمي‌آم.

ناهيد: يعني چه؟

مادر: من اين‌جا مي‌مونم كه ناصر تلفن  كنه. 

ناهيد: مامان، مگه نمي‌بيني وضع چه جوري ئه. پا شو.

مامان: گفتم كه، من نمي‌آم.

ناهيد: خودم تنهايي مي‌رم پايين ها.

مادر: خب برو. من كاري به تو ندارم.

ناهيد:  مامان،‌ تو اصلا معلومه چه‌ت ئه؟

مادر:  چي ئه؟ از دست من هم ناراحتي؟ خب، من رو هم بذار تو كوچه خيال‌ت راحت بشه ديگه. اون دو تا رو كه انداختي بيرون. من رو هم بذار توي كوچه ببين خيال‌ت راحت مي‌شه؟

ناهيد:  مـامان! ( صداي در ) بله؟…كي هستي؟ چرا جواب نمي‌دي؟ ( كاغذي از شكاف در مي‌افتد تو. ناهيد نوشته روي  كاغذ را مي‌خواند.) نه، نداريم. يكي از همسايه‌ها ست. گل گاوزبان مي‌خواست.

مادر:  وا! ( مكث طولاني ) ناهيد، من سردم ئه. نمي‌توني بري پايين شوفاژ  اين‌جا رو راه بندازي؟

ناهيد:  من مي ترسـم مـامان. تازه من چه مي‌دونم لـوله شوفاژ ما كدوم ئه. من  كـه از  اين‌جور كارها  سردرنمي‌آرم. اما در اولين فرصت اين كار رو هم ياد مي‌گيرم كه اگه باز هم آقايون قهر كردند من بدونم چه‌كار بايد بكنم. 

مادر:‌ ( در ميان حرف ناهيد دارد صلوات مي‌فرستد. ) اللهم صلي علي محمد و آل محمـد. تو فقط بايد ياد بگيري به زبان خوش حـرف بزني. اللهم صلي علي محمد و آل محمد.

( صداي زنگ تلفن در ميان صلوات پي‌درپي مادر. )

مادر:  اگه ناصر ئه به‌ش بگو من سردم ئه. بياد شوفاژها رو راه بندازه.

ناهيد:  الو…علي؟ خواهش مي‌كنم جواب بده. من مي‌دونم تويي. ازت عذر مي‌خوام. بيا اين‌جا. ما تنها هستيم، به‌ت احتياج داريم علي. جواب بده. الو. من ازت عذر مي‌خوام. علي، تو هستي؟ الو؟

مادر:  گوشي رو بذار ناهيد.

ناهيد:  مگه نمي‌خواستي ازت عذرخواهي كنم؟ خب، گفتم ازت عذر مي‌خوام ديگه. من خيلي مي‌ترسـم علي. بيا اين‌جا. ما تنها هستيم. بيا اين‌جا، خواهش مي‌كنم. فقط من و مامان اين‌جا هستيم. ناصر رفته بيرون. مـا مي‌ترسيم علي.  هـر چه زودتر بيا اين‌جـا. دوست‌ت دارم علـي. من كـه ازت عذرخواهي كردم. چرا حرف نمـي‌زني پس؟ من گـوشي رو مـي‌ذارم كـه تو همين الان راه بيفتي بياي اين‌جا. خواهش مي‌كنم.

( گوشي را مي‌گذارد. )

ناهيد:  من مطمئن‌م خود علي ئه. مطمئن‌م.

صداي زن:  تو اگه يه روز قهر كني و بري، من  امكان نداره ازت عذرخواهي كنم. هرقدر هـم كه مقصر باشم عذرخواهي نمي‌كنم. 

صداي مرد: چرا. مي‌كني.

ص زن:‌ نه.

ص مرد: آره. اگه در وضعيت اين‌ها باشي عذرخواهي مي‌كني.

ص مرد: امكان نداره.

ص مرد: مزخرف نگو.

ص زن: امتحان كن.

ص مرد: چه جوري؟ الان كه موشك‌باران نيست.

ص زن:‌ نه، امكان نداشت عذرخواهي كنم.

ص مرد: داري مزخرف مي‌گي.

( صداي زنگ تلفن. مادر دارد صلوات مي‌فرستد و تا وقتي مطمئن نمي‌شود چه كسي تلفن كرده، همچنان زير لب صلوات مي‌فرستد.)       

( صداي زنگ تلفن. مادر دارد صلوات مي‌فرستد و تا وقتي مطمئن نمي‌شود چه كسي تلفن كرده، همچنان زير لب صلوات مي‌فرستد.)       

ناهيد: الو!

ناهيد: توي كدوم قبرستوني هستي تو؟ اصلا معلوم ئه تو چه مرگ‌ت ئه؟

ناهيد: زود بيا خونه. مامان داره گريه مي‌كنه، تو همين رو مي‌خواي؟

( مادر گوشي را  مي‌قاپد. )‌

مادر: الـو، ناصر جان.

مادر: خيلي دير زنگ زدي. اگـه همين الان راه نيفتي نياي خـونه، من از ترس مـي‌ميرم

مادر: ناهيد! مي‌گـه بياييد بريم توي يه پناه‌گاه. خب، راست مي‌گه ناهيد.

ناهيد ( گـوشي را مي‌گيرد ): من از اين جا  تكـون نمـي‌خورم. تو هـم اگـه مـامان  رو  دوست داري همين الان راه مي‌افتي مي‌آي خونه.

ناهيد( به مادر ): بيا خودت باهـاش حرف بزن. من حوصلـه اين عزيز دردونه‌ت رو ندارم.

مادر: الـو،‌ تو نمي‌خواي بياي؟‌

ناهيد: نه. شما بايد بيايد بيرون مامان.

مادر: من نمـي‌تونم بيام. بيرون سرد ئه. تو بايد بياي اين جا دور هم باشيم.

مادر: بيا اين‌جا. تا  وقتي تو بيروني دل‌م هـزار راه مي‌ره.

مادر: خب، ماشين گيرت نمي‌آد پياده بيا. من الان سردم ئه. تو بايد اين‌جا باشي بري شـوفاژخونه شوفاژ اين‌جا رو راه بندازي.

مادر: من ازت راضي نيستم. از هيچ كدوم‌تون راضي نيستم. من وقتي رو پاي خودم هستم تو اين جور به‌م بي اعتنايي مي‌كني ديگه مي‌تونم بفهمم وقت پيري‌م چه طور باهام رفتار مي‌كني. من نفرين‌تون نمي‌كنم، فقط دعا مي‌كنم يه روزي بچه‌هاتون همين‌جور باهاتون رفتار كنن تا بفهمين من از دست شما چه كشيدم.

( گوشي را خشمگين مي‌گذارد. )

ناهيد:‌ نمي‌خواد بياد.

مادر: نه. همه‌ش هم تقصير تو ئه.

ناهيد: مامان.

( صداي زنگ خانه. مادر گوشي آيفون را برمي‌دارد. )

مادر:‌ بله؟…بفرما تو…علي ئه.

ناهيد: ديدي؟ مي‌دونستم خودش ئه كه تلفن مي‌زنه.

( ناهيد شتابان به سوي دست‌شويي مـي رود. مادر مي خواهد در را باز كند. )

ناهيد: نه، نه. خودم در رو براش باز  مي‌كنم.  

مادر: خيلي خب!

ناهيد: چند دقيقه بعد ما رو تنها بذار. بهانه‌اي پيدا كن برو توي اتاق. مي‌خوام باهاش تنها حرف بزنم.

 

 

صحنه‌ي چهارم: چسب داريم؟

( اندكي بعد. صداي زنگ  در  ورودي. ناهيد با سر و وضعي  آراسته  و  مويي شانه كرده از دست‌شويي بيرون مي‌آيد و مي‌رود در را باز مي‌كند. علي با دستي  پر وارد مي‌شود. ) 

ناهيد: سلام.

علي:  سلام. سلام مادر.

مادر:  سلام.

( علي برق را روشن  مي‌كند. )

مادر: وا!

علي: ديگه بي‌فايده است. از عراق موشك پرتاب مي‌كنن.

مادر: از خود عراق؟

علي: آره، از خود عراق.

مادر:‌ خاك عالم!

ناهيد: تو مطمئني؟

علي   ( روزنامه‌اي را كه در دست دارد به ناهيد مي‌دهد ): اين‌جا نوشته ما ديروز دو تا موشك به عراق زديم، خب، حالا نوبت اون‌ها ست ديگه.

مادر:  خدا  نسل‌شون رو از روي زمين ورداره به حق علي.

( ناهيد دارد شمع‌ها را يكي يكي خاموش مي‌كند )

ناهيد:‌ آره، همين‌كه تو نفرين كردي خدا نسل‌شون رو ورمي‌داره. خدا فقط معطل  نفرين ما بود.    

علي:  ناصر كجا ست؟

ناهيد:  رفته بيرون.

علي:  الان چه وقت بيرون رفتن ئه.

ناهيد:  قهر كرده.

علي:  مطمئن‌م تو بي‌تقصير نيستي.

ناهيد:  تا جايي كه من مي‌دونم قهر و ناز كار خانوم‌هـا سـت. امـا توي  خونه  مـا انگـار وضع برعكس ئه، مردها قهر مي‌كنند.    

علي:  منظورت از مردها من هم هستم ديگه؟   

مادر:‌  بچه‌هاي من بس كنيد.

ناهيد ( رو به تماشاگر، از خاموش كردن يك شمع صرف‌نظر مي‌كند. ) با تو كاري  ندارم.                                

علي:  با مني؟

ناهيد:‌  نه، با اين شمع بودم.

( علي مي‌رود تلويزيون را روشن مي‌كند.)    

ناهيد:  تلويزيون توي اثاث‌كشي خراب شده. چه‌قدر به ناصر گفتم مواظب كارگرها باش.

مادر:  واي، تو چه‌قدر غر مي‌زني ناهيد.

ناهيد  ( به علي ): تو مي‌خواي چيزي به‌م بگي؟

علي:  راديو ضبط كو؟

ناهيد:  كجاها موشك خورده؟

علي:  نمي دونم. من  كنار يه باجه تلفن توي ماشين‌ نشسته بودم، هـر وقت جايي مـوشـك مـي‌خورد، تلفن مي‌زدم اين‌جا و خونه  پدرم.

ناهيد:  خيلي خوب كردي اومدي.  اگه نمي‌اومدي ديگه هيچ وقت باهات حرف نمي زدم. هيچ وقت.

علي:  نزديك پنجره نايست. ممكن ئه موج انفجار شيشه‌ها رو خرد كنه بره توي چشم‌هات.

ناهيد: واقعاً؟

علي: بله واقعاً؟

ناهيد: چرا اين رو گفتي؟ مگه من رو دوست داري؟

ص زن: براي چي حرف‌هاي من رو واردنوشته‌هات مي‌كني؟ مگه من خيلي حرف‌هاي خوبي مي‌زنم؟

ص مرد: آره؟

ص زن:( ذوق‌زده ) واقعا؟

ص مرد: آره.

ص زن: مي‌خواي يه جمله به حرف‌هاي ناهيد اضافه كنم؟

ص مرد: آره.

ناهيد: چرا اين رو گفتي؟ مگه من برات مهمم؟ مگه من رو دوست داري؟

ناهيد:  تو خيلي خوب كردي اومدي.

علي:  چسب داريم؟

مادر:  ناهيد، من مي‌رم استراحت كنم. بايد يه خورده استراحت كنم.

ناهيد:  خيلي خب، مامان. برو. ( به علي ) چسب  براي چي مي‌خواي؟

علي:  بزنم به شيشه‌ها كه خرد نشه.  اون‌جا كه تلفن مي‌زدم،‌ يه بار موشك خورد اون دور و برها، شيشه‌هاي باجه تلفن كاملا خرد شد. خيلي شانس آوردم كه اون لحظه اون تو نبودم.

مادر:  خدا رحم كرد. خدا خيلي رحم كرد.

علي:  چسب داريم؟

ناهيد: داريم، اما از توي اين همه خرت و پرت نمي‌شه پيداش كرد.

مادر: من مي‌دونم توي كدوم كارتن هست. ايناش.

ناهيد: علي،‌ تو خوب ئه اول بري شوفاژ اين جا رو راه بندازي.

مادر:‌ ناهيد.

ناهيد: جانم.

مادر: ناصر تلفن كرد صدام مي‌زني ديگه؟

ناهيد: آره، مامان.

( علي بيرون مي‌رود.)

مادر(از دم در اتاق خواب ):‌ ناهيد، من خيلي بايد  اون تو بمونم؟        

 

 

صحنه پنج‌م: زني كنار خيابان گريه مي‌كرد

 ناهيد: ناصر تلفن نكرده … تو چرا ساكتي ؟

علي: چي بگم ؟

ناهيد: يه حرفي بزن .

علي: گشنه‌م ئه .

ناهيد: مرسي از اين كه يه حرفي زدي .

علي: خواهش مي‌كنم .

ناهيد: علي، به نظر تو هيچ چي عوض نشده ؟ تو خيلي عادي رفتار مي‌كني . يعني تو واقعا هيچ حرفي نداري ؟ تو از بيرون اومدي . خب، بيرون چه خبر بود؟ خيابون‌ها شلوغ بود، خلوت بود، چي بود؟ خيلي حرف‌ها مي‌توني بزني. فقط اين‌طور ساكت نشين.

علي: خيابون‌ها خلوت بود.

ناهيد: خب؟

علي: تو اول يه تلفن كن به مادرم .

ناهيد: بذار ناصر تلفن كنه خيال مامان راحت بشه بعد . اشكالي نداره كه ؟

علي: نه.

ناهيد: خب حرف بزن. ادامه بده.

علي: خب، خيابون‌ها تقريبا خلوت بود … يه زن كنار خيابون گريه مي‌كرد.

ناهيد: چرا  گريه مي‌كرد‌؟

علي: پرسيدن داره ؟ خب، ترسيده بود ديگه.

ناهيد: خب؟

علي: من  هم  سوارش كردم‌.

ناهيد: بيا . اگه مجبورت نمي‌كردم حرف بزني، اصلا نمي‌گفتي . خب، تو سوارش كردي. ادامه بده.

علي: رسوندم‌ش در خونه‌ش.

ناهيد: و اون مدام گريه مي‌كرد؟

علي: آره.

ناهيد: خوشگل بود ؟

علي: آره، خوشگل بود.

ناهيد: خب، ادامه بده .

علي: ادامه نداره . رسوندم‌ش در خونه‌ش .

ناهيد: همين ؟

علي: همين .

 ناهيد: روي صندلي جلو نشسته بود ؟

علي: پشت‌. سوال بعدي ؟

ناهيد: ديروز يكي از دوست‌هام تو رو توي خيابون سنايي ديده. مي‌گفت يه زن هم جلو نشسته بود .

علي: خب ؟

ناهيد: خب ؟

علي: اعظم باهام بود .

ناهيد: ولي اون‌جور كه دوست‌م نشوني اون زن رو داد اصلا با اعظم نمي‌خونه‌.

علي: تو من رو كشوندي اينجا با هم دعوا كنيم؟

ناهيد: ما دعوا نمي‌كنيم. من فقط مي‌خوام بدونم اون زن كي بود‌. نكنه اون هم توي خيابون گريه مي‌كرد و تو هم دل‌ت سوخت، رسوندي‌ش‌ در خونه‌ش ؟

علي: ببين، تو الان داري گير مي‌دي . داري …

ناهيد: يعني چه؟ من فقط مي خوام …

علي: من هنوز حرف‌م تموم نشده . هنوز حرف‌م …

ناهيد: خيلي خب، چي مي‌خواي بگي ؟

علي: من فقط گفتم يكي رو كه داشت گريه مي‌كرد سوار كردم، اما تو …

ناهيد:‌ اين رو به يكي بگو كه تو رو نمي‌شناسه. تو مخصوصا اين حرف…    

علي:‌ ( در ميان حرف ناهيد ) من هنوز حرف‌م  تموم نشده. من اصلا نمي‌شنوم تو چي مي‌گي، چون هنوز حرف‌م تموم نشده…

ناهيد: تو مخصوصا ماجراي اون زن رو تعريف كردي كه من حسودي كنم.

علي: مي‌دوني ، اصلا حرف زدن با تو سخت ئه. من واقعا نمي‌تونم با تو راحت حرف بزنم. قبل از صحبت‌م بايد حرف‌هام رو سبك سنگين كنم چون نمـي‌دونم از حرف‌هام چه برداشتي مي‌كني. هيچ‌ وقت نمي تونم رك و راست و راحت حرف بزنم. ببين،  همين  الان كـه دارم حرف مـي‌زنم تو جور  به خصوصي داري نيگام مي‌كني و سرت رو با حالت عصبي تكون مي‌دي.

ناهيد: من جور به خصوصي نيگات نمي‌كنم . داري چرند مي‌گي.

علي: سرت رو كه تكون مي‌دادي.

ناهيد:‌ يعني چه! من حق ندارم سرم رو تكون بدم؟ 

علي: ببين،‌ من نيومدم اين جا كه با هم دعوا كنيم.

ناهيد: ما كه الان با هم دعوا نمي‌كنيم.

علي: ببين،‌ اگه خيلي ناراحتي، من همين الان از اين جا برم؟

ناهيد:‌ يعني چه! من كه ازت عذرخواهي  كردم.

علي:‌ عذرخواهي كردي كه بيام شوفاژ اين‌جا رو راه بندازم ديگه.         

ناهيد:‌ خيلي بي شعوري علي.

( صداي انفجار. مادر شتابان مي‌آيد گوشي را برمي‌دارد. )

مادر: چرا گوشي رو برنمي‌دارين؟ الو؟ الو؟

ناهيد: تلفن كه زنگ نزد مامان.

مادر:‌ من خودم شنيدم زنگ زد.

ناهيد:‌ تو چرا رنگ‌ت پريده؟

مادر: تلفن زنگ زد. من خودم شنيدم.  مگه زنگ نزد علي آقا؟

علي: نه، مادر جون.

مادر:‌ وا!

( ناهيد دست بر  پيشاني مادر مي‌گذارد. )     ‌

ناهيد: مامان،‌ تو اصلا حال‌ت خوب نيست. تو تب داري. بايد ببريم‌ت دكتر.

مامان:‌ دل‌م شور مي‌زنه. ناصر چرا تلفن نكرده؟ من خيلي مي‌ترسم ناهيد. بچه‌م تلفن نكرده.

ناهيد:‌ تلفن مي‌كنه. حالا ست كه تلفن كنه.

مادر: تو بدجور باهاش حرف زدي. من خودم بدجوري باهاش حرف زدم.

ناهيد:‌ علي، حال مامان اصلا خوب نيست. بايد ببريم‌ش دكتر.

مادر:‌ من از جام تكون نمي‌خورم. تا ناصر نياد من از اين‌جا تكون نمي‌خورم.       

ناهيد:‌ مامان،‌ بچه نشو. تو تب داري.

مادر: همين‌كه گفتم من از جام تكون نمي‌خورم.

علي: خب، من مي‌رم براش قرص تب بر مي‌خرم. 

ناهيد: قرص تب‌بر داريم. اما من مي‌خوام ببريم‌ش دكتر.

مادر:‌ من هيچ‌جا نمي‌آم باهاتون. همين‌جا مي‌مونم تا ناصر بياد. شما بريد. من مي‌مونم. من از اين‌جا تكون نمي‌خورم.

علي ‌: خب،‌ برو قرص رو بيار.

( ناهيد براي مادر قرص و يك ليوان آب مي‌آورد. )

صداي زن: يه خاطره ديگه از شب‌هاي موشك‌باران يادم اومد. اگه يادت باشه يه مدتي موشك‌باران قطع شد. ما از شمال برگشتيم. چند روز بعدش باز شروع شد. مـامـان به همه‌ي مـا قرص خواب‌آور داد  كه سر و صداي مـوشـك‌باران بيدارمون  نكنه. بابام مخالـف بود. مـامان گفت مـي‌خوام بچه‌ها راحت بخوابند. حتي بابا رو هم قانع كرد قرص خواب بخوره. فرداش باز راه افتاديم رفتيم شمال.

مادر: خدا مرگ‌م بده. من چند شب پيش خواب پدرت رو ديدم. حالا يادم اومد. خواب ديدم من و ناصر از سر كوچه قبلي داشتيم مـي اومـديم خونه، پدرت رو  توي  راه  ديديم. پدرت به‌م لبخند زد. من با چادرم صورت‌م رو خوب پوشوندم و از  كنارش رد شدم، اما ناصر با پدرش دست داد و دو تايي دور شدند. ( با نگراني:‌) ناهيد.

 ناهيد: مامان،‌ تو بايد استراحت كني. هر وقت ناصر تلفن كرد من صدات مي‌كنم.

( ناهيد مادر را به اتاق ديگر مي برد علي گوشي تلفن را برمي دارد و شماره‌اي مي‌گيرد. )

علي:‌ سلام.

علي: ديگه پول خرد نداشتم. حال بابا و مامان چه‌طور ئه؟

علي: هنوز به اين سر و صداها عادت نكردين؟

علي: دو تا قرص خواب بخورين راحت بخوابين.

علي: نترس، تو تا همه‌ي ما رو خاك نكني نمي‌ميري.

علي:  قرص خواب بخور بگير بخواب. ( ناهيد وارد مي‌شود. ) گوشي رو بده به مامان. ناهيد مي‌خواد باهاش حرف بزنه.

( گوشي را به سوي ناهيد مي‌گيرد. نور صحنه خاموش مي‌شود. )    

 

 

صحنه شش‌م: پايان

ناهيد: ‌ تو مي‌خواي چيزي به‌م بگي؟

علي:  نه.

ناهيد:  امروز چندم ئه؟

علي:  ده‌م.

ناهيد: ‌ بيست روز ديگه عيد ئه…تو چي مي‌خواي بگي؟ حرف‌ت رو بزن.  شايد اين آخرين حرفي باشه كه بين ما رد و بدل مي‌شه.

علي: حرفي ندارم.

صداي زن:‌ اين علي چرا يه جوري ئه؟

ناهيد: ساعت چند ئه؟

علي: ‌ نه و بيست و پنج.

صداي مرد:  اگه بدوني كه ممكن ئه من دو ساعت ديگه بميرم چه‌كار مي‌كني؟

ص زن:  از ا ين‌جا مي‌رم.

ص مرد:  مي‌ري؟ كجا؟

ص زن:  نمي‌تونم ببينم داري مي‌ميري. از تو دور مي‌شم. تا مدتي پام رو توي اين خونه نمي‌ذارم. 

ص مرد:  من دل‌م مي‌خواد در همچين موقعيتي تو كنارم باشي. نگاه‌م كني. با من حرف بزني.

ص زن:‌  نازي.

ص مرد:  در همچين موقعيتي مطمئن باش من از تو دور نمي‌شم.

ص زن:  من  نمي‌تونم.

ناهيد:  كجا داري مي‌ري؟

علي:  بقيه كارتن‌ها رو بيارم بالا.

ناهيد:  نه. الان نه. الان نمي‌خوام بري جايي. بيا همين‌جا رو مرتب كن…( مي‌خواهد در يك قوطي را باز كند نمي‌تواند. ) الان حال‌ت رو مي‌گيرم.

علي: چي؟

ناهيد:‌ با تو نبودم. بيا در اين رو باز كن من زورم نمي‌رسه.

علي: آره، تو زورت فقط به من مي‌رسه.

ناهيد: كاش اين‌طور بود.

علي: اين‌ها رو كجا بذارم؟

ناهيد: بذارشون توي اون اتاق، بعد خودمون چيز ميزاش رو مي‌ذاريم سر جاش…مرسي.

( علي به آن اتاق مي‌رود. كمي بعد صداي ترانه از آن اتاق به گوش مي‌رسد. علي وارد مي‌شود. ضبطي در دست دارد. )

علي: كنار وسايل ناصر بود.

( ناهيد به علي نزديك مي‌شود. صداي ضبط را كه در دست علي هست كم مي‌كند. )

ناهيد: يه چيزي بگم به‌م نمي‌خندي؟

علي: نه.

ناهيد: يه جمله‌ي قشنگ به‌م بگو.

( علي لب‌خند  مي‌زند. صداي ضبط را كمي بلند مي‌كند )

ناهيد:‌ كمي پيش از اومدن‌ت توي يكي از  كارتن‌هـا نامـه‌هايي رو پيدا كردم كه تو قبل از ازدواج برام نوشته بودي. اصلا باورم نمي شد اون نامه‌ها رو تو نوشتي.  ( ناهيد صداي ضبط را كم مي‌كند ) تو اون وقت‌ها خيلي حرف‌هاي قشنگ برام مي‌نوشتي  و من يادم نبود. به خصوص نامه‌هايي  كه دوره سربازي برام نوشتي، قسم مي‌خورم خودت هم باورت نشه كه نوشته‌ي تو ئه. نوشتي وقتي از هم خداحافظي كرديم و من از تو دور شدم گريه‌ت گرفت. اون وقت‌ها بلد بودي گريه كني. بلد بودي حرف‌هاي قشنگ بزني.

ص مرد: چرا مي خندي؟

ص زن: خوش‌حال‌م كه دارم مي بينم اون روز به حرف‌هام گـوش مي‌دادي. مرسي. فكر مي‌كردم فقط داري نيگام  مي‌كني و حواس‌ت مثل هميشه يه جاي ديگه هست.

ص مرد: مثل هميشه؟

ص زن: تو بيش‌تر وقت‌ها كه من دارم حرف مي‌زنم اصلا حواس‌ت به من نيست.

ناهيد: هم خداحافظي كرديم و من از تو دور شدم گريه‌ت گرفت. اونوقت‌ها بلد بودي گريه كني. بلد بودي حرف هاي قشنگ بزني. تو خيلي عوض شدي علي. مثلا به‌ت برنخوره‌ها، تو تازگي‌ها هيچ وقت به خاطر كاري كه برات انجام مي‌دم  ازم  تشكر نمـي‌كني. مي توني به‌م بگي دست‌ت درد نكنه. اين جمله قشنگي ئه. اول‌ها بلد بودي بگي. ( علي صداي ضبط را كمي بلند مي‌كند ) تو گوش‌ت با من ئه؟ اصلا شنيدي چي گفتم يا اين‌كه مثل هميشه حواس‌ت يه جاي ديگه هست؟

علي: شنيدم.

ناهيد: من اصلا چي گفتم؟                                                         

علي: مي‌خواي از اين به بعد به‌ت جمله‌هاي قشنگ بگم ديگه.

ناهيد: داري مسخره‌ام مي‌كني؟

علي: حرفي ئه كه خودت گفتي.

ناهيد: صورت‌ات كثيف ئه. معلوم ئه سه روز ئه كه نرفته‌اي حمام. پيرهن‌ت رو هم بايد عوض كني. مثل بچه‌ها رفتار مي‌كني. حتما بايد به‌ت گفت برو حمام. واقعا همكارهات نگفتند تو بو مي‌دي؟ بوي گند عرق. كثافت از سر تا پات مي‌باره.

( صداي انفجار. صداي جيغ يك زن از خانه‌ي همسايه‌ و سپس صداي سازدهني از همان جا )

ناهيد: بدتر از مرگ اين ئه كه آدم زير آوار زنده بمونه و تا آخر عمر معلول و معيوب زندگي كنه. تو نمي‌ترسي؟

علي: نه.

ص زن: يه فكري براي اين علي بكن. خيلي يه جوري ئه.

ناهيد: يعني مي‌خواي بگي اصلا نمي‌ترسي؟

ص زن: تو نمي‌ترسيدي؟

ص مرد:‌ خيلي مي‌ترسيدم؛ اما خجالت مي‌كشيدم كسي بفهمه من مي‌ترسم. سعي مي‌كردم خودم رو دل‌داري بدم. با خودم مي‌گفتم مـرگ حق ئه. آره، همـه آدم‌ها يك روز مي‌ميرند. من هم اگـه قرار باشه بميرم مي‌ميرم حالا هر جا كه باشم. اما بعد فكر مي‌كردم آخه اين جور الكي مـردن! اين جور اتفاقي مردن!‌  زير لـب مي‌گفتم خدايا، من هنوز زندگي نكرده‌ام. من هنوز اون طور كه مي‌خوام زندگي نكـرده‌ام.  فكـر مي‌كـردم اگـه بميرم آب از آب تكـون نمـي‌خوره. نبودن‌م اصلا توي دنيا حس نمي‌شه، انگار كه اصلا وجود نداشته‌ام. حس مي‌كردم وجودم اصلا ضروري نيست براي همين از دست خودم خيلي عصباني بودم.

ناهيد: دل‌م خيلي شور ناصر رو مي‌زنه. مي‌ترسم زبان‌م لال بلايي سرش اومده باشه. ساعت چند ئه؟

علي: نه و بيست و پنج.

ناهيد:‌ تو من رو سرزنش مي‌كني كه ترس‌م رو نشون مي‌دم؟

علي: نه.

ناهيد: آره. تو من رو سرزنش مي‌كني. از نگاه‌ت پيدا ست. من تو رو خوب مي‌شناسم. لازم نيست اين قدر به‌م دروغ  بگي. وقتي ملاحظه من رو مي‌كني و به‌م دروغ مي‌گي، خيلي از دست‌ت عصباني مي‌شم.

ناهيد: ناهيد.

ناهيد: جان‌م.

علي: ناصر كه تلفن كرد بپرس كجاست بريم برش داريم بريم بيرون از شهر.

ناهيد:‌ گفتي ساعت چند ئه؟

علي: نه و بيست و پنج.

( مادر وارد مي‌شود. )

مادر: ناهيد.

ناهيد: چي ئه مامان؟

مادر:‌ نكنه خواب‌م تعبير شه ناهيد. من مي‌ترسم. بچه‌م تلفن نكرده.

ناهيد: تلفن كرد مامان. من دل‌م نيومد از خواب بيدارت كنم. ناصر تلفن كرد، مگه نه علي؟

علي: آره. من به ناهيد گفتم بيدارتون كنه،‌ اما ناهيد گفت بهتر ئه استراحت كنين.

ناهيد:‌ گفت مي‌آد خونه.

( مادر احساس مي‌كند كه آنها دروغ مي‌گويند، اما اكنون او به باور اين حرف نيازمند است. ناهيد را بغل مي‌كند و مي‌خواهد حرفي بزند اما نمي‌تواند. )                       

ناهيد:‌ مامان،‌ لازم نيست حرفي بزني. به خدا  ناصر تلفن كرد. ( صداي در ) بيا، اين  هم ناصر.

( مادر در را باز مي‌كند. زن و مردي پشت در هستند. )

زن: ببخشيد…

( مادر كه مي‌بيند  ناصر نيست، پا پس مي‌كشد و گريه‌كنان به اتاق خود مي‌رود. علي و ناهيد به سوي در مي‌روند. )

ناهيد: بفرماييد.

زن: ببخشيد. ما همسايه طبقه بالاي شما هستيم. اجازه مي‌دين  كمي با شما باشيم.         

ناهيد: خواهش مي‌كنم، بفرماييد تو.

( زن و مرد وارد  مي‌شوند. زني جوان و مردي ميان‌سال. مرد معلول است. سرش  كاملا خميده به پايين و اندكي قوزو. در دست مرد يك خروس هست. مرد در دست ديگر خود يك خودكار و چند تكه كاغذ دارد. زن باردار است. )    

ناهيد: خيلي خوش اومديد.

پروانه:‌ مرسي. واقعا ببخشيد، مثل اينكه بدموقع مزاحم شديم.

ناهيد: نه. نه. برادرم هنوز نيومده، مادرم  نگران‌ش ئه. 

پروانه: ما توي خونه تنها بوديم. هر چي منتظر شوهرم موندم نيومد. تا يك ساعت پيش بايد مي‌اومد. ديگه  نمي‌تونستيم توي اون خونه منتظر بمونيم. تا يك ساعت پيش بايد مي‌اومد.

ناهيد: كاش يه يادداشت براي شوهرتون مي‌نوشتين كه اين‌جاييد.

پروانه: بله، يه كاغذ چسبوندم روي در  خونه‌مون…من پروانه هستم. اين آقا هم  سهيل، برادر شوهر من.

( سهيل مطلبي را كه روي يك تكه كاغذ نوشته به پروانه مي‌دهد. )

پروانه: ببخشيد خانوم، دست‌شويي كجاست؟

علي: ايشون مي‌خوان برن؟

پروانه: بله.

علي: من نشون‌شون  مي‌دم.

پروانه: خيلي ممنون.

( علي خروس را از سهيل مي‌گيرد. )

پروانه: اگه صداي اين خروس شما رو  اذيت كرده،‌ خيلي بايد ببخشيد. سهيل فقط دو سه روز اين‌جا هست. بعد مي‌ره خونه خودشون. تنها دل خـوشي‌اش همين خـروس ئه. شـوهـرم مـي‌گـه سهيل از بچه‌گي خروس داشت. هر بار خروسش مرده، يكي واسه‌ش خريده‌اند. قبل از شما يه زن و شوهر دانشـجو اين‌جا زنـدگي مي‌كردند. يه پسر بچه هم داشتند كه عـاشق اين خروس بود. واي، چه بچه‌اي، خيلي شيطون بود. هر وقت سهيل مي‌اومـد خونه‌مون، اين بچه در خونه‌مون رو مي‌زد و مي‌اومد تو… ببخشيد، اجازه مي‌دين من يه تلفن به محل كار شوهرم بزنم؟

ناهيد: بفرماييد خواهش مي‌كنم.

پروانه:‌ تلفن ما قطع ئه. ( شماره مي‌گيرد.) نه، كسي گوشي رو برنمي‌داره.

ناهيد: محل كار شوهرتون كجا ست؟

پروانه ( دارد شماره ديگري مي‌گيرد ): بيست پنج شهريور.  شما مي‌دونين كجاها بمباران شده؟

ناهيد:‌ نه.

پروانه:‌ الو، سلام.

پروانه: چه‌كار مي‌تونستم بكنم؟ تلفن قطع ئه. از خونه  همسايه دارم زنگ مي‌زنم. بابا مامان حال‌شون خوب ئه. گوشي رو بده مامان.

پروانه: سلام مامان.

پروانه: آره مامان.

پروانه:  سيروس  هنوز  نيومـده،  خيلـي دل‌م  شـور مـي‌زنه. 

پروانه: آره. كسـي گـوشي رو برنمي‌داره.

پروانه: آخه تا يك سـاعت پيش بايد مي‌اومـد. تو نمي‌دوني كجاها بمب خورده؟

پروانه:  شما چرا اون بالا هستيد؟ چرا نمي‌رين پايين توي انباري؟ گوشي رو بده به پريسا.

پروانه: شما چرا نمي‌رين توي انباري؟ اطراف شما حتما يه پناه‌گاه هست.

پروانه: خيلي خب. حالا پاشين برين پناه‌گاه.

پروانه: آخي. الهي بميرم. الهي بميرم.

پروانه: ديگـه نگـو. نمي‌خوام بشنوم.( سهيل  از جاي خود  برمي‌خيزد، مي‌رود در  ورودي را باز مي‌كند و گوش مي‌سپارد. گمان مي‌كند برادرش آمده است. اما صدايي نمي‌شنود و مي‌آيد سر جاي خود مي‌نشيند. ) پريسا!  اگه مادر سيروس تلفن كرد، نگي سيروس نيومده.

پروانه: باشه. باشه. زنگ مي‌زنم.

پروانه: يه لحظه گوشي. ببخشيد اجازه هست شماره ي اين‌جا رو بدم به خواهرم كه زنگ بزنه.

ناهيد: خواهش مي‌كنم. 4806122

پروانه: يادداشت مي‌كني پريسا؟

پروانه:  4806122 .

پروانه: 6122

پروانه: آره بيست و دو. خب من ديگه خداحافظي مي‌كنم اين‌جا منتظر تلفن هستند. خداحافظ.

پروانه: ( گوشي را مي‌گذارد. ) خواهرم، جمال‌زاده شمالي مي‌شينه. يه موشك مي‌گه خورده اون‌طرف‌ها. توي يه خونه‌اي اون‌طرف‌ها جشن تولد گرفته بودند و پر بچه بوده، موج انفجار شيشه‌هـا رو خرد كـرده و خيلي‌هاشون زخمي شده‌اند.

مادر: ناهيد!

ناهيد: بله مامان!

مادر: ناصر كه اون‌طرف‌ها نرفته بود.

ناهيد: نه مامان!

پروانه: پس بگو چرا آژير نمي‌كشن. دارن از خود عراق موشك مي‌ندازن. خانوم،‌ من اين موشك آخري رو ديدم. من نمي‌دونستم موشك ئه. فكر مي‌كردم بمب ئه. پشت‌ش آتيش بود. از باك‌ش جدا شد رفت پايين...خانوم، اين شهر ديگه امنيت نداره. ديگه هيچ امنيت نداره. زمان بمب‌باران لااقل دل‌مون به اين خوش بود كه آژير مي‌كشن و مي‌دونيم چه خاكي به سـرمون كنيم. الان كـه ديگـه از آژير هم خبري نيست. اين شهر هم كه ماشاءالله يه ذره دو ذره نيست. اون پدرسوخته‌ها موشك رو بدون نشونه‌گيري هم كـه پرتاب كنن حتما به يه جاي اين شهر مي‌خوره. هر كي با ننه‌‌ش قهر كرده از شهرش پا شده اومـده اين‌جا. خانوم، به قرآن، من از اين شهـر نفـرت دارم. من  نمـي‌دونم توي اين شهر چي هست كـه همـه راه مي‌افتن مي‌آن اين‌جا. من بارها به شوهرم گفتم بيا از اين شهر بريم. لازم نيست حتما مـوشـك بزنن تا آدم مرگ رو حس كـنه. مـا همين كه داريم هواي كثيف اين‌جا رو تنفس مي‌كنيم خودش قدم به قدم نزديك شدن به مـرگ ئه. ( همچنان كـه پروانه دارد حـرف مي‌زند، سهيل نوشته‌اي به علي داده است و علي در ميان حرف پروانه مي‌گـويد:‌ توي اثاث‌كشي خراب شده.) بله؟ ( رو به علي مي‌پرسد. علي مي‌گويد: به ايشـون گفتم تلويزيـون توي اثاث‌كشي‌خراب شده. ) سهيل اخبار رو خيلي دوست داره. همين الان خيلي خوب مي‌دونه كـه توي دنيا چه خبر ئه. (  سـهيل  بـرمـي‌خيز د  و  به سـوي  در  مـي‌رود. ) سيروس اومده؟...داداش‌ت اومده؟ ( سهيل برمي‌گردد. ) خانوم، من بارها و بارهـا به شـوهـرم گفتم بيا بريم شمال. اصلا بيا بريم ورامين. ما اون‌جا باغ  داريم. فقط از اين شهر كثيف بريم بيرون. اين‌جا بي‌خود و بي‌جهت داريم كلي كـرايه خونه مي‌ديم، همه چي هم گـران ئه. هوا هم كثيف! هوا هم كثيف! ( سهيل نوشته‌اي به علي داده و علي مي‌گويد: آره. آره. ) ديگه من كوتاه نمي‌آم. ما اين خونه رو تا  آخر  ارديبهشت  كرايه كرديم. ديگه اجازه نمي‌دم توي اين شهر خونه اجاره كنه. اصلا بايد بريم شمال.  حيف نيست هواي شمال. هواي پاكيزه، همه جا سبز. حالا كه اوضاع اين‌جوري شده، ديگه هيچ حرفي قانع‌م نمي‌كنه. ما بايد از اين شهر بريم. اين‌جا ديگه امنيت نداره. اگه اين‌جا بمونيم  مي‌ميريم. جون‌مون رو از سر راه پيدا نكرديم كه. شايد عراق بخواد اين‌جا رو با خاك يك‌سان كنه.

  ناهيد:‌ مي‌گم همه‌گي بريم پايين توي شوفاژخونه. 

پروانه:‌ نه، من اون‌جا موش ديدم. جاي كثيفي ئه. به‌خاطر اين بچه مي‌گم. راه‌ش فقط اين ئه كه از اين‌جا بريم. ( سهيل پيش‌تر كاغذي به علي داده و علي  اكنون سيگاري روشن كرده و به او داده اسـت. پروانه بوي سيگار را حس مـي‌كند و به سوي سهيل برمي‌گـردد. ) نه، سهيل جان، شما خيلي سيگار كشيدي. ديگه بس ئه. سيگار رو خاموش كن. توي همين چند ساعت يه پاكت سيگار خودش رو تمـام كرده. مـرسي سهيل جان، خاموش كن. ( سهيل خاموش مي‌كند. ) مـرسي. مـرسي. مرسي. مرسي سهيل يه صدايي شنيدم. شايد سيروس اومده. ببين سيروس ئه؟ (‌ سهيل  در  را باز مي‌كند،  گوش مي‌سپارد و برمي‌گردد. ) بايد همين امشب از اين‌جا بريم. اصلا خانوم، شما رو به قرآن، با وضعي كه من  دارم اين‌جا موندن كار اشتباهي نيست؟ به‌خاطر بچه‌مون هم  كه شده ما بايد از اين شهر بريم. (‌سهيل نوشته‌اي به پروانه مي‌دهد. ) نه،‌ سهيل جان، جاش نيست. ( به ناهيد ) من خودم توي يه كتاب خوندم بچه  از  همين  حالا كـه توي  شكـم  مادر هست، گريه كـردن  رو  شروع مي‌كنه، مي‌خنده، مي‌ترسه. من خيلي نگران اين بچه هستم. لابد الان حسابي  ترسيده. شايد الان داره گريه مي‌كنه. من كه نمي‌فهمم، تازه  اگر هم بفهمم، كاري  از دست‌م برنمـي‌آد. چه‌قدر به‌ش  گفتم من هنوز صلاحيت ندارم بچه‌دار بشم، هنوز آمادگي ندارم، هنوز وقت‌ش نيست. من الان نمي‌دونم چه‌كار بايد كرد. ( سهيل نوشته‌اي به پروانه مي‌دهد، اما پروانه بي‌آن‌كه نوشته را بخواند به حرف‌ش ادامه مي‌دهد. ) من تنها كاري كه مي‌تونم بكنم اين ئه  كه وقتي شوهرم اومد به‌ش بگم همين امشب از اين شهر بريم بيرون. آخه بچه‌اي كه در همچين موقعيتي بخواد به دنيا بياد مگه ممكن ئه سالم باشه؟ من بايد از اين سر و صدا دور باشم. اگه من در موقعيت بدي باشم اين روي شخصيت بچه اثر مي‌ذاره. آره، هر چه زودتر بايد از اين‌جا رفت. همين‌كـه بياد به‌ش مي‌گم بريم ورامين. ( سهيل نوشته‌اي به علي مي‌دهد. علي به ساعت‌ش نگاه مي‌كند و مي‌گويد: نه و بيست و  پنج دقيقه. ) شما هم تو رو خدا با ما بياييد. به قرآن، اين‌جا موندن اشتباه ئه. اصلا همين الان پا شيم اين‌جا رو مرتب كنيم كـه وقتي شـوهـرم اومد شما هم با ما بياييد بريم ورامين.              

ناهيد:‌ شما رو به خدا بشينيد. شما نبايد كار كنيد.

پروانه: ولي من دوست دارم كاري بكنم. اصلا توي اين اوضاع آدم بايد كاري بكنه كـه سرگـرم بشه. (نوشته سهيل را مي‌خواند. ) نه، سهيل جان، بذار براي يه وقت ديگه. شما رو به قرآن، فقط به‌م بگيد من  چه كار بكنم. وسايل اين كارتن رو مسلما بايد گذاشت توي آشپزخونه.

( صداي انفجار.  پروانه جيغ مي‌زند. سكوت. ناهيد به پروانه نزديك مي‌شود. پروانه باز جيغ مي‌زند.)

پروانه: ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم. ما بايد از اين‌جا بريم، من مي‌دونم.

( سهيل خم مي‌شود و بندهاي باز كتاني پروانه را مي‌بندد. سپس از جيب خود سازدهني بيرون مي‌آورد و مي‌نوازد. )

صداي زن: هنوز تمام‌ش نكرده‌اي؟

صداي مرد: نه، اما خب، كمي بعد، مثلا بيست دقيقه بعد همه اين‌ها مي‌ميرند.

ص زن: اين ها مي‌ميرند؟

ص مرد: آره.

ص زن:  پايان خوبي نيست.

ص مرد:  خيلي‌ها مردند.

ص زن:  تو زنده موندي. خيلي‌ها زنده  موندند.      

ص مرد:  ناصر زنده مي‌مونه. به خونه نزديك مي‌شه. ديگه خونه كه نيست. به خرابه‌اي كه تا كمي پيش‌تر خونه بود نزديك مي‌شه. بغض راه گلوش رو مي‌بنده. متوجه خروسي مي‌شه كه روي خرابه ايستاده و به‌ش زل زده. اون وقت همـون‌جا خم مي‌شـه و گـريه مي‌كنه. آره. توي  كـوچه، جلوي خـرابه گريه مي‌كنه. اين تنها كاري ئه كه مي‌كنه.

 

پايان

اسفندماه 1375

مهرماه  1376

آخرين بازنويسي زمستان 1384

 

نمايش زمستان 66  نخستين‌بار  در بهمن‌ماه سال 1376، در تئاتر شهر، سالن چهارسو  به كارگرداني محمد يعقوبي اجرا شد و جايزه‌ي اول كارگرداني، جايزه‌ي دوم نمايش‌نامه‌نويسي،  جايزه‌ي دوم و سوم بازيگري به اين نمايش تعلق گرفت. اين نمايش سپس 28 روز در تالار كوچك  تئاتر شهر در تاريخ  اسفند ‌ماه 1377 به روي صحنه رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 0:35  توسط سین سمج  | 

1-گروه نمایشی  سمج

این گروه نمایشی که یک از پر کار ترین گروه های شهرستانهای نظراباد و هشتگرد است.گروه سمج که در سال

۸۴ تاسیس شده است .این گروه به سرپرستی جناب آقای جواد رنجبرزاده در این دو شهرستان معرفی شده است.

در سال ۱۳۸۶ تقریبا دو ماه گذشته این گروه به مرحله استانی  فستیوال  والا راه پیدا کرد از اعضای اصلی پر کار این گروه می توان به

جواد رنجبرزاده (سرپرست)(بازیگر,نویسنده,کارگردان)

سیاوش توده فلاح  (کارگردان,گرافیست)

جواد نوروستا (بازیگر)

مهران نوروستا (بازیگر)

کارهای اجراشده  سمج

خواستگاری

آرزوی قلابی

کدو قلقه زن

بره طلا گرگ بلا

مصاحبه

شام آخر

داستان یک پیراهن ویک ویلون

کتاب متاب

"همچنین گروه نمایشی سمج تنها گروه بدون خانم شهرستان است."

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۶ساعت 0:39  توسط سین سمج  |